شهید آیتالله سید ابراهیمرئیسی: «یک وقتی مرحوم حاجاحمدآقا بنده را خبر کردند که امام با شما کار دارد. به جماران رفتیم و ایشان حکم دادند که شما بروید کار را رسیدگی کنید. امام به قوهقضائیه اعتراض داشتند و میگفتند: کارآمدی ندارد. به ما اعتماد فرمودند و ما پرونده را بررسی کردیم و بعد خیلی تشکر کردند. قوهقضائیه در آن هنگام نگران شده بودند که چرا امام نسبت به آنها بیتوجهی کرده و پرونده را به دستشان نداده است!….»
جوان آنلاین: خدمتگزار صمیمی، متواضع و پرصلابت ملت که بر گفتار و کردارش مهر خون زد، همواره جاودانه است و ما روایتگران حماسههای انقلاب اسلامی، تا مدتها نغمهخوان تلاش و خستگی ناپذیریاش خواهیم بود. داغ او همچنان تازه مینماید و گفتن و شنیدن از سیرهاش بهنگام و درسآموز. آنچه در پی میآید اما، شمهای از خاطرات شهیدآیتالله سید ابراهیم رئیسی است که در اوقات گوناگون بازگفته و به ترتیب زمان منظم شده و مورد خوانش تحلیلی قرار گرفته است. امید آنکه انتشار این مجموعه، تاریخ پژوهان معاصر و عموم علاقمندان را مفید و مقبول آید.
اینجانب سید ابراهیم رئیسی…
«سید محرومان»، در کودکی پدر خود را از دست داد و از هنگامی که خویشتن را شناخت، در دشواری زیست و نشو و نما یافت. همین امر نیز موجب گشت تا به هنگام انتخاب به ریاست جمهوری و البته به شکل فزاینده در سه ساله پس از آن به محرومان توجهی ویژه مبذول دارد و البته مورد اقبال آنان قرار گیرد. وی همواره در اوقات بازگویی خاطرات و مشاهدات خویش، اشارت به فقر دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در اولویت قرار میداد و آن را از عوامل قوام دهنده به شخصیت خویش میشمرد:
«اینجانب سید ابراهیم رئیسی، در ۲۶ آذرماه ۱۳۳۹، در شهر مقدس مشهد و در یک خانواده مذهبی و روحانی متولد شدم. در سن پنجسالگی، پدرم به رحمت خدا رفت. منزل ما داری سه- چهار اتاق بود که در یک اتاق آن خودمان زندگی میکردیم و والده ما، دو اتاق دیگر را اجاره داده بود و از مالالاجاره آن، ارتزاق میکردیم. زندگی ما، در شرایط سختی ادامه داشت. من صحنههایی از زندگی خودمان را به یاد دارم که با فقر و تنگدستی شدید اقتصادی روبهرو بودیم. به معنای واقعی کلمه، ما فقر و نداری را لمس میکردیم. هیچگاه به خاطر ندارم که ما یک کیلو برنج خریده باشیم یا مثلاً از قصابی به اندازه مردم زیر متوسط گوشت خریده باشیم! خاطرم است که یک روز در اوایل طلبگی، دیدم که یکتومان بیشتر پول ندارم. صبح پنجشنبهای بود که به حرم امام رضا (ع) مشرف شدم. به ایشان عرض کردم که شرایط نامساعدی دارم. یک آقایی که از اقوام بود، از دور حالت مرا دیده بود و بدون اینکه بداند من به حضرت چه عرض میکنم، آمد و احوالپرسی کرد و به من ۲ تومان داد! خوشحال شدم و آن را لطفی از جانب حضرترضا (ع) قلمداد کردم. آن فرد نمیدانست که من نیاز مالی دارم…».
دستفروشی با عرقچین سبز
شاید بین رؤسای جمهور شهید نظام اسلامی، اشتراک غریبی باشد که هر دو از پایینترین طبقات اجتماعی برخاستند، حتی سابقه دستفروشی داشتند، اما دید نافذ، عمل صالح و جهاد در راه خدا، آنان را به چنین مکانتی سوق داد. شهید رئیسی، در این زمره بود:
«در دورهطلبگی به عادت قدیمی، تابستانها و ماهرمضان که به مشهد برمیگشتم، سراغ کاری میرفتم. عرقچین سبز به سر میگذاشتم و پول کتابهایی که لازم داشتم، را با دستفروشی یا کارهای دیگر به دست میآوردم. یادم است که دیر به دیر میتوانستیم برنج بخوریم، آنهم برنج معمولی و نه اعلا. گوشت هم، کم گیرمان میآمد. وقتی کاری انجام میدادم و حقالزحمهخوبی میگرفتم، کمی گوشت میخریدم و با خوشحالی به خانه میبردم. آن روزها زندگی کردن با ۵تومان شهریهای که میگرفتم، برای من، مادر و خواهرم خیلی سخت بود…».
کار بود و درس
هماره در طول تاریخ، رنج مردان بزرگ را ساخته و پرورده است. شهیدرئیسی نیز از این قاعده مستثنی نبود. او از دل محرومیت و تلاش بیرون آمد و رو به پیشرفت رفت. هم از این رو هرگز عافیت طلب نشد و تا پایان حیات دنیوی، در پی فقرزدایی و رسیدگی به مستضعفان روان گشت:
«دو برادر بودیم و دو خواهر. پدر که یکی از منبریهای معروف خراسان بود، در پنج سالگی من درگذشت. در خانه ما، مطلقاً روحیه نازپروردگی وجود نداشت. وضع مالی و نوع تربیت خانوادگی ما طوری بود که هر تابستان دنبال کار و کاسبی میرفتم. از دستفروشی کنار حرم امام رضا (ع)، تا کار طاقتفرسا در مرغداری. به همین خاطر هیچوقت اوقات فراغت نداشتم، یا کار بود یا درس یا هر دو…».
از خراسان تا ایرانشهر به خاطر انقلاب
«ابراهیم» از خاستگاه فقر برخاست و چندی بعد، با مبارزه آشنا شد. وی در این طریق، پخش اعلامیهها و نوارهای سخنرانی، حضور در راهپیماییها، دیدار با تبعیدیها و… را تجربه کرد. سفر به ایرانشهر اما، برای او متفاوت بود. چه اینکه استادش «آقاسیدعلی خامنهای» را میدید و نهایتاً با دلالت او، توانست از دام مأموران ساواک بگریزد:
«در عین بیپولی و سختی معاش، پول جمع میکردیم تا بتوانیم با دوستان طلبه به تبعیدیها در نقاط دورافتاده و بد آبوهوای کشور کمک کنیم و حتی به آنها سر میزدیم. یکی از دفعاتی که برای دیدار با تبعیدیها به ایرانشهر رفته بودیم، چهار نفر طلبه بودیم. دو نفری که ملبس بودند، بلافاصله به دست ساواک دستگیر شدند. اما من و دوستم را، چون لباس معمولی داشتیم، نشناختند و گریختیم! خودمان را به خانه آقایخامنهای رساندیم. صبح فردا آقا گفتند که از دیشب تا الان چندبار ساواک آمده دنبال شما و به شدت دنبالتان هستند. به ما راه پشت خانه را نشان دادند، تا فرار کنیم. تا ایرانشهر رسیدیم، ولی پولمان تمام شده بود و امکان رفتن به زاهدان را نداشتیم. مانده بودیم چه کنیم که لطف خدا شامل حالمان شد و طلبه همراهم، یکی از دوستان پدرش را در ایرانشهر دید. پولی قرض کردیم تا برگردیم به زاهدان و از آنجا به مشهدالرضا (ع) ….»
