سایه های نقره ای در زاینده رود

زاینده‌رود دیگر آن رود خندان نبود. آب‌هایش که روزی آینه‌ای برای آسمان بودند، حالا به رشته‌هایی نازک تبدیل شده بودند که میان سنگ‌های ترک‌خورده می‌لرزیدند. در قلب این ویرانه، ماهی کوچکی به نام افانیوس* در حفره‌ای تاریک زندگی می‌کرد. فلس‌هایش رنگ‌های غروب را داشتند: قرمزِ آتشین، نارنجیِ ملتهب و زردیِ محو. مادرش همیشه به او می‌گفت: "ما یادگار روزهایی هستیم که رود با ماه حرف می‌زد. حالا تنها قصه‌گویان این خشکی‌ایم. "

زاینده‌رود دیگر آن رود خندان نبود. آب‌هایش که روزی آینه‌ای برای آسمان بودند، حالا به رشته‌هایی نازک تبدیل شده بودند که میان سنگ‌های ترک‌خورده می‌لرزیدند. در قلب این ویرانه، ماهی کوچکی به نام افانیوس* در حفره‌ای تاریک زندگی می‌کرد. فلس‌هایش رنگ‌های غروب را داشتند: قرمزِ آتشین، نارنجیِ ملتهب و زردیِ محو. مادرش همیشه به او می‌گفت: “ما یادگار روزهایی هستیم که رود با ماه حرف می‌زد. حالا تنها قصه‌گویان این خشکی‌ایم. “

منبع  : پایگاه خبری عصر اصفهان

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *