آماده رفتن بود و ما نمی‌دانستیم

به قم می‌روم؛ راهی خانه‌ای می‌شوم که هنوز بوی علی می‌دهد. خانه‌ای که دیوارهایش شاهد قد کشیدن جوانی بوده‌اند که دلش زودتر از سنش بزرگ شد. دلبستگی‌اش به شهدا از همان سال‌ها پیدا بود. هر وقت نام شهیدی به میان می‌آمد، حال و هوایش عوض می‌شد.

به قم می‌روم؛ راهی خانه‌ای می‌شوم که هنوز بوی علی می‌دهد. خانه‌ای که دیوارهایش شاهد قد کشیدن جوانی بوده‌اند که دلش زودتر از سنش بزرگ شد. دلبستگی‌اش به شهدا از همان سال‌ها پیدا بود. هر وقت نام شهیدی به میان می‌آمد، حال و هوایش عوض می‌شد.

جوان آنلاین: به قم می‌روم؛ راهی خانه‌ای می‌شوم که هنوز بوی علی می‌دهد. خانه‌ای که دیوارهایش شاهد قد کشیدن جوانی بوده‌اند که دلش زودتر از سنش بزرگ شد. دلبستگی‌اش به شهدا از همان سال‌ها پیدا بود. هر وقت نام شهیدی به میان می‌آمد، حال و هوایش عوض می‌شد. بعد‌ها فهمیدند آن تغییر حال‌ها بی‌دلیل نبود؛ علی فقیه خورسندی خودش هم در دل آرزوی شهادت داشت. پنج ماه سربازی‌اش با رفت‌وآمد‌های کوتاه به خانه گذشت و هر بار که می‌آمد، از روز‌های خدمت و اتفاق‌هایی که دیده بود برای خانواده می‌گفت، اما آخرین تماسش، شبی که با آرامش گفت «نگران من نباشید»، بیشتر شبیه وداع بود و حالا خانواده با همان صدا زندگی می‌کنند؛ با امیدی که گاهی خیال می‌کنند شاید در همین لحظه زنگ خانه به صدا درآید و علی با کوله سربازی‌اش از در وارد شود. آنچه پیش‌رو دارید، یادنامه‌ای است برای همه سربازانی که ماندند و رزم‌آوری را برگزیدند. مادری که داغش شبیه داغ همه مادران شهداست و با حسرتی آرام می‌گوید: «کاش یک دل سیر نگاهش می‌کردم و دورش می‌چرخیدم.» این نوشته گذری است بر سبک زندگی شهید سرباز علی فقیه‌خورسندی، از شهدای نیروی پدافند هوایی ارتش در جنگ رمضان که با هم بخوانیم. 

شوق خدمت

فاطمه بابایی هستم، اهل همدان. ما چهار فرزند داریم؛ اول آقا مجتبی، بعد دخترم اعظم خانم، بعد علی آقا و کوچک‌ترین هم آقا محمد. علی مجرد بود و ۱۸ سال سن داشت. پنج ماه بود که برای خدمت سربازی به بندر ماهشهر رفته بود که به شهادت رسید. 

در این روز‌ها بیشتر از هر زمان دیگری خاطرات کودکی و دوران تحصیل علی در ذهنم مرور می‌شود. از همان لحظه‌ای که به دنیا آمد و او را در آغوشم گذاشتند، تا آخرین باری که بدرقه و با او خداحافظی کردم، همه آن لحظه‌ها شب و روز جلوی چشمانم است. علی بچه خیلی خوبی بود؛ خوش‌رو، خوش‌خنده، باادب و با شخصیت. شوخی‌های خودش را داشت و دل همه را شاد می‌کرد. وقتی به مدرسه می‌رفت، با شوق و ذوق می‌رفت، حتی وقتی برایش لباس می‌خریدیم، خیلی خوشحال می‌شد و برای همه چیز ذوق و شوق داشت. وقتی هم قرار شد به سربازی برود، شوق داشت و خیلی خوشحال بود. وقتی از خدمت به مرخصی می‌آمد از آنجا با ذوق برایمان حرف می‌زد. در محل خدمت با بچه‌ها و فرمانده‌هایش خیلی صمیمی شده بود، چون واقعاً کاربلد بود. از دستش هر کاری برمی‌آمد؛ تأسیسات، تعمیرات، هرچه می‌گفتند انجام می‌داد. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *