
مردی در خط مقدم سربازی زخمی میشود و دوست دوران کودکی او را کول کرده تا به پشت خط برساند در راه با او سخن میگوید از کودکی تا به امروز که همه سرکوفت تو را به من میزدند و تو را با من مقایسه میکردند چون تو همیشه از من سر تر بودی ولی امروز دارم جان تو را نجات میدهم و سرپوشی بر روی عقدههای کودکی خود میگذارد ولی در انتها میبیند وی شهید شده و مانع اثابت ترکش به او شده جان خود را مدیون اوست.
