در عراق، حرمها جایی در عمق قرار گرفتهاند و با تک مسیری که معمولاً یک خیابان است، دسترسی به آنها ایجاد شده است
جوان آنلاین: آنچه در پی میآید، روایتی است از پیادهروی اربعین حسینی در مردادماه سال جاری که هرگز داعیه بازنمایی این رویداد بزرگ را ندارد. با این همه در لابهلای سطور آن میتوان به نکاتی برخورد که میتواند حواشی پیادهروی امسال را بر خواننده موشکاف عیان سازد. امید آنکه علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
آغاز مشایه در «میقات اربعین»
بالاخره سفر ما شروع شد، با همه اضطرابهایش که تا زیر قبه و دیدن ضریح مقدس ادامه دارد. همین دیشب چنان دچار بیماری شدم که با خودم گفتم امسال، سفر بیسفر! مادرم رو به راهم کرد، شاید هم دعایش. با اتوبوس راهی میشویم که کمی سخت است. در ایران و تا مرز خبر چندانی از موکب نیست، اما هرکس اگر بتواند کاری انجام بدهد، دریغ نمیکند. نمونهاش رستوران بین راهی نسبتاً مجللی نزدیک شیراز که محوطه باصفا و پر از دار و درختش را در اختیار زوار قرار داده بود. ضمن اینکه معدودی از مشتریهایش طوری به ما نگاه میکردند که انگار از مریخ آمدهایم! برخی هم تا میفهمند عازم کجا هستیم، با حسرتی بزرگ التماس دعایی و با لبخندی شیرین بدرقهمان میکنند. سر ظهر، هوا بسیار گرم میشود. توقف نداریم و اگر داشته باشیم، بسیار کوتاه است. تا جایی که میدانم، ما اهالی استانهای جنوبی از مرز شلمچه وارد عراق میشویم. دم صبح به مرز میرسیم. هوا هنوز کاملاً روشن نشده. بااینکه هنوز دو هفته تا اربعین مانده، اما تقریباً شلوغ است. اینجا موکبها حضور کاملاً پر رنگی دارند. صبحانه متنوع و چای زائران به راه است. هر کاروان نشانهای دارد و کاروان ما با پرچمی سرخ رنگ شناخته میشود و نمیگذارد در ازدحام جمعیت گم شویم. خیلی معطل نمیشویم و پاسپورتها مهر خروج میخورند. از یک جایی به بعد، از پرچمها، نظامیها، عکسهای در و دیوار و حتی آب و هوا میفهمی که دیگر در خاک خودمان نیستیم و غربت شروع میشود، حتی اگر مقصد کربلا باشد. نظامیهای عراقی با همه آموزشی که معلوم است دیدهاند، رفتارشان با نیروهای نظامی ما زمین تا آسمان متفاوت است. حتی اگر زن باشند و اگر باشند، نوع پوشش آنها با ما خیلی فرق دارد و حجابی نصفه و نیمه دارند و در رفتارشان کمتر عطوفتی دیده میشود. با همه بینظمی که در کشورشان هست، اینجا اصرار دارند تا همه چیز منظم و در صف باشد، حتی اگر شده تصنعی! قبل از ورود، پاسپورتها مهر میخورد، بدنها بازرسی میشود و کولهپشتیها و وسایل از گیتهای بازرسی عبور داده میشود. یکی از نظامیهایی که پاسپورت را مهر میکرد، نام من و خواهرم را با لهجه عربی بلند و با تعجب تلفظ کرد. خوشمان نیامد. برای ورود به خاک عراق، مسیری نسبتاً طولانی را پیاده میرویم، از دروازه بزرگی عبور میکنیم و وارد استان بصره میشویم. بسیار شلوغ است و بینظم. سرکاروان ما با تجربه است، ما پس از کمی معطلی سوار اتوبوس میشویم و راه میافتیم. وقتی در ابتدای مسیر، ایشان به ما گفت که امسال برخلاف هرسال مستقیم به نجف نمیرویم و ابتدا به سامرا و کاظمین مشرف میشویم، از شوق شوکه شدیم! معمولاً در این ایام و شلوغیها به این دو شهر زائر ایرانی کمتری فرستاده میشود، چراکه ناامن است، مخصوصاً برای شیعیان. تقریبا ساعت ۸ بود که از بصره راه افتادیم. اختلاف ساعت عراق با ایران تقریباً نیم ساعت است. ظهر برای نماز و ناهار در جایی که نفهیدم نامش چیست، ایستادیم! صحرایی بسیار خشک، بیآب و علف و داغ. حتی بوتههای خار در خاکش نروییده بود! فقط چند ساختمان آجری به عنوان موکب برپا شده بود و البته شلوغ. وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، حتی لحظهای نمیشد زیر آفتاب ایستاد! نمیدانم چرا وقتی داغی هوا به صورتم خورد، بغض کردم. آن بیابان، واقعاً سر ظهر بسیار داغ بود. فکر نمیکنم که هیچ کودکی میتوانست آنجا طاقت بیاورد! یک ساعت و نیم ماندیم برای نماز، ناهار و قدری استراحت. از ساختمان تا به اتوبوس برسیم، چادرهایمان را محافظ صورتمان میکردیم و میدویدیم! هرچه به عصر نزدیکتر، از آن صحرای تفتیده هم دورتر میشدیم. هنوز باورم نمیشود چنین مکانی در عالم واقعیت وجود داشته باشد!
در کاظمین چقدر «غیبت» بیشتر به چشم میآید!
