در این بخش بیوگرافی دنیل دی لوئیس از بازیگران مرد معروف هالیوود را مرور میکنیم. بیوگرافی دنیل دی لوئیس یکی از بزرگترین بازیگران عرصه سینما و تئاتر و صاحبسبکترین آنها به همراه اطلاعاتی از زندگی شخصی و هنری او با عکس های شخصی او و خانواده اش را میبینیم.امروز از 0 تا 100 با بیوگرافی دنیل دی لوئیس آشنا میشویم. در ادامه با بازیگرآنلاین همراه باشید.
این یک غم وحشتناک است! مغزت، روحت و جسمت نمیتوانند بپذیزند که لحظهی جدایی فرا رسیده است. بعد از پایان کار حس پوچی عمیقی به من دست میدهد. به خودم میگویم این همه از خودت مایه گذاشتی که چه شود؟ که اینجوری رهایش کنی؟ هر چقدر هم که نقشها اذیتم کنند، همچنان حاضر نیستم که از آن جدا شوم.
من از یک خانوادهی تحصیل کردهی طبقه متوسط میآمدم ولی همبازیهای من، پدرانشان یا در اسکله کار میکردند یا مغازهدار بودند یا ماهیگیر. من متعلق به آن مکان نبودم ولی تصمیم گرفتم برای ایجاد رابطه با آنها، ادایشان را دربیارم و مثل آنها باشم. وسط همین ادا درآوردنها بود که به بازیگری علاقهمند شدم.
من به وسترن به عنوان یک ژانر سینمایی ویژه علاقهای ندارم. با این وجود، تعداد خیلی محدودی فیلم وسترن هستند که دوست دارم. من از «نیمروز» فرد زینهمان خیلی چیزها یاد گرفتم. با تماشای این فیلم عاشق پاکی و صداقت شدم. گری کوپر را در فیلم خیلی دوست دارم. ایدهی آخرین مرد ایستاده در این اثر، شبیه به فیلمهای جان وین نیست. از جان وین خوشم نمیآید و خیلی سخت است که بتوانم فیلمهایش را تحمل کنم. و همین طور جیمز استوارت را هم به عنوان کابوی دوست ندارم. او را در نقشهای دیگر ترجیح میدهم مثلا در «آقای اسمیت به واشینگتون میرود» که یکی از محبوبترین فیلمهای زندگی من است. «پائیز قبیله شاین» جان فورد حس فوق العادهای را به من منتقل کرد. من همیشه وسترنهای کلینت ایستوود را تحسین میکنم. به نظرم وسترن اسپاگتی کشف خیلی بزرگی بود. «پنج قطعهی آسان» را هم خیلی دوست دارم. البته این یکی وسترن به حساب نمیآید ولی موضوع فیلم دربارهی چیزهایی است که در غرب میشود به دست آورد. بازی جک نیکلسون فوق العادست. فیلم دقیقا پرترهای از زندگی طبقهی کارگر را به نمایش میگذارد. میخواهد بگوید که زندگی را رها کرده و به جایی که هنوز پای تمدن به آنجا نرسیده است فرار کن. درخواست تجدید نظری است از غرب. غربی که هنوز رام نشده!
اگه به هنرم اجازهی شکوفایی نداده بودم، امروز هیچ جایگاهی در اجتماع نداشتم. به نظرم پتانسیل خیلی زیادی در فریب دادن خودم دارم. بنابراین چندان سخت نیست که باور کنم شخص دیگری هستم.
با تصاحب این نقش، انگار تمام بهشت از آن من شد. به من گفتند دو پوند به تو میدهیم و تو هم با یک بطری شکسته روی تمام ماشینهای پارک شده در اطراف کلیسا خط بنداز!
لارنس اولیویه میتوانست بازیگر بهتری باشد، اگر تا این حد نگاه از بالا به پایین به همه چیز نداشت. او اغلب، سطح فیلم را از سطح خودش پایینتر میدانست.
احتمالا من به کشف تاریخ آمریکا نسبت به کشور خودم شیفتگی بیشتری دارم. وقتی مایکل مان بیشنهاد بازی در «آخرین بازمانده موهیکانها» را به من داد کاملا متعجب شده و مدتها از خودم میپرسیدم که چرا او به جای بازیگری آمریکایی به سراغ من آمده است؟ بعد با خودم گفتم اگر او مایل است تا این شانس را به من بدهد، من که باشم که جواب رد به او بدهم؟
من برای همهی همکارانم در عرصهی بازیگری تنها این آرزو را دارم که برای یک بار هم که شده، بتوانند لذت کار کردن با مارتین اسکورسیزی را بچشند.
من در همان اولین هفتهی نمایش فیلم «راننده تاکسی»، پنج شش بار آن را دیدم و از زیبایی محض جاری در آن متحیر شدم. من تا آن موقع هنوز آمریکا را ندیده بودم ولی این فیلم به طور اجمالی نشان میداد که در این کشور چه چیزی در حال رخ دادن است؟
افتخار میکنم این شانس را پیدا کردم تا در این لحظه درباره هیث لجر صحبت کنم. مردم باید بدانند و تا ابد به خاطر بسپارند که او چقدر انسان زیبایی بود. باید کارهای فوق العادهاش را ببینند و از او یاد بگیرند. من هرچیزی که بگویم فقط مصیبت مرگ وی را سنگینتر کردهام. واقعا دردناک است!
پیش از ساخت «رشته خیال» هنوز تصمیم به بازنشستگیام نگرفته بودم. آن موقع با پل توماس کلی خندیدیم ولی در ادامه به ناگاه خندهمان متوقف شد چرا که غم و اندوه فراوانی تمام وجودمان را در بر گرفته بود. ما نمیدانستیم که چه چیزی را خلق کردهایم و نتیجهی کار برای هر دوی ما غافلگیر کننده بود. کنار آمدن با آن سخت بود و هنوز هم هست.
