امیر یداله پور
کاناپه ی آشپزخانه می خوابیدم و پدرم در حال آه کشیدن تشکش را کف زمین می انداخت. در زندگی ام خیلی ها را در حال اشک ریختن دیده ام. به سبب شغلم با کسانی مواجه می شدم که در حال مردن بودند، یا کسانی که مجبور بودند بپذیرند عزیزشان به زودی خواهد مرد. اما اشک هایشان هیچ وقت بوی اشک های مادرم را نمی داد.
شبی صاف و پرستاره بود با آرامشی مرده. هر وقت آسمانی مانند آن می بینم، به این فکر می کنم که ای کاش می توانستم موسیقی بسازم.
یادم آمد که یکبار گفت زندگی مثل کفش هایت است. نمی توانی توقع داشته باشی یا تصور کنی که کفش هایت کاملا اندازه باشند. کفش هایی که پا را می زنند، حقیقت زندگی هستند.
