یکی از مهمترین ویژگیهای دانشگاهِ پیش از انقلاب اسلامی، وابستگی شدید ساختاری و محتوایی به غرب بود. در دهه ۱۳۵۰، حدود ۷۰ درصد از اساتید این نهاد، تحصیلات تکمیلی خود را در دانشگاههای اروپایی و امریکا گذرانده بودند. این شرایط، نتایجی از قبیل تئوریزایی وارداتی و جدایی از تولید بومی را به همراه داشت و موجب شد دانشگاه از نظر فکری و هویتی با جامعه هدف دچار شکافی عمیق شود
جوان آنلاین: پیدایش و گسترش دانشگاه، آیینهای از مسیر توسعه فکری و اجتماعی یک ملت است؛ مسیری که از دارالفنون امیرکبیر تا دانشگاه تهران، از استقلال علمی تا مدرکگرایی و از بیداری فکری تا گسترش کمّی و بیمهارت را تجربه کرده است. انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ نقطه عطفی در این مسیر شد، اما پرسش بنیادین هنوز پابرجاست: آیا دانشگاه ایرانی توانسته است جایگاه واقعی خود را بهعنوان «مرکز تولید فکر» بیابد یا صرفاً به کارخانهای برای صدور مدارک بدل شده است؟ تحلیل وضعیت دانشگاه ایران، مستلزم بررسی دو دوره مجزاست: دوره پیش از انقلاب اسلامی که متمرکز بر مدرنیزاسیون هدایت شده و وابستگی ساختاری بود و دوره پس از انقلاب که با آرماناسلامیسازی و توسعه کمّی و شتابان همراه شد. هر دو دوره با وجود تفاوتهای ایدئولوژیک، در نهایت با چالشهای مشترکی نظیر عدم انطباق پژوهش با نیازهای بومی و بحران در اخلاق علمی مواجه شدند. در این نوشتار با هدف ارزیابی این تحولات، ابتدا به بررسی ساختار و کارکرد دانشگاه در دوره پهلوی میپردازیم. سپس تأثیرات انقلاب فرهنگی و گشایش مجدد دانشگاهها را تحلیل میکنیم و در نهایت، بحرانهای معاصر نظیر مدرکگرایی و شکاف عمیق میان دانشگاه و بازار کار را مورد واکاوی قرار میدهیم و نهایتاً راهبردهایی را برای بازیابی هویت تولیدکننده علم پیشنهاد میکنیم. امید آنکه تاریخپژوهان و عموم علاقهمنــــدان را مفید و مقبول آید.
دانشگاه پیش از انقلاب، تعلق بین مدرنیسم و قدرت
تأسیس دارالفنون در دوره قاجار، اولین تلاش نظاممند برای ورود آموزش عالی به سبک نوین بود که اهداف صرفاً فنی و نظامی داشت. شکلگیری نهاد دانشگاه به مفهوم مدرن یا امروزین آن در دوران پهلوی (بهویژه پس از ۱۳۳۰) رخ داد. در این دوره، توسعه آموزش عالی یک پروژه راهبردی بود که دو هدف اصلی را دنبال میکرد: اول، تربیت کارشناسان مورد نیاز برای پروژههای صنعتی و زیرساختی دولت (نفت، ارتش و بوروکراسی) و دوم، ترویج یک هویت ملی سکولار بر اساس الگوهای غربی.
توسعه کمّی متمرکز
آمارها نشان میدهند در فاصله سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۷، تعداد مراکز آموزش عالی از حدود شش واحد (عمدتاً در تهران و شامل دانشکدههای پزشکی و مهندسی) به حدود ۱۳۰ واحد افزایش یافت. این رشد، اغلب در سایه تمرکز شدید در پایتخت و شهرهای بزرگ صورت گرفت. با وجود این دسترسی به آموزش عالی برای اکثریت جامعه، بسیار محدود بود و کمتر از ۵ درصد از جمعیت کشور، امکان تحصیل دانشگاهی داشتند. این دانشگاهها، نهادهایی نخبگانی باقی ماندند که خروجی آنها مستقیماً به استخدام دولت یا شرکتهای بزرگ خارجی درمیآمدند.
وابستگی علمی و محتوایی
یکی از مهمترین ویژگیهای دانشگاه پیش از انقلاب، وابستگی شدید ساختاری و محتوایی به غرب بود. در دهه ۱۳۵۰، حدود ۷۰ درصد از اساتید برجسته، تحصیلات تکمیلی خود را در دانشگاههای اروپایی (عمدتاً فرانسه و آلمان) و امریکا گذرانده بودند. این امر مزایایی مانند آشنایی با آخرین روشهای علمی داشت، اما عواقب نامطلوبی را نیز به همراه آورد که شمهای از آن در پی میآید:
۱- تئوریزایی وارداتی: پژوهشهای انجامشده، اغلب بازتابی از دغدغهها و نظریات مکاتب فکری غرب بودند و کمتر به مسائل بومی و نیازهای واقعی جامعه ایران میپرداختند. رشتههایی نظیر جامعهشناسی، علوم سیاسی و فلسفه، اغلب به ترجمه و تفسیر متون فرانسوی و آلمانی محدود میشدند.
۲- جدایی از تولید بومی: ساختار علمی بهگونهای طراحی شده بود که توانایی جذب، هضم و نهایتاً تولید تفکر مستقل را تضعیف میکرد. استادان بیشتر نقش مفسر و انتقالدهنده دانش را داشتند تا تولیدکننده آن. به عبارت دیگر، دانشگاه پیش از انقلاب، در قامت یک «مدرنساز کنترل شده» عمل میکرد؛ از نظر تکنولوژیک پیشرو بود، اما از نظر فکری و هویتی، دچار شکاف عمیقی با جامعه هدف باقی ماند.
