
به گزارش مجله خبری نگار، «صدای من را از دل زمین میشنوید، جایی که یکسوم روزم را در آن سپری میکنم. اینجا تا چشم کار میکند، خاک و سنگ است و گوش، چیزی جز صدای بیل و کلنگ و قِرقِر دستگاههای برقی نصیبم نمیشود. دستها دایم درحال کار کردن هستند؛ کندن و سوراخ کردن و کندن و سوراخ کردن. اینجا نباید بترسی، نباید اشتباه کنی، نباید خسته شوی، مبادا حواست پرت شود. مراقب باش! سرت را بدزد. بپا کجا پا میگذاری. کلنگت را چند سانتیمتر آنطرفتر زدهبودی، کارت ساختهبود. آب چاه دارد بالا میآید. دوباره برق قطع شده و کفکش از کار افتاده. فشار آب زیاد است، دست نجنبانی، غرق شدهای. شانس آوردی، سنگی که از بالا آمد، توی سرت نخورد. خاک را از لباسهایت بتکان. کمرت را کشوقوس بده، این خستگی، اما سمجتر از آن است که از تنت بیرون برود. من مقنیام. امروز با من همراه شو تا به تو بگویم آن پایین، توی دل زمین چه خبر است».
