تمرکز دشمنان اسلام بر حیا، عفاف و حجاب زدایی از بانوان مسلمان ایرانی، یک نشانه مهم برای درک میزان اهمیت این ارزش دینی است؛ ارزشی که اهمیت آن از سوی بانوان محجبه و معتقد مسلمان فهمیده شده و بر همان اساس هم برای حفظ و گسترش آن تلاش میکنند. تلاشی که بعد از غائله «زن زندگی آزادی»، رنگ جهاد به خود گرفته و با تمام وجود از سوی بانوان انقلابی دنبال میشود
جوان آنلاین: ایستادگی عجیب بانوان محجبه ایرانی در برابر هجمه دشمنان به فرهنگ عفاف و حجاب و قیام آنها برای دفاع از کیان حیا و عفت در جامعه، گاهی تحلیلگران سیاسی غربی را به تعجب وا میدارد! کارشناسان جامعهشناس و روانشناس در واکاوی دلایل این ایستادگی بر روحیه و اندیشه دینی بانوان و مستحکم بودن پایههای خانواده در جامعه ایرانی تأکید کردهاند. چنانچه میتوان ریشههای این استقامت و دفاع مثال زدنی زنان مسلمان ایرانی را از مرزهای عفاف و حجاب در تاریخ هم نظاره کرد. در مقال پی آمده نگاهی مختصر داشتهایم به روحیه دینی و مقاومت بانوان مسلمان ایرانی در حفظ حجاب در تاریخ معاصر ایران. امید آنکه تاریخپژوهان و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
آمد که چادر مادرم را بکشد!
بعد از تصویب قانون منع حجاب از سوی حکومت دیکتاتوری رضاشاه در سال ۱۳۱۴. ش، اکثریت بانوان ایرانی با مقاومتی شگفتآور، جلوی اجرای آن ایستادند. آنها با مبارزه منفی و بیرون نیامدن از خانه و حفظ حجاب در طول زمان، عملاً آن قانون مخالف دین و قانون اساسی (۱) را ناکارآمد کردند. استقامت بانوان در این طریق، در صفحات زیادی از تاریخ ثبت شده است. به عنوان نمونه مظاهر مصفا از شاعران معاصر قصیده سرا، در کتاب خاطراتش، ماجرای استقامت مادرش در برابر پاسبانی که میخواست چادر از سر او بکشد را اینگونه تعریف میکند:
«وقتی خردسال بودم، بیحجابی شده بود و مادرم هنوز چادر سیاه به سر میکرد. مادرم از این چادرهایی که کمربند داشت، سر میکرد و بسیار هم قوی بود و سرپنجههای بسیار قدرتمندی داشت. تفرش که میرفتیم، مادرم شاخ گاو را میگرفت و روی گرده گاو میپرید! الان که من این گاوبازها را میبینم، میگویم که مادرم گاوبازی بلد بود. وی این قدر قوی بود که فرش را با یک دست میگرفت و تکان میداد! وقتی مادرم دستم را میگرفت تا مرا به مدرسه ببرد، هیچ قدرتی نمیتوانست از دستش فرار کند. روزی داشتیم با مادرم از گذر خان به طرف خانهمان در کوچه حرم میرفتیم و اداره پدرم هم برِ خیابان ارم، نزدیکیهای کوچه ارگ بود. عزیزالله بیک که پاسبان محله بود، آمد که چادر مادرم را بردارد. هرچه کرد بکشد، نتوانست، چون گرفته بود. من هم همراهش بودم و آن زمان خیلی خُرد بودم. در طول خیابان، جدال این زن غریبه چادرسیاه با این پاسبان سرخموی وحشتناک، تا آنجا که اداره پدرم بود، جریان داشت. کاسب، رهگذر و… هم بودند، ولی جوانمردی نبود که بیاید مادرم را از دست این غول بیابانی نجات دهد! من هم پیوسته یک طرف چادر مادرم را گرفته بودم و مثلاً میخواستم کمک کنم که پاسبان نتواند بکشد. خلاصه به کوچه ارگ رسیدیم و کسی به پدرم خبر داد. آنجا بود که چادر را از سر مادرم کشیده و پنجههای مادرم توی چادر بود و آن هم پاره شد! همینطور قسمت زیادی از چادر لوله شده بود و نمیتوانست آن را بکشد. در همین حال پدرم رسید و به طرف عزیزالله بیک حمله کرد. او به پدرم گفت: «آقا، من را از نان خوردن میاندازند، چه خاکی به سرم بکنم؟» مادرم را از چنگ او درآورد و به خانه برد. پدرم میگفت که ممکن است به رئیس شهربانی گزارش داده باشند و مرا از کار بیکار کنند. من این صحنه را در چندین منظومهام توصیف کردهام و غربت مادرم در آن لحظه، هرگز از خاطرم محو نمیشود. در آن زمان، مسیر جدال مادرم با پاسبان برایم بسیار طولانی بود ولی حالا که از همان مسیر رد میشوم، میبینم یک راه چند دقیقهای است! این مسیر برای من در عالم خردسالی، یک سال طول کشید تا سایه حمایت پدرم آمد و ما را از دست این غول بیابانی نجات داد…» (۲)
مادر و دختر پتویی!
