در سند آمايش سرزميني آموزش عالي يا همان سند توسعه آموزش عالي سهم دانشگاهها از رشتههاي تحصيلي مشخص شده است كه رشتههاي اولويت 4 مجوز نميگيرند.
ما ايرانيها يا كاري را انجام نميدهيم يا اگر انجام داديم به حدي در آن پيشرفت ميكنيم كه مديريتش براي خودمان هم سخت ميشود. مثل وقتي كه ميخواستيم ايران را مدرسه كنيم؛ اما امروز ايران را دانشگاه كردهايم. تا اينجاي قضيه بد نيست، اما ماجرا از آنجا اسفانگيز ميشود كه اين دانشگاهها هر ساله تعداد زيادي فارغالتحصيل تحويل جامعه ميدهند كه بدون داشتن حداقلهاي مهارتي براي رفع نيازهاي كشور روي دست بازار كار ميمانند. از اين گذشته پراكندگي و اعطاي مجوزهاي رشته/ محل در دانشگاهها به گونهاي بوده كه نه تنها مهاجرت تحصيلي و شغلي را محدود نكرده بلكه به آن دامن نيز زده است. دانشجوي مهندسي عمران از يزد در تهران تحصيل ميكند، دانشجوي تهراني در شيراز و… اينطور دامنه آسيبهاي اجتماعي محصول اين مهاجرت را به جان جامعه تحميل ميكنيم. مجوز رشته آبزيپروري را به دانشگاهي در يزد ميدهيم، مجوز رشته معماري در دانشگاهي در ساحل خليج فارس، در قم به جاي متخصص نيروي انساني اسلامي، مهندس تربيت ميكنيم، در تبريز متخصص علوم انساني و…
در شرايطي كه ظرفيت بازار كار دامغان مستعد فارغالتحصيلان كشاورزي است، موجي از فارغالتحصيلان نساجي از دانشگاههاي اين شهر و اطراف آن روانه بازار كار ميشوند. فارغ التحصيلان كشاورزي دانشگاههاي تهران بيكار ميمانند و سر از پشت باجههاي بانكها و فرمان تاكسيها در ميآورند و…
به استاني مثل مازندران كه محور فعاليتهاي اقتصادي آن بايد كشاورزي و گردشگري باشد، آن قدر مجوز دانشگاه ميدهيم كه به مرز انفجار برسد و براي اينكه صندليهاي دانشگاههاي غيرانتفاعي و پيام نور و آزاد در اين استان خالي نمانند از سراسر كشور دانشجو به آنها تزريق ميكنيم و با اين آمد و رفتها سوداگري زمين را در اين استان رونق ميبخشيم و توليد را فلج ميكنيم.
القصه كه هر جا زمين خالي و قدري سرمايه ديديم مجوز تأسيس دانشگاه و دانشكدهاي صادر كرديم تا امروز كه ماندهايم با اين همه دانشجو و فارغالتحصيل و دانشگاه چه بكنيم.
