«نترسید! دیوانهای آمده و سنگی انداخته!» این جمله از امام خمینی در ساعات اولیه شروع جنگ تحمیلی بسان سپری نامرئی هم در خیابانها و معابر شهر مستقر شد و هم در دلهای مردم جای گرفت. این جمله که با قاطعیت و اطمینان همراه بود، نهتنها در شهرها و در میان مردم عادی که در میان نیروهای نظامی و رزمندگان نیز اعجازی شگفتآور آفرید. آنان با چنین سرمایهای از اعتماد، خود را بازیافتند، آرامش جنگی گرفتند و به پیش تاختند
جوان آنلاین: هفته دفاع مقدس امسال، حال و هوایی دگر دارد. آنان که جنگ تحمیلی هشت ساله را ندیده بودند، اکنون مبهوت سبُعیت دشمن در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه هستند! نویسنده در مقال پی آمده، با درآمیختن اطلاعات آشکار با تجربیات و خاطرات شخصی، درصدد است تا تصویری واقعی از فضای حاکم بر نخستین جنگ ارائه کند. امید آنکه مفید و مقبول آید.
یک تهاجم ناگهانی در آشفتگی پس از انقلاب
پیش از ظهر بیستونهم شهریور ۱۳۵۹، آسمان جنوب و غرب ایران که تا پیش از این آرام و با آفتاب سوزان و گاه با وزش بادهای گرم جنوبی شناخته میشد، زیر غرش دیوانهوار موتورهای هواپیما و انفجار مهیب توپها به لرزه درآمد! در این روز، نقطه عطفی تلخ و ناگوار در تاریخ معاصر ایران رقم خورد، روزی که آغاز رسمی و علنی جنگی هشت ساله را نشانه شد. ارتش ایران هنوز از آشفتگی پس از انقلاب بیرون نیامده بود. تنها چند ماه از پیروزی انقلاب اسلامی گذشته بود و کشور، در مرحله گذار و بازسازی بود. ارتش که پیش از انقلاب ساختار فرماندهی متمرکز و مشخصی داشت، پس از انقلاب شاهد تغییرات عمدهای در سلسله مراتب فرماندهی بود. بسیاری از اُمرا به دلایل مختلف یا بازنشسته یا از ارتش کنار گذاشته شده بودند یا در فرایند پاکسازی و ساماندهی مجدد قرار داشتند. این وضعیت علاوه بر مشکلات داخلی، باعث ایجاد نوعی پراکندگی در آمادگی رزمی شده بود. رژیم بعثی عراق به رهبری صدام حسین تکریتی که از همان ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، ایران را کشوری ضعیف و از هم گسیخته میپنداشت، از این شرایط سوءاستفاده کرد. در ماهها و هفتههای پیش از ۲۹ شهریور، درگیریهای پراکنده و حملات مرزی بهطور مداوم در سرحدات غرب و جنوب کشور گزارش میشد. این اقدامات که در ظاهر به بهانه حفاظت از منافع ملی عراق یا پاسخ به تحریکات ایران صورت میگرفت، در حقیقت مقدمهای حسابشده برای یک تهاجم گسترده و سازمانیافته بود. صدام با افزایش تنشها و ایجاد فضای جنگی قصد داشت افکار عمومی داخلی و جامعه بینالمللی را برای حمله نظامی آماده کند.
خانههای زخمی، بوی دود و نخلهای سوخته!
