پدر می‌گفت: تا آخرین لحظه سرباز آقا هستم

یادم است پس از آنکه پدر به عنوان نماینده ولی‌فقیه و امام جمعه تبریز منصوب شد، روز خداحافظی‌شان با ارتشی‌ها، اغلب همکارهایش گریه می‌کردند. روز بسیار ناراحت کننده‌ای بود، هم برای خودش و هم برای همکارهایش. آن روز به من گفت: «ماشین شخصی‌ات را بیاور، با آن به خانه برمی‌گردیم، من دیگر در اینجا مسئولیتی ندارم که از ماشین دولتی استفاده کنم...». حتی به این نکته‌های ریز هم، بسیار دقت می‌کرد

یادم است پس از آنکه پدر به عنوان نماینده ولی‌فقیه و امام جمعه تبریز منصوب شد، روز خداحافظی‌شان با ارتشی‌ها، اغلب همکارهایش گریه می‌کردند. روز بسیار ناراحت کننده‌ای بود، هم برای خودش و هم برای همکارهایش. آن روز به من گفت: «ماشین شخصی‌ات را بیاور، با آن به خانه برمی‌گردیم، من دیگر در اینجا مسئولیتی ندارم که از ماشین دولتی استفاده کنم…». حتی به این نکته‌های ریز هم، بسیار دقت می‌کرد

جوان آنلاین: فرزندان، معمولاً حاملان و راویان موثق‌ترین خاطرات‌اند. هم از این روی گفته‌های ایشان از پدر، جذابیتی افزون دارد. در گفت‌و‌شنود پی آمده، سیدمحمدمهدی آل‌هاشم فرزند شهید آیت‌الله سیدمحمدعلی آل هاشم، در سالروز شهادت وی، به بازگویی پاره‌ای از یادمان‌های خویش پرداخته است. امید آنکه علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید. 

به عنوان آغازین سؤال، شهید آیت‌الله سید محمدعلی آل‌هاشم در قامت یک پدر را با چه خصال و ویژگی‌هایی به یاد می‌آورید؟
پدر بزرگوارم، شاگرد مکتب پیامبر خدا (ص) و ائمه اطهار (ع) بود. او هیچ‌وقت برای خودش زندگی نکرد، هیچ چیزی را هم برای خودش نمی‌خواست. دنبال مقام و شهرت نبود. تنها برای رضای خدا و بندگان خدا خدمت کرد. تنها خط قرمزش، رهبری معظم انقلاب اسلامی و فرماندهی کل قوا بود و خود را سرباز حضرت آقا و نظام اسلامی می‌دانست. خادم ملت بود. در شبانه روز، تمام سعی و تلاش او، خدمت به مردم بود. برای تاریخ ارتش جمهوری اسلامی ایران و آذربایجان، فراموش نشدنی بود. با معرفت، مهربان، با محبت، متواضع و البته مقتدر بود. نیروی ارزشی انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ایران بود. خدمت به مردم را، اولویت کار خود می‌دانست. مردم‌مدار و دین‌مدار بود. دنبال مقام و مسئولیت و شهرت نبود. اعتقاد داشت، نباید بین مردم و مسئولین فاصله وجود داشته باشد. دل مهربان و بزرگی داشت. با کودک، کودک بود و با جوان، جوان. 
زندگی بنده و خواهرم در تهران بود، اما مادر هر جا که بابا بود، به آنجا می‌رفت. زمانی که پدر به عنوان نماینده ولی فقیه در آذربایجان‌شرقی انتخاب شد، مادر هم با پدر به تبریز رفت. مادر تنها مانده بود زیرا پدر خیلی سرشان شلوغ بود، با این حال همچنان حواس‌اش به این بود که مبادا کسی از نزدیکانش از بیت‌المال استفاده کند. اگر مادر کاری داشت، به هیچ‌وجه از ماشین بیت‌المال استفاده نمی‌کرد، بلکه با خودروی شخصی پدر، به انجام کار خود می‌پرداخت. پدر هیچ‌گاه اجازه نمی‌داد، تا در هیچ منصب دولتی به فعالیت بپردازم. او معتقد بود دیگران خواهند گفت از جایگاه پدری استفاده کردم و به این منصب رسیده‌ام. الان هم یک نمایندگی بیمه هست و بنده از این طریق، گذران زندگی می‌کنم. 

