
هر دو بازیگر اما از لحظهای به بعد، فرم و لحن بازیشان، به آرامی، دگرگون و دیگرگون میشود. از همانجایی که زن، از درونیاتِ کاراکتر مَرد مطلع میشود (دلدادگی مَرد نسبت به او)، و مَرد، رازش را بیان میدارد. از اینجا، سبک بازیها، چه در نوع آکسانگذاری بر کلمات، چه در خطوطِ پنهان و حسّ صورت، و چه در میزانِ التهاب و آرامشِ درونِ دو بازیگر، وارونه میگردد. معادی، گویی با بیان رازش، دیگر زنجیرها از پاهایش گسسته شده است و به همین دلیل، در فرمِ کلام و بیان احساساتش بیمهاباتر میشود، ولی باران کوثری، بیشتر به درونِ ذهنیاتِ مشوّشِ خود فرو میرود و این تشویش، حتی در تُن صدا و اضطراب و سکوت و سکتههای مابینِ کلامِ او، عیان است.
پیمان معادی و باران کوثری، با جابجاییِ احساساتِ متناقضشان در این سکانس، و با تعادل و همسازیِ درون و بیرونِ خود، در نقطهی پایانیِ سکانس، گویی به یک حسّ مشترک، و حتی بیش از آن، به یک نقطهی اتصال میرسند. به نقطهی اتصّالی آرام و صمیمی، برآمده از دل اضطربهای گنگ و پارادوکسهای بسیار؛ هم با خود، هم با دیگری…
$(document).ready(function(){alt=$(‘article img’).first().attr(‘alt’); $(‘article img’).each(function() {
var thisClass=$(this).attr(‘class’);
var userfloat=$(this).css(‘float’);
if(userfloat==’right’ || userfloat==’left’){
var userstyle=’float:’+userfloat;
}
if(!thisClass){
thisClass=’default-style’;
$(this).next(‘br’).addClass( ‘clearboth’ );
$(this).wrap(‘