هواپیماها به شهرها و پایگاهها حمله کردند، تانکها از مرز گذشتند و خرمشهر با مغازههای بسته، خانههای زخمی، بوی دود و نخلهای در آتش سوزان حس کرد وارد یک جنگ شده است. در بامداد ۲۹ شهریور، با آغاز حملات هوایی گسترده به شهرهای مختلف ایران از جمله تهران، اهواز و پایگاههای هوایی، نقاب از چهره صدام افتاد. همزمان، لشکرکشی نیروهای زمینی عراق از مرزهای مشترک آغاز شد و تانکها و خودروهای زرهی با عبور از مرزهای رسمی و غیررسمی، وارد خاک ایران شدند. شهر خرمشهر که به دلیل موقعیت استراتژیک و اهمیت اقتصادیاش هدف حملات اولیه بود، به یکی از نخستین کانونهای درگیری تبدیل شد. اهالی این شهر که هنوز درگیر پیامد ناآرامیهای پس از انقلاب بودند، ناگهان خود را در میان آتش و دود و صدای انفجار یافتند. صدای خمپارهها و توپها که بیوقفه بر شهر فرود میآمدند، با خبر فرو ریختن پل راهآهن و دیگر شاهراههای ارتباطی، تصویری هولناک از آغاز جنگی نابرابر را ترسیم میکرد. نخلهای همیشه سبز خرمشهر – که نماد استقامت و زندگی بودند- بیسر میشدند و فرو میافتادند! مردم این شهر، با چشمانی پر از ترس و حیرت، نفس به نفس با کشتار و ویرانی حس کردند، دورهای جدید و متفاوت را آغاز کردهاند. جنگی که سالها ادامه خواهد یافت و زخمهایی عمیق بر پیکر جامعه و ملت ایران وارد خواهد کرد.
من فقط به نفس کشیدن فکر میکردم!
بعد از ظهر روز ۲۹ شهریور با صدای مهیب انفجاری که گویا تن زمین را لرزاند، از جا پریدم! باردار بودم. همراه همسایه و پسرش به سوی پشتبام دویدیم. از سمت فرودگاه، ستون دود سیاهی بالا میرفت. هر کس سخنی میگفت. آن یکی که طرفدار مجاهدین خلق بود، حادثه را به گردن حکومت میانداخت! آن دیگری که تودهای بود، ماجرا را به بورژوازی جهانی مرتبط میکرد. من فقط به نفس کشیدن فکر میکردم و موجود کوچکی که در درون داشتم. در خانه ما این آشفتگی تنها سیاسی نبود. شوهرم که همواره برایم نماد شجاعت بود، از ترس حمله بعدی اصرار داشت به خانهای برویم که زیرزمین امنتری دارد. من، اما ترجیح میدادم در خانه خودمان بمانم. نگاهش پر از اضطراب بود و چه عجیب که او چند سال بعد، نه در جنگ و بمباران، بلکه در یک تصادف از دنیا رفت! آن روز با اصرار شوهرم به منزل «آقا رسول» رفتیم که خانهشان زیرزمین داشت. مرا برای اینکه آسیبپذیرتر از دیگران بودم، به تَه زیرزمین فرستادند تا جای امنی داشته باشم که ناگهان بوی تند نفت در بینیام پیچید! فهمیدم که تَه زیرزمین پر از بشکههای نفت است! سوای اینکه بوی نفت حالم را به هم میزد، خود آن ماده آتشزا میتوانست بدتر از صدها بمب صدام عمل کند! از این روی از جا بلند شدم و بهرغم مخالفتهای همسرم و بقیه از زیرزمین بیرون زدم. هوا خنک و پاکیزه بود و آسمان بدون ابر و پر از ستاره. رفتم و در نزدیکی آقا رسول نشستم که روی پلههای حیاط جای گرفته و صدای قیژقیژ رادیوی ترانزیستوریاش را درآورده بود تا بیبیسی را واضحتر بشنود و به قول خودش بفهمد که دنیا دست کیست! آن شب پسرم که هنوز در راه بود، خیالش آسودهتر شد و دیگر از لگد زدن دست کشید! تاریکی آرامآرام شهر را فراگرفت و نسیم خنکی که از لای شاخ و برگ درختان میوزید، انگار از جنسی دیگر بود. تضادی شگفت میان اضطراب روز و آرامش آسمان پرستاره شب!
