همسرم در جریان عملیات مرصاد در سال ۱۳۶۷ به شهادت رسید. پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ مدام اشک میریخت. با حسرت میگفت «شاگردان، دوستان و همرزمانم یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند، اما من که ۱۸ سال آرزوی شهادت را در دل داشتم، حالا جنگ تمام شده و هنوز این توفیق نصیبم نشده است»
جوان آنلاین: اکرم اعلمی همسر معلم شهید علیرضا قدمی و خواهر شهیدان محمدباقر و مهدی اعلمی است. وی سالهای پرالتهاب مبارزه با رژیم پهلوی و روزهای سرنوشتساز پیروزی انقلاب را از نزدیک تجربه کرده است. این همسر شهید در گفتوگو با ما روایتگر بخشهایی از خاطرات و همراهیاش با شهید قدمی شد؛ از جوانی که با قرآن و مبارزه قدم در مسیر انقلاب گذاشت، زندانهای ساواک را تحمل کرد، پس از پیروزی انقلاب به جهاد فرهنگی و تعلیم و تربیت پرداخت و سرانجام در راه دفاع از آرمانهایش به شهادت رسید. اعلمی روایت میکند که چگونه علیرضا قدمی پیش از آنکه همسرش باشد، یک مبارز انقلابی، قاری قرآن و انسانی پایبند به ارزشهایی بود که تمام زندگیاش را وقف آن کرده بود.
همسر شما از فعالان انقلابی بودند، چه خاطراتی از روزهای مبارزه با طاغوت تعریف میکردند؟
همسرم شهید علیرضا قدمی سال ۱۳۵۶ به دست ساواک دستگیر و زندانی شده بود. پس از آزادی گاهی از خاطرات آن روزها برایمان تعریف میکرد. ما دخترخاله و پسرخاله بودیم و آن زمان هنوز وصلت نکرده بودیم. هرچند ایشان ذاتاً بسیار کمحرف بود و به ندرت از سختیهایی که در زندان کشیده بود سخن میگفت. گاهی تعریف میکرد «در زندان، پاکتهای کاغذی میوه را به نوارهای باریک تبدیل میکردم و روی آنها یادداشتهایی از خاطرات و اتفاقات زندان مینوشتم. بعد این نوشتهها را لابهلای در سلول پنهان میکردم تا اگر روزی آزاد شدم، آنها را با خودم بیرون بیاورم». شهید با پیروزی انقلاب و آزادی زندانیان سیاسی در ۲۲ بهمن، فرصت برداشتن آن یادداشتها را پیدا نکرده بود، اما فردای آن روز دوباره به زندان میرود و نوشتههایش را از همان محل خارج میکند.
در دوران مبارزات انقلابیشان چند سال داشتند؟
شهید قدمی از نوجوانی در مسیر مبارزه با رژیم پهلوی قرار داشت. قاری قرآن بود و جلسات قرآنی برگزار میکرد و در کنار آموزش قرآن، فعالیتهای انقلابی و روشنگری نیز میکرد. ایشان در حالی که فقط ۱۹ سال داشت و در دانشگاه پذیرفته شده بود، هنگام مراجعه برای نامنویسی به دست مأموران ساواک دستگیر شده بود. او را به محل نامعلومی منتقل کردند و ماهها تحت شکنجه قرار دادند. حدود هفت تا هشت ماه خانوادهاش هیچ اطلاعی از محل نگهداری او نداشتند تا اینکه سرانجام فهمیدند در زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری است. همسرم پس از آزادی، تحصیل خود را در رشته مدیریت بازرگانی در دانشگاه علامه طباطبایی آغاز کرد، اما فعالیتهای انقلابیاش را کنار نگذاشت. او با برگزاری برنامههایی مانند کوهنوردی دانشجویان را با اندیشههای انقلاب آشنا میکرد. همین فعالیتها باعث شد مسئولان دانشگاه، با اطلاع از سابقه سیاسی او، از ادامه تحصیل محرومش کنند. پس از اخراج از دانشگاه، راهی خدمت سربازی شد، اما در آنجا نیز از آرمانهایش دست نکشید. به دلیل سابقه مبارزاتی، او را به عنوان سرباز به تبریز اعزام کردند. در یکی از روزها، فرمانده از او خواست برای منزلش خرید و در کارهای شخصی خانوادهاش کمک کند، اما شهید قدمی با قاطعیت پاسخ داد «من برای خدمت به مردم و میهنم به سربازی آمدهام، نه برای انجام کارهای شخصی دیگران». همین رفتار باعث شد فرمانده پروندهاش را بررسی کند و با اطلاع از سابقه زندان و فعالیتهای سیاسیاش، دیگر به او سلاح تحویل ندهند. مدتی بعد نیز برای کنترل بیشتر، او را به پادگان بروجرد منتقل کردند.
