او بیادعا، گمنام و ساده بود. بسیار متواضعانه رفتار میکرد. کسی از موقعیت و مسئولیت او اطلاعی نداشت و گاه که رسانههای ضد انقلاب درباره او صحبت میکردند، بعضی از آشنایان با من تماس میگرفتند و میگفتند درباره عمو چنین چیزهایی شنیدهایم و نگران شدهایم! من هم میگفتم: «نه، مسئله خاصی نیست. رسانههای معاند موضوعی پیدا نمیکنند، میخواهند برای خودشان خوراک تبلیغاتی درست کنند، پس شما نگران نباشید»
جوان آنلاین: وقتی خبر شهادت فرمانده یگان ۸۴۰ نیروی قدس سپاه منتشر شد، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل با خوشحالی و اشتیاق از این واقعه خبر داد. فرماندهای که به گفته همرزمان و فرماندهان نیروی قدس در زمان حیاتش انتقام سختی از صهیونیستها گرفته بود.
وقتی به قطعه ۲۴ بهشتزهرا (س) میروم، روی سنگمزارهای بهشتی نام سردار شهید سید یزدان میر (حاج اصغر باقری) و دخترش شهیده دکتر فاطمهسادات میر را میبینم. نوشتهها خبر از شهادت این پدر و دختر میدهند؛ سیدیزدان میر، از فرماندهان برجسته و گمنام نیروی قدس سپاه به همراه دخترش فاطمهسادات که در سحرگاه ۱۷ فروردین سال ۱۴۰۵ و در حمله مستقیم به منزل مسکونیشان به شهادت رسیدند.
خودم را به خانواده شهید میرسانم. قرار است با همسر شهید یزدان میر و مادر فاطمه خانم همکلام شوم. با مهربانی از من استقبال میکنند و من در تمام لحظاتی که مشتاق شنیدن از شهدا هستم، به مجاهدتها و همراهیهای بانویی فکر میکنم که در همه فراز و نشیبهای زندگی، کنار سید یزدان میر ایستاد؛ بانویی که سالها همقدم و همراه این مرد مجاهد و گمنام بود و در نهایت، در جنگ رمضان به درجه جانبازی رسید. گفتوگوی من با او از همین متن پیشرو آغاز میشود؛ متنی که میخواهم با بخشی از دستنوشتههای شهیده فاطمهسادات میر شروع کنم.
بالاخره باید راه دیگری هم باشد! راهی که تو را زودتر میهمان چشمانم کند! مثلاً اینکه بتوانم بر فراز افلاک پرواز کنم و از فلک اعظم بخواهم جوری بچرخد که آمدنت را جلوتر بیندازد! یا کمی بالاتر بروم و از حضرت عقل بخواهم مرا از زمان بیرون بیاورد تا این انتظار تمام شود! نه، به بالاتر فکر میکنم! به اینکه با عقل کل همسفر شوم و بر فراز عرش اعلا از نور اعظم بخواهم این مرحله را تمام کند و مرا بازگرداند به دورانی که هنوز بسیط بودم و نمیدانستم که هستم، اما تو را دوست میداشتم… تو را دوست… تو را… تو…