رابطه ایشان با پدرشان را چگونه دیدید؟ در این‌باره چه نکاتی را برجسته می‌بینید؟
ایشان، احترام خاصی برای پدر بزرگوارشان قائل بود. همیشه می‌گفت: «من هر چه دارم، از پدرم دارم». همیشه به این اعتقاد داشت، اولویت من خدمت به پدرم و مادرم بوده است. (لازم به ذکر است که مادربزرگوارشان، زودتر از ایشان از دنیا رفته بودند). پدر بزرگم نیز همیشه می‌گفتند و می‌گویند: «سیدمحمدعلی هم فرزندم، هم دوست و رفیقم هست و، چون از سوی رهبر معظم انقلاب اسلامی حکم دارند و نماینده ایشان هستند، بر من هم ولایت دارند. به واقع از جایی به بعد، او بر من پدر بوده است…». بعد از شهادت پدرم نیز روز‌های سختی بر پدربزرگم می‌گذرد. خدا ایشان را محفوظ بدارد. 

در رابطه عاطفی پدر با خانواده و فرزندان، شاخص‌ترین سرفصل‌ها کدامند؟ نحوه تعامل ایشان با همسر و فرزندان، چگونه بود؟
رابطه ایشان با خانواده، همسر، فرزندان و نوه‌هایش، بسیار صمیمی بود. درست است به خاطر مسئولیتی که داشت، در ارتش و سنگر امامت جمعه، فکر و ذکرش این بود که فرمان رهبری را اجرا و به ملت خدمت کند و همیشه در مأموریت و بازدید و سرکشی از یگان‌ها، بازار، کارخانجات و امور ملت بود و در خانه حضور کمی داشت، ولی مرتب تلفنی با ما در ارتباط بود. برای خانواده، ارزش زیادی قائل بود. رابطه بنده و پدرم نیز خیلی صمیمی بود، چنان‌که رابطه ایشان با پدر بزرگوارشان هم خیلی خوب بود. بنده هم این الگو را از پدرم گرفتم. چون من در تهران زندگی می‌کنم و هر روز، حداقل سه الی چهار بار تماس تلفنی داشتیم. در همه امور، با هم مشورت و صحبت می‌کردیم. بنده را امین خود می‌دانست. موضوعاتی که باید من در جریان آنها می‌بودم را به من می‌گفت. ارتباط خاصی با نوه‌هایش داشت و تلفنی، با آنها صحبت می‌کرد. تمام کار‌های شخصی ایشان، با من بود. البته با مادرم نیز ارتباطی بسیار صمیمی داشت. 
حاج آقا دو فرزند دارند، یک پسر و یک دختر. از پسر دو نوه پسر و از دختر، یک نوه پسر و دو نوه دختر دارد. هر وقت به تهران می‌آمد، سعی می‌کرد همه را دور هم جمع کند. تولد همه‌مان را به یاد داشت و حتماً، به این مناسبت برای‌مان کادو می‌خرید. همیشه به کارنامه نوه‌ها نگاه می‌کرد و بعد می‌پرسید: حالا از من چه می‌خواهی! در یک کلام، وابسته به خانواده بودند. همیشه ما را نصحیت می‌کردند که مردم‌دار و از حاشیه برحذر باشید. پدر با ازدواج در سنین جوانی، کاملاً موافق بود و همیشه می‌گفت: همه چیز باید در وقت خود انجام گیرد. همسرم دختر یکی از رفقای صمیمی پدر است که روحانی هستند و رفت‌و‌آمد خانوادگی داشتیم. برای ماه‌عسل به مشهد می‌رفتیم که پدر در لحظه بدرقه بغلم کرد و در گوشم گفت: «فکر کنم کارت بانکی من پیشت مانده است!». دست در جیبم کردم و کارت پدر را به خودش دادم، ولی هاج و واج نگاهش می‌کردم. بابا دوباره به حرف آمد و گفت: «از این به بعد، خودت باید از پس زندگی مشترکت بر بیایی و دیگر من نیستم!». این نکته را هم بگویم که پدر به شعر علاقه زیادی داشت و شعر‌های زیادی را هم از حفظ بود. از آنجایی که همسر بنده هم علاقه زیادی به شعر داشت، چندین بار با هم مشاعره کرده بودند. حتی یک بار در مسیر تهران تا تبریز، همسرم شعر فارسی می‌گفت و پدر در جوابش، شعر‌های ترکی می‌خواند! 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *