شخصیت بزرگی در لبنان، از حضرت امام درخواست اجازه امور حسبیه کرده بود. مراحل کار طی و اجازه مکتوب خدمت امام ارائه شد تا امضا کنند. امام قلم را از جعبه چوبی کنار دستشان برداشتند که امضا کنند. بنده خدمتشان عرض کردم آقا این شخص با حزبالله، همراه نیست با گفتن این جمله امام قلم را سر جای خودش گذاشتند و قضیه منتفی شد! یعنی برای امام، مسئله حزبالله و تقویت و حمایت از آن حتی در تأییدها و عدم تأییدها یک اصل بود
جوان آنلاین: فرقت علامه شهیدسیدحسن نصرالله رهبر فقید حزبالله لبنان، همچنان بر دل و جان مشتاقان سنگینی میکند. هم ار این روی و تا مدتها، گفتن و شنیدن از آن بزرگ بهنگام مینماید. در روزهایی که بر ما گذشت، حجتالاسلام والمسلمین محمدحسن رحیمیان مسئول دفتر وجوه شرعیه رهبر معظم انقلاب و دوست و یار دیرین سید، در گفتوشنود مبسوط با ماهنامه «پاسدار اسلام»، ناگفتههایی از سیره وی را بازگو ساخت. مقال پی آمده، به بازخوانی تحلیلی بخشهایی از این خاطرات اختصاص دارد. امید آنکه علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
آغاز دوستی و انس با «سید مقاومت»
در آغاز مقال، مروری بر چندوچون آغاز دوستی و مراودت حجتالاسلام والمسلمین محمدحسن رحیمیان با شهیدسیدحسن نصرالله بهنگام مینماید. برحسب آنچه در گفتوشنود مزبور آمده، این صمیمیت پر قدمت، به هنگام فعالیت راوی در دفتر امام خمینی کلید خورده است:
«حضور بنده بهعنوان کمترین خدمتگزار در دفتر حضرت امام، زمینهای شد که از همان ماههای نخست شکلگیری حزبالله و رفت و آمد رهبران آن به محضر حضرت امام، طبعاً پیوند و دوستی نزدیکی هم بین ما و مجموعه این عزیزان برقرار شود. به گونهای که بنده پیگیر عمده کارها و مسائلی بودم که مربوط به حضرت امام و این دوستان بود. اعضای محوری حزبالله بهخصوص شهیدان سیدعباس موسوی، سیدحسن نصرالله، عماد مغنیه، سیدهاشم صفیالدین، شیخ نبیل قاووق و… در هر سفری که به تهران میآمدند، دیدار با حضرت امام، چه بهصورت ملاقات عمومی، چه بهصورت دیدار از نزدیک و دستبوسی، در رأس خواستههایشان بود که غالباً هم از طریق حقیر انجام میگرفت. معمولاً بعد از این دیدارها که ما بین ساعت ۸:۳۰ تا ۱۰:۳۰ برحسب مورد انجام میشد، دوستان به اتاق ما در دفتر میآمدند و ساعتها در خدمتشان بودیم و مصاحبت داشتیم و بعضاً برای ادامه گفتوگوها به اتفاق، به منزلمان در مجاورت بیت امام میرفتیم و تا دیروقت، درباره مسائل مختلف گفتوگو میکردیم. مکرر پیش آمد که سید هم میآمد و به اتفاق به منزل میرفتیم. یک موردی که اکنون مشخصاً به خاطر دارم و شیرین هم هست، این است که در اوایل دهه ۶۰، چند نفر از افراد فوقالذکر، یکشب به منزل ما آمدند و ماندند. اتفاقاً در آن شب، باران شدیدی هم میبارید. از سقف منزل هم آب چکه میکرد و تا صبح سطل و کاسه در دست ما و میهمانها بود تا آبباران را جمع کنیم و بیرون بریزیم که آب باران اتاق را برندارد! چنین پذیرایی درخشانی هم از آنها کردیم! خاطره دیگر اینکه روزی سید بعد از دیدار با امام به دفتر ما آمد در اثناء صحبت از ایشان خواستم تا با مجله پاسدار اسلام مصاحبهای داشته باشد. سید گفت سؤالات را بدهید، من پاسخها را مینویسم. از آنجا که ما تجربه داشتیم که معمولاً وقتی آقایان نیمساعت صحبت میکنند، پنج شش صفحه مطلب از آن در میآید، ولی وقتی مینویسند، نیم صفحه مجله هم نمیشود، بر شفاهی بودن مصاحبه تأکید کردم. ایشان گفت من هر چه را که بخواهم بگویم، عیناً مینویسم. برای من خیلی عجیب بود. ایشان همانجا نشست و ۱۱ صفحه مطلب نوشت، بدون اینکه حتی یک خط خوردگی داشته باشد! موضوع مصاحبه هم وضعیت لبنان و حزبالله بود که آن را ترجمه و در پاسدار اسلام چاپ کردیم….»
