من با عکس‌ها، لباس‌ها و وصیتنامه‌های شهدا زندگی می‌کنم

ماه محرم بود. بچه‌ها در کنار آقا، حلقه عزاداری تشکیل دادند و شروع به سینه‌زنی کردند. پس از اتمام عزاداری، آقا گفتند: «من از این عزاداری شما سیر نشده‌ام، به منطقه می‌روم و اگر فرصت شد، در روز تاسوعا برمی‌گردم». در روز تاسوعا، ایشان مجدداً به اردوگاه شهید باکری برگشتند و یک ساعتی سخنرانی فرمودند. سپس عزاداری مفصلی با حضور دسته‌های عزاداری گردان‌ها برگزار شد که آن هم به یاد ماندنی بود

ماه محرم بود. بچه‌ها در کنار آقا، حلقه عزاداری تشکیل دادند و شروع به سینه‌زنی کردند. پس از اتمام عزاداری، آقا گفتند: «من از این عزاداری شما سیر نشده‌ام، به منطقه می‌روم و اگر فرصت شد، در روز تاسوعا برمی‌گردم». در روز تاسوعا، ایشان مجدداً به اردوگاه شهید باکری برگشتند و یک ساعتی سخنرانی فرمودند. سپس عزاداری مفصلی با حضور دسته‌های عزاداری گردان‌ها برگزار شد که آن هم به یاد ماندنی بود

جوان آنلاین: آغازین بخش از این گفت‌و‌شنود را روز گذشته از نظر گذراندید. اینک واپسین بخش از آن را پیش‌روی دارید. امید آن‌که تاریخ پژوهان و عموم علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید. 
 
قاعدتاً پس از مطالبی که گفته شد، به دوران دفاع‌مقدس می‌رسیم. در این مقطع بود که استعداد و توان عکاسی، در شما شکوفا شد. در چند سالگی به جبهه رفتید؟
بله. طبعاً بلوغ عکاسی من، در دوران هشت‌سال دفاع‌مقدس بود. در ۱۷ سالگی به جبهه رفتم و دوربین و سلاح را همزمان در دست داشتم. بنا به اقتضای آن مقطع، از استفاده از سلاح تیربار، خیز رفتن، گذر از موانع ایذایی و از ساختمان سه طبقه پایین پریدن، عکس می‌گرفتیم. البته قبل از اعزام، آموزش نظامی دیده بودم. رفته‌رفته فضای حاکم بر جبهه‌ها، حضور در استان خوزستان و همچنین شهر‌های سوسنگرد، آبادان، شوش و اهواز که مورد هجمه دشمن بعثی قرار گرفته بود و دیدن آواره‌گان جنگی و شنیدن حماسه آفرینی‌های رزمندگان از جمله حماسه آزادسازی سوسنگرد به فرماندهی علی تجلایی، لنز دوربین مرا به سمت بچه‌ها چرخاند. اگر آرشیو عکس‌های بنده را نگاه کنید، در بیشتر مواقع پشت دوربین هستم. مانند زمانی بود که شما سر سفره‌ای نشسته‌اید که همه نوع نعمتی و به وفور در آن وجود داشت. صحنه‌های زیبا و نادر جبهه‌ها هم همینگونه بودند که در جای دیگری ندیده بودم. تا آخر جنگ تأسف و حرص می‌خوردم که چرا امکانات لازم برای ثبت صحنه‌ها را ندارم و آنهایی هم که باید در اینجا باشند؛ نیستند! حتی در خاطراتی که نگاشته‌ام، این دغدغه نمایان است. لحظات خلوت با معبود و معنویت آن، صحنه‌های آموزش سخت غواصی آن هم در زمستان و البته با جسم‌های نحیف ولی دل‌های بزرگ و امثال این قاب‌ها، باید برای آیندگان ثبت می‌شد. جالب است پدران و مادران شهدا، گاه نمی‌دانستند؛ فرزندان‌شان چه کار‌های بزرگی کرده‌اند! پیش می‌آمد که مادر نمی‌دانست فرزندش چه نقشی در جنگ دارد، اما پس از شهادتش باخبر می‌شد که پسر شهیدش غواص بوده یا حتی فرمانده بوده است! واقعاً اینگونه مقولات، از فصول پرشکوه تاریخ جنگ تحمیلی است. این صحنه‌ها مرا مجذوب خود می‌کرد که در کنار کسوت رزمندگی، این لحظات بی‌بدیل و صحنه‌های ناب را به تصویر بکشم. آن موقع از لحاظ امکانات عکاسی هم در تحریم بودیم، اگر نگاتیو تهیه می‌کردم، تازه برای ظهورش مشکل داشتم! رزمنده‌ها همیشه می‌گفتند: وای بهزاد آمد، اما چرا دوربین در دستت نیست؟ مخفیانه از آنها عکس می‌گرفتم! حال‌و‌هوا چنین بود که نیرو می‌گفت: برو از فرمانده عکس بگیر، فرمانده هم می‌گفت: برو از نیرو بگیر! با اصرار و سماجت، از بچه‌ها عکس، دست خط و فیلم می‌گرفتم. 

