وداع با پیکر محسن بوی جشن پیروزی می‌داد! 

در میان خاطرات کودکی، یک تصویر بیش از همه در ذهن مهدی مانده است. محسن یازده سال بیشتر نداشت. گرمای آبادان طاقت‌فرسا بود و او روزه گرفته بود. برادرانش برای اینکه روزه را بشکند، به زور کمی آب در دهانش ریختند. اما محسن با اطمینان گفت: «من که آب نخوردم. شما به زور ریختید. روزه‌ام باطل نشده است.» همان روحیه‌ای که بعد‌ها او را به میان میدان‌های مین و آتش کشاند، در کودکی نیز دیده می‌شد

در میان خاطرات کودکی، یک تصویر بیش از همه در ذهن مهدی مانده است. محسن یازده سال بیشتر نداشت. گرمای آبادان طاقت‌فرسا بود و او روزه گرفته بود. برادرانش برای اینکه روزه را بشکند، به زور کمی آب در دهانش ریختند. اما محسن با اطمینان گفت: «من که آب نخوردم. شما به زور ریختید. روزه‌ام باطل نشده است.» همان روحیه‌ای که بعد‌ها او را به میان میدان‌های مین و آتش کشاند، در کودکی نیز دیده می‌شد

جوان آنلاین: بعضی روایت‌ها فقط شرح زندگی یک فرد نیستند؛ بخشی از حافظه جمعی یک ملت‌اند. روایت مهدی بدیحی، جانباز دفاع مقدس و برادر شهید غواص محسن بدیحی، از همین دست روایت‌هاست. روایتی که از کوچه‌های آبادان آغاز می‌شود، از روز‌های انقلاب و آوارگی جنگ می‌گذرد، به آب‌های خروشان اروندرود و عملیات کربلای ۴ می‌رسد و سرانجام پس از یازده سال چشم‌انتظاری، به بازگشت پیکر شهیدی ختم می‌شود که خانواده‌اش سال‌ها میان امید و دلتنگی در انتظار او بودند. این گفت‌و‌گو تنها مرور خاطرات یک خانواده شهید نیست. بازخوانی بخشی از تاریخ دفاع مقدس و روایت پیوندی عمیق میان ایمان، ایثار، خانواده و وطن است. در این روایت، خاطرات کودکی، روز‌های جنگ، رؤیایی عجیب و نشانه‌هایی شگفت، در کنار هم تصویری انسانی و تأثیرگذار از زندگی و شهادت یک غواص نوجوان اصفهانی را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد. 

خانه قدیمی در خمینی‌شهر 

محسن بدیحی در یکی از خانه‌های قدیمی جوی‌آباد خمینی‌شهر متولد شد. روزگاری که هنوز خبری از بیمارستان‌های مجهز نبود و بسیاری از کودکان در خانه به دنیا می‌آمدند. اما دوران کودکی او خیلی زود با کوچی ناخواسته همراه شد. شرایط اقتصادی خانواده باعث شد پدر، که در آبادان کار می‌کرد، همسر و فرزندانش را نیز به آن شهر نفتی ببرد. خانواده بدیحی ابتدا در محله ایستگاه پنج آبادان ساکن شدند. سال‌هایی که آبادان شهری زنده و پرجنب‌وجوش بود و پالایشگاه، قلب تپنده آن به شمار می‌رفت. مهدی بدیحی می‌گوید پدرشان حساسیت ویژه‌ای نسبت به تربیت فرزندان داشت و همین مسئله باعث شد فرزندانش در محیطی مذهبی و منظم رشد کنند. 

محسن دوران ابتدایی را در آبادان گذراند. شهری که اندکی بعد به یکی از مهم‌ترین میدان‌های تحولات انقلاب اسلامی تبدیل شد. نوجوانان آن روز‌ها هنوز معنای بسیاری از اتفاقات سیاسی را نمی‌دانستند. تنها نشانه‌ای که در ذهنشان مانده بود، شعار‌هایی بود که در خیابان‌ها شنیده می‌شد. مهدی با لبخند از نخستین مواجهه خود با نام امام خمینی (ره) یاد می‌کند. روزی که یکی از همکلاسی‌ها در کلاس از شعار «یا مرگ یا خمینی» گفت و معلم با احتیاط از دانش‌آموزان خواست درباره آن صحبت نکنند. آن روز‌ها انقلاب آرام‌آرام وارد زندگی مردم می‌شد. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *