دختر شهید میگوید: جالب است که علاقه پدرم به پرواز، اتفاقی نبود. او همیشه از دوران کودکیاش تعریف میکرد؛ از زمانی که کتابهای پروازی میخواند و با عشق کاردستیهایی همچون هواپیما درست میکرد. وقتی سالها بعد وارد ارتش شد و با پهپادها کار کرد، میدیدیم که آن کاردستیهای بچگیاش چقدر با مدلسازیهای پیچیده و حرفهای الانش شباهت دارد
جوان آنلاین: «اگر همین حالا پدرم را ببینم به او میگویم خیلی دلم برایش تنگ شده و خیلی دوستش دارم. شاید گاهی از شدت دلتنگی بگویم که دوست دارم زودتر بروم پیشش، اما میدانم که جای او خوب است و الان پیش خداست. من با اینکه دلتنگ پدرم هستم و ناراحت میشوم، اما در کنار این غم، یک حس بزرگ افتخار هم دارم؛ اینکه سرم را بالا میگیرم و با افتخار میگویم من دختر یک شهید هستم.» اینها بخشهایی از واگویههای نازنینفاطمه روزبهانی، دختر سرگرد شهید محمد روزبهانی از شهدای نیروی پدافند هوایی ارتش است که در ۱۱ فروردین ماه سال ۱۴۰۵ در جنگ تحمیلی رمضان به شهادت رسید. ادامه مطلب روایت همکلامی ما با همسر و فرزندان شهید است.
همسر شهید | شهادتش دور از انتظار نبود
ما حدود ۲۳ سال پیش، در سال ۱۳۸۳ زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. همسرم اهل بروجرد بود و حاصل ازدواج ما دو فرزند عزیز به نامهای نازنینفاطمه و صالح است. زمان ازدواجمان، حدود یک سالی میشد که او وارد ارتش شده بود. در آن زمان، زندگی آرام و بیدغدغهای داشتیم. بعد از شهادتش، خیلیها از ما میپرسند آیا فکر میکردم عاقبت ایشان به شهادت ختم شود؟ در جواب باید بگویم با شناخت دقیقتری که از روحیات، نوع کار و نحوه رفتارشان داشتم، شهادتش دور از انتظار نبود. اما صادقانه بگویم، انتظارش را نداشتیم که این اتفاق به این زودی رخ بدهد. وقتی وصیتنامه شهدا را میخواندم، با خودم میگفتم این خصلتها و ویژگیهایی که در وصیتنامه شهدا نوشته شده، دقیقاً در همسرم هم وجود دارد. وقتی این موضوع را با ایشان در میان میگذاشتم، او فقط لبخند میزد. او مسائل کاری بیرون از منزل را هرگز به خانه نمیآورد. همیشه میگفت کار بیرون برای بیرون است و کار خانه برای خانه. گاهی خاطرات عادی و روزمره را تعریف میکرد، اما جزئیات دقیق کارشان و مسائل کاری را بازگو نمیکرد.
باورمان نمیشود!