با به تخت سلطنت نشستن محمدرضا به دست انگلیسیها بعد از شهریور ۱۳۲۰ ش، عملاً قانون منع حجاب برداشته شد، اما این بار پهلوی پسر با در پیش گرفتن سیاستی کاملاً فرهنگی، اقدام به ترویج بیبندوباری و مبارزه با عفاف و حجاب بانوان ایرانی کرد. در این میان و متأسفانه برخی بانوان تحت تأثیر تبلیغات فرهنگی حکومت پهلوی نسبت به رعایت حجاب سست شدند، ولی در مقابل گروهی از بانوان مسلمان و عمدتاً نیروهای انقلابی، با تمام وجود از کیان عفاف و حجاب زن ایرانی دفاع میکردند؛ دفاعی که حتی در سختترین شرایط مبارزه هم ادامه پیدا میکرد. مرضیه حدیدچی (دباغ) از بانوان مبارز قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بود که با شروع مبارزه امام خمینی (ره) علیه حکومت پهلوی به جمع مبارزان و یاران ایشان پیوست. این بانو همراه دخترانش با پخش اعلامیههای امام میان مردم به آگاهسازی دیگران میپرداخت. در سال ۱۳۵۱. ش، خانم حدیدچی و دخترش رضوانه خانم – که در آن زمان فقط ۱۵ سال داشت- توسط دستگاه امنیتی شاه (ساواک) دستگیر میشوند. جرم خانم حدیدچی موقع دستگیری، توزیع اعلامیه امام و جرم رضوانه داشتن چند برگ از یک سرود انقلابی بود. آنها به دلیل همین اتهامات، شدیداً شکنجه شدند. (۳) ابتدای دستگیری، مأموران به بهانه خودکشی و حلق آویز نکردن، چادر از سر این مادر و دختر میکشند. اما خانم حدیدچی و دخترش رضوانه خانم در آن شرایط سخت بازجویی، راهی برای حفظ حجاب خود پیدا میکنند. رضوانه دباغ درباره آن راه حل میگوید:
«آنها چادرمان را گرفته بودند و ما برای حفظ حجاب خود، از پتوهای سربازی که در اختیارمان بود، به عنوان چادر استفاده میکردیم. کار ما در آن تابستان گرم، برای مأموران خیلی تعجبآور بود و آنها با مسخره، ما را مادر و دختر پتویی میخواندند. خلاصه آن شب سخت گذشت و صبح، هر دوی ما را برای بازجویی بردند. قبل از شروع بازجویی، شکنجه با شلاق و شوک الکتریکی و… شروع شد….» (۴) این مادر و دختر، البته با مقاومتی مثال زدنی و تحمل آن شکنجههای سخت، هم اطلاعاتی به مأموران ندادند و هم در آن وضعیت وحشتناک حجاب خود را حفظ کردند.
