این صدا نه از ضاحیه که از اعماق ایمان و تاریخ می‌آمد

سید حسن نصرالله، رمزِ پیوندی بود که تاریخ و منطقه ما کم داشت: هم‌آوایی میان «قله فرماندهی» و «بدنه مردمی»، که در قصه‌های مقاومت ایران، فلسطین و لبنان ریشه داشت. همان نخ نامرئی که از دل دفاع مقدس ما می‌گذرد، به جنوب لبنان می‌رسد و در تونل‌های غزه ادامه می‌یابد. این روز‌ها جهان پر از صداست، اما صدای این مرد سنگین‌تر از غرش سلاح‌های دشمن می‌آید! صدایی نه برای فتح خاک که برای کرامت انسان... 

سید حسن نصرالله، رمزِ پیوندی بود که تاریخ و منطقه ما کم داشت: هم‌آوایی میان «قله فرماندهی» و «بدنه مردمی»، که در قصه‌های مقاومت ایران، فلسطین و لبنان ریشه داشت. همان نخ نامرئی که از دل دفاع مقدس ما می‌گذرد، به جنوب لبنان می‌رسد و در تونل‌های غزه ادامه می‌یابد. این روز‌ها جهان پر از صداست، اما صدای این مرد سنگین‌تر از غرش سلاح‌های دشمن می‌آید! صدایی نه برای فتح خاک که برای کرامت انسان… 

جوان آنلاین: مِه سپیده‌دم، روی کوچه‌های تنگ ضاحیه جنوبی نشسته بود. انگار که آسمان بیروت هم، سوگوار بود. باد بر پرچم‌های زرد حزب‌الله می‌وزید و صدای اذان از فراز مناره‌ها، با زمزمه جمعیت درهم می‌آمیخت. پیرزنی بر بالکن، چشمانش را به خیابان دوخته بود، گوشه روسری‌اش را گرفته و اشکش را پنهان می‌کرد. جوانی از ته خیابان می‌دوید. رادیوی کوچکی در دست داشت و تکرار می‌کرد: «سید… سید… سخن می‌گوید!» صدای او با صدای قدم‌های نیرو‌های امنیتی که مسیر را باز می‌کردند، گره خورده بود. در میان ازدحام، اما هیچ بی‌نظمی نبود، فقط انتظار بود. انتظاری که سال‌ها بر شانه‌های این مردم سنگینی می‌کرد، از اشغال ۱۹۸۲ تا جنگ ۳۳ روزه. این کوچه‌ها، روزی صدای انفجار گلوله و بوی باروت را حمل کردند و امروز بوی گلاب و اسپند را! و از آن سوی این همه نقش و رنگ، مردی که از دل همین کوچه‌ها برخاسته بود، آمده بود تا بار دیگر بگوید: «مقاومت تنها یک تاکتیک نیست، بلکه نفس‌کشیدن این مردم است!» (۱) در سیمای او ردی از خستگی نبود، هرچند که سال‌های سال را در سنگرِ مقابله با ارتش‌های تا دندان مسلح سپری کرده بود. چشمانی آرام، صدایی که نه از بلندگوها، که از اعماق ایمان می‌آمد. سید حسن نصرالله، رمزِ پیوندی بود که تاریخ و منطقه ما کم داشت: هم‌آوایی میان «قله فرماندهی» و «بدنه مردمی»، که در قصه‌های مقاومت ایران، فلسطین و لبنان ریشه داشت. همان نخ نامرئی که از دل دفاع مقدس هشت ساله ما می‌گذرد، به جنوب لبنان می‌رسد و در تونل‌های غزه ادامه می‌یابد. این روز‌ها جهان پر از صداست، اما صدای این مرد، سنگین‌تر از غرش سلاح‌های دشمن می‌آید! صدایی نه برای فتح خاک، که برای حفظ کرامت انسان. همین صدایی است که امروز می‌خواهیم، قصه‌اش را از خاک برج‌البراجنه تا نبض خاورمیانه واگویه کنیم.

شکل‌گیری شخصیت

سید حسن عبدالکریم نصرالله در ۳۱ اوت ۱۹۶۰، در محله برج‌البراجنه بیروت، منطقه‌ای که بعد‌ها به کانونی از درد و مقاومت تبدیل شد، به دنیا آمد. خانواده‌اش در جنوب لبنان، ساده زیست، مذهبی و ریشه‌دار بودند. پدرش، خیاطی آبرومند و مادرش زنی خانه‌دار با روحیه‌ای استوار بود، که کودکی سیدحسن را با آیات قرآن، داستان‌های زندگی اهل‌بیت (ع) و خاطرات جنگ ۱۹۴۸ فلسطین پر کرد. (۲) در کوچه‌هایی که بوی نَمِ باران با صدای مؤذن در هم می‌آمیخت، حسن نوجوانی آرام، اما جست‌وجوگر بود. مدرسه را جدی می‌گرفت، اما بیش از کتاب‌های درسی، به قصه‌هایی دل داده بود که از رادیو بغداد یا دمشق، درباره مقاومت فلسطینیان پخش می‌شد. همان جا بود که نخستین جرقه‌های اندیشه مبارزه، در ذهنش روشن شدند.

در سال ۱۹۷۶، هنگامی که لبنان در آتش جنگ داخلی می‌سوخت و اسرائیل از جنوب فشار می‌آورد، سید حسن به عراق رفت تا در حوزه علمیه نجف، دروس دینی علوم را نزد استادانی، چون شهید آیت الله سید محمدباقر صدر بیاموزد. (۳) این سفر نه‌تنها او را به عمق معارف شیعی پیوند داد، بلکه مفاهیم سیاسی اسلام و ایده «ولایت فقیه» را نیز، برایش تبیین نمود. فشار‌های رژیم بعث چندان بی‌رحمانه بود، که بسیاری از طلاب لبنانی از جمله نصرالله، به ایران یا لبنان بازگشتند. او پس از مدتی کوتاه حضور در قم (۴) در سال‌هایی که گروه تازه‌تأسیس «حزب‌الله» شکل می‌گرفت، به لبنان بازگشت. اینجا دیگر سید حسنِ نوجوان به مردی بدل شده بود، که «میدان» را نه فقط در کتاب، که در خیابان و سنگر تجربه می‌کرد. از همان ابتدا، جمع‌کردن نیرو‌های مردمی و ایجاد پیوند با بدنه جامعه، اولویت او بود. چیزی که بعد‌ها در مقام دبیرکلی، به امضای سیاسی‌اش تبدیل شد.

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *