به نظر میرسد در درون این ماجرا، یک سوءتفاهم ریشهدار قرار دارد: اینکه میتوان با الگویی از رشد تهاجمی از جمله سرمایهگذاری سنگین روی محصول، بازاریابی و جذب کاربر بدون طراحی همزمان برای تأمین نقدینگی پایدار، به نقطه تعادل رسید. الگوی رایج این بوده که بخش بزرگی از منابع صرف توسعه و مقیاسپذیری شود، با این فرض که درآمدهای آینده، همهچیز را جبران خواهد کرد. اما در عمل، فاصله ۱۸ تا ۲۴ ماهه میان خروج پول برای توسعه و بازگشت نقدی آن، استارتآپ را در برابر کوچکترین شوک بیرونی بیدفاع میکند. اگر جریان نقدی عملیاتی آنچه واقعاً از مسیر کارمزدها، اشتراکها و خدمات تکرارشونده وارد حساب میشود نتواند این فاصله را پر کند، در این وضعیت احتمالا استارتاپ برای زنده ماندن به تعویق در پرداختها و خرجکردن از اعتماد دیگران متوسل میشود. جایی که عدد رشد فروش همچنان مثبت است، اما نسبت جریان نقدی به تعهدات کوتاهمدت، آرام و بیصدا به زیر عدد یک میلغزد.
تجربه ماههای اخیر در چند پلتفرم حوزه گردشگری و رزرو اقامت، نمونه روشن همین الگوست. در این کسبوکارها، پول کاربر در لحظه رزرو وارد سیستم میشود، اما پرداخت به میزبانان یا تأمینکنندگان، با فاصلهای طولانی انجام میگیرد. وقتی این فاصله از حد مشخصی عبور کند، چرخه تبدیل نقدینگی عملاً از یک ابزار مدیریتی به یک بمب ساعتی تبدیل میشود. تا زمانی که جریان ورودی تازه وجود دارد، میتوان بدهیهای قدیمی را مدیریت کرد؛ اما کافی است تقاضا به هر دلیل دچار نوسان شود، محدودیت بیرونی ایجاد شود، یا اعتماد بخشی از کاربران از دست برود. آنگاه زنجیره تسویه از یک نقطه پاره میشود و بحران، یکباره از لایه گزارشهای داخلی به صفحه اول رسانهها منتقل میگردد. این وضعیت، استثنا نیست؛ نتیجه طبیعی ترکیب رشد تهاجمی، زیرساختهای مالی ناکارآمد و نظارت حداقلی بر ریسک نقدینگی است. مسئله آنجا پیچیدهتر میشود که ساختار اقتصاد ایران، خود بهطور سیستماتیک فشار بر نقدینگی را تشدید میکند. تورم مزمن، هزینه نگهداشت نقد را بالا برده و دسترسی به اعتبار بانکی برای استارتاپها عملاً محدود است.