درباره لحظه آزادیاش از زندان هم نقلی کرده است؟
بله. از قضا موضوع جالبی هم مطرح کرده است. شهید قدمی همیشه میگفت هیچگاه تصور نمیکرد انقلاب اسلامی با چنین سرعتی به پیروزی برسد. با این حال، در دوران زندان از طریق یکی دو نفر از نگهبانانی که دل در گرو انقلاب داشتند، از اخبار و تحولات بیرون زندان باخبر میشدند و امید خود را از دست نمیدادند. یکی از خاطراتی که بارها با تعجب از آن یاد میکرد، مربوط به لحظه آزادی از زندان بود:: «وقتی از زندان بیرون آمدم، دیدم مردم با شور و هیجان شعار میدهند و تعدادی را بر دوش خود گرفتهاند. ابتدا تصور کردم زندانیان آزادشده هستند، اما وقتی دقت کردم، دیدم برخی از آنها همان شکنجهگران معروف ساواکاند. جلو رفتم و به مردم گفتم “ما زندانیان سیاسی را نگاه کنید، همه نحیف، رنگپریده و رنجکشیدهایم. کسانی که بر دوش گرفتهاید، زندانی نیستند، اینها همان شکنجهگرانی هستند که ما را آزار میدادند. ”» به گفته شهید قدمی، مردم پس از آگاهی از واقعیت، آن افراد را پایین آوردند و برای رسیدگی به جرائمشان تحویل مسئولان دادند. یکی از آنها شکنجهگری به نام منوچهری بود که چندی بعد اعدام شدند.
یک خاطره هم از روز پیروزی انقلاب بگویم. چند روز پیش از پیروزی انقلاب، به همراه مادرم و خواهر کوچکترم برای دیدار حضرت امام (ره) از قم به تهران آمده بودیم و شب ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ مهمان منزل خالهام بودیم. آن شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که شهید قدمی با لباس زندان آمد. قفلهای در خانه را باز کرد و وارد منزل شد. از خواب بیدار شدم، اما وقتی دوباره خوابیدم، این بار دیدم رادیویی روشن است و امام خمینی (ره) از آن سخن میگوید. تا صبح چند خواب عجیب و بهیادماندنی دیدم. صبح، خوابهایم را برای شوهرخالهام، پدر شهید قدمی که روحانی بود، تعریف کردم. او پس از شنیدن صحبتهایم گفت: «این انقلاب حتماً پیروز میشود، اما نمیدانیم چه زمانی؛ شاید سالها طول بکشد و شاید هم خیلی زود به نتیجه برسد، اما انشاءالله پیروزی نزدیک است.» پس از صرف صبحانه تصمیم گرفتیم به قم بازگردیم. وقتی به خیابان رسیدیم، تهران حال و هوای دیگری داشت. خیابانها مملو از جمعیت بود، صدای تیراندازی از هر سو به گوش میرسید و مردم در حال تصرف پادگانها بودند. برخی اسلحه به دست داشتند، بعضی برای امدادرسانی پارچه سفید جمع میکردند و عدهای نیز به مادرم توصیه میکردند هرچه زودتر از آنجا دور شویم، زیرا احتمال اصابت گلوله وجود داشت. سرانجام خودمان را به ترمینال میدان مولوی رساندیم و سوار اتوبوس قم شدیم. در طول مسیر، اتوبوس چند بار توقف کرد تا سربازانی را که به فرمان امام از پادگانها خارج شده بودند، سوار کند. عصر همان روز به قم رسیدیم. آن شب اخبار با شتاب مخابره میشد و هنوز فضای کشور ملتهب بود، تا اینکه روز ۲۲ بهمن خبر فتح صداوسیما و پیروزی انقلاب اسلامی اعلام شد. همزمان مردم به سمت زندانها رفتند و زندانیان سیاسی آزاد شدند. شهید علیرضا قدمی نیز که در زندان جمشیدیه تهران زندانی بود، همان روز طعم آزادی را چشید. او بعدها میگفت این بار، برخلاف نخستین دوره بازداشت که ماهها زیر شکنجه بود و خانوادهاش از او خبری نداشتند، شرایط زندان اندکی متفاوت بود و خانوادهاش گاهی امکان ملاقات با او را پیدا میکردند.