چرا برای انجام خبرنگاری رسمی در دوره دفاع‌مقدس، اقدامی نکردید؟
متأسفانه فضای تبریز، برای فعالیت خبرنگاری بسته بود، یا اهمیتی برایشان نداشت! شما لشکر‌های دیگر، مانند لشکر ۱۴ امام حسین (ع) و لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) را ببینید. کاملاً با خبرنگار و خبرگزاری مرتبط بودند. مهم آن نگاه بود که سبب شده بود؛ عده‌ای در این مسیر قدم بردارند. مشوق ما در لشکر هم، شهید آقا مهدی باکری بود. این امر، در فرمایشات ایشان برای نیرو‌های فرهنگی و تبلیغاتی لشکر، مورد تأکید قرار داشت. خاطرم است من برای آقا مهدی، یک تابلو به عنوان هدیه کار کرده بودم. نه تنها تقدیرنامه برایم نوشت که حضوری هم کلی تشکر کرد که من شرمنده بزرگواری ایشان شدم. این نشان از اهمیت دادن او، به کاری هنری بود. بعد‌ها امین آقا شریعتی هم، از فعالیت‌های من حمایت می‌کرد، در حالی‌که در اینباره مسئولیتی نداشتم. من می‌دیدم سمعی_بصری لشکر، تحرک لازم را ندارد و حال آن‌که طرف مقابل، دوربین‌های حرفه‌ای به دست نیرو‌های خود داده است و طبعاً از جنبه تبلیغی، می‌تواند فضا را در دست بگیرد. در حین انجام کار هم، اتفاقات زیادی برایم می‌افتاد. یک بار در عملیاتی، دوربینم به دست بعثی‌ها افتاد! یا از شدت گرما، نگاتیو‌هایی که عکاسی کرده بودم، صدمه می‌دید. یا برای اثر بمباران، لنز دوربین آسیب دید. یا از شدت سرما، لنز دوربین بخار می‌گرفت و عکاسی سخت می‌شد. حتی نگاتیو‌های عکاسی شده در کربلای ۴ و ۵، برای اثر اصابت خمپاره به تویوتا، کاملاً مچاله و سوخته بود و امیدی به بازیابی آنها نبود. نهایتاً با کارپت، بخش‌هایی از ماشین را برش دادند و از داشبورد، نگاتیو‌ها را سالم بیرون آوردند!

به شهید مهدی باکری اشاره کردید. او را چگونه توصیف می‌کنید؟
درباره آقا‌مهدی، کسی باید صحبت کند که در شأن او باشد. ایشان محبوب دل‌ها و فرماندهی بسیار توانا بود، هر چند که بنا به دلایلی، در جمع هم غریب بود! تواضع آن بزرگوار، بدیل نداشت. رزمندگان لشکر، همواره به آقا مهدی عشق می‌ورزیدند. وی نه تنها یک فرمانده، بلکه معلم و حتی نماد یک انسان کامل بود! باید در زمان دیگری و به شکل مفصل، از او سخن گفت. 

عکس‌های شما از رهبر معظم انقلاب اسلامی، در زمره مشهورترین تصاویر ایشان در هشت سال دفاع مقدس به شمار می‌رود. قبل از بیان خاطرات آن عکسبرداری‌ها، خاطره اولین دیدار خود با رهبری را بیان کنید؟
بنده برای نخستین بار، در سال ۱۳۵۹ خدمت حضرت آقا رسیدم. آن روز برای دیدار با امام خمینی، به جماران رفته بودیم. پس از دیدار با امام، به مجلس رفتیم و در آنجا آقایان بازرگان و صباغیان را دیدیم و ناخودآگاه شعار دادیم! آقای موسوی آمد و گفت: اینجا مجلس است، شعار ندهید. وقت نماز بود. دیدیم سیدی نشسته و پیرمردی هم در کنارش حضور دارد و دارند با هم صحبت می‌کنند. یک چای و نعلبکی هم، در کنارشان بود. وقتی با دقت نگاه کردیم، به یکباره گفتیم: آقای خامنه‌ای! آقای خامنه‌ای! همه به سمت ایشان دویدیم که کم مانده چای روی لباس آقا بریزد! ایشان گفتند: قدری آرام‌تر، به نمازخانه بروید، من به آنجا می‌آیم و صحبت می‌کنیم. به محلی رفتیم که نمازخانه نبود، اما در قسمتی از سالن داخلش موکتی پهن بود. منتظر ماندیم و آقا تشریف آوردند. ایشان برای ما، در دو بخش صحبت کردند. من هم آرام آرام، خودم را مقابل ایشان رساندم. آقا یک دفعه رو به من کردند و فرمودند: چی گفتم؟ پاسخ دادم: آقا من داشتم به سیمای شما نگاه می‌کردم، بعداً فرمایشات‌تان را هم گوش می‌دهم! صحبت را ادامه دادند. نماز را به امامت ایشان خواندیم. پس از نماز ما شعار دادیم، مرگ بر امریکا و مرگ بر ضد ولایت‌فقیه. وقتی شعار مرگ بر ضد ولایت‌فقیه را دادیم، آقا یک دفعه سرسجاده به عقب برگشتند و فرمودند: چی گفتید؟ ما هم تکرار کردیم: مرگ بر ضد‌ولایت‌فقیه. فرمود عجب شعاریست! این شعار را خدمت امام می‌رسانم و از همان زمان، این شعار در کشور مرسوم شد!

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *