رهبر شهید: «من همیشه خاطرات تلخ و شیرین را به مزرعهای تشبیه میکنم که انسان از بالا به آن مینگرد. شما از بالای کوه که به یک سبزه زار نگاه میکنید، از دور هر چه میبینید باغ و سبزه و همهاش زیباست، اما وقتی نزدیک میروید، لابه لای این سبزهها چیزهای بدی هم است؛ زباله، باتلاق و از این قبیل تا نزدیک هستید، تلخیها خودشان را نشان میدهند، ولی وقتی از آن دور شدید، تلخیها غالباً فراموش میشوند…»
جوان آنلاین: تشییع تاریخی پیکر رهبر شهید انقلاب اسلامی در روز چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵ در شهرهای مقدس نجف و کربلا، علاوه بر آنکه برای بسا ناظران اعجاب انگیز مینمود، به طور طبیعی نگاه عدهای را به سوی پیشینه این رویداد تاریخی برد. آنچه در پی میآید، خوانشی تحلیلی از روایت آن بزرگ از نخستین سفر خویش به کشور عراق و در سن شش سالگی است. امید آنکه در این روزهای سوگ و حماسه، علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
تا آن وقت من و برادر و خواهرم، هیچ مسافرتی نکرده بودیم
شهید آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای در طول حیات، دو سفر به کشور عراق و برای زیارت اعتاب مقدسه آن داشت. نخستین در شش سالگی و آخرین در ۱۸ سالگی روی داد. آنچه مقال حاضر بدان نظر دارد، حکایت اولین است. دورهای که پدر حجی نیابتی را پذیرفته بود و بنا داشت که همسر و فرزندان را در نجف اسکان دهد و خود رهسپار مکه شود؛ امری که در عمل تحقق نیافت:
«یکی از خاطرههای شیرین من در کودکی، سفر کربلاست. پدرم و مادرم، محمدآقا، من، خواهر کوچکترم و باجی مریم در سال ۱۳۲۴ شمسی به کربلا رفتیم. باجی مریم پیرزن فقیری بود که در بعضی از خانهها مستخدم میشد؛ دوست داشت برود عتبات بماند، ولی پول نداشت. او را هم همراه کردیم تا به نجف برسانیم. باجی مریم در نجف ماند و مکه هم رفت و حاجیه شد و پس از چند سال، به مشهد برگشت و گفت میخواهم بیایم در خانه شما بمانم. آمد و سالهای متمادی با ما زندگی کرد. بنابراین در این سفر، ما سه تا بچه بودیم و سه تا آدم بزرگ. سفر تلخ و شیرینی بود که شش ماه طول کشید و به اقتضای بچگی، طبعاً به ما خوش گذشت.
شأن نزول سفر کربلای ما این بود که به آقا یک حج نیابتی داده بودند. به نظر ایشان رسیده بود خوب است خانواده را ببرد و بگذارد نجف و خودش از آنجا به مکه برود و برگردد. با این نیت، ما را همراه کرد. برای تهیه گذرنامه، به تهران رفتیم. نمیدانم چرا گرفتن گذرنامه سخت بود؛ هم گذرنامه مکه، هم گذرنامه کربلا. ۲۰ روز در تهران ماندیم و نهایتاً گذرنامه گیر پدرم نیامد، بنابراین تصمیم گرفت ما را قاچاقی به عراق ببرد و در نجف گذرنامه یا ورقه اقامت نجف بگیرد و از آنجا سفر مکهاش را ترتیب بدهد، ولی آنجا هم نتوانست گذرنامه تهیه کند. از این مطلب، میتوان میزان دست و پاداری پدرم را حدس زد. شش ماه تمام آنجا ماندیم و پول مکه هم خرج شد و آقا زیر بار قرض هم رفت و تا سالها قرض آن پول مکه را به صاحبانش میداد. خوب یادم است؛ عصر بود که از مشهد با اتوبوس راه افتادیم. تا آن وقت هم من و برادر و خواهرم، هیچ مسافرتی نکرده بودیم. داخل گاراژ آمدیم و سوار اتوبوس شدیم. آن وقتها، ماشینها بلیتی نبود و نمره صندلی هم نداشت. جای هر نفر، بستگی داشت به نفوذ و تأثیرش روی شوفر و شاگرد شوفر که همه کاره بودند. نفوذ و امکان پدر ما، همین قدر بود که یکی از صندلیهای جلو، مثلاً صندلی دوم یا سوم را بگیرد و یک صندلی هم از عقب اتوبوس که جای نامرغوبی بود. آقا و خانم با همشیره کوچکمان، روی آن صندلی جلو نشستند و من و اخوی و باجی مریم هم روی صندلی عقب نشستیم. یکی، دو ساعت طول کشید تا این ماشین از گاراژ حرکت کرد و بیرون آمد. در این اثنا ما همینطور حرص میخوردیم که چرا ماشین راه نمیافتد. بالاخره راه افتاد و شب رسید به نیشابور. شب را در نیشابور خوابیدیم. داخل گاراژی که وارد آن شده بودیم، اتاقی بود و همان جا خوابیدیم. فردا صبح راه افتادیم و شب دوم در شاهرود خوابیدیم. هنوز حیاط کاروانسرای شاهرود را یادم است؛ حیاط بزرگی بود که دورتا دور، اتاقهایی در طبقه بالا داشت….»
دیدنیهای مسافرت از تهران تا خرمشهر
برای فرزند شش ساله آیتالله سیدجواد خامنهای، این سفر حلاوتی دگر داشت؛ چه تهران و بسا شهرهای در مسیر مشهد تا خرمشهر را برای نخستین بار میدید و در عالم کودکی، این اولین تجربه با خود حلاوتی ماندگار و به یادماندنی آورد:
«روز سوم به تهران رسیدیم. در تهران سوار در شکه شدیم و به سه راه امین حضور آمدیم و در آنجا، اتاقی در مسافرخانه گرفتیم. همان تصویری که از سه راه امین حضور آن وقت و آن مسافرخانه در ذهن من هست، عیناً تا وقتی که خود ما بعد از انقلاب در آنجا خانه گرفتیم، باقی بود. از شرق که طرف غرب میرفتیم، وقتی به سه راه میرسیدیم، در سمت راست آن زائده خیابان ایران که متصل میشود به خیابان ری، تعدادی دکان و بالای آنها یک مسافرخانه بود که اتاقهایش از بیرون دیده میشد. پدرم یکی از اتاقهای مسافرخانه را اجاره کرد و ۲۰ روز در آنجا ماندیم. هیچ جا هم نرفتیم، جز منزل شوهر خواهر آقامرحوم آقا سیدعلی اکبر مرعشی که یک شب منزل ایشان بودیم. گاهی روزها باجی مریم من و اخوی را پایین میآورد و در این حاشیه خیابان گردش میکردیم و قدم میزدیم. خیلی برای ما جالب و دیدنی بود. بعد با قطار به اهواز رفتیم. از داخل قطار و محیط آن هیچ چیز یادم نیست، اما از اهواز یادم است؛ پدرم ما بچهها را برداشت و با هم رفتیم پل اهواز و روی رودخانه کارون قدم زدیم. سه روز در اهواز ماندیم و در این مدت، پدرم دنبال این بود که وسیلهای فراهم کند تا قاچاقی برویم. معلوم شد که در اهواز کاری نمیشود کرد و باید رفت به خرمشهر. در خرمشهر در مسافرخانه بزرگی بودیم؛ مسافرخانهای با یک حیاط بزرگ که من و اخوی دائم در آن بازی میکردیم. پشتبام خوبی داشت که میرفتیم و بالای پشتبام میدویدیم. به ما خیلی خوش میگذشت. یکی، دو روز هم در خرمشهر ماندیم، تا اینکه آقا به کمک علمایی که در خرمشهر بودند و آشناهایی که داشت یک قاچاقچی را پیدا کرد که ما را به آن طرف مرز ببرد….»
دشواریها و بیمهای سفر شبانه
سفری که راوی شهید از آن سخن گفته است، مانند بسا زیارتهای آن دوره، به صورت قاچاق، شبانه و از راه آبی انجام گرفت. هم از این روی برای خامنهای خردسال، با بیم و غم همراه بود؛ حالتی که بیشتر از سوی اطرافیان و مجموعاً فضایی که در آن قرار داشتند، به وی منتقل میشد:
«قاچاقچی مرد خوبی بود و یادم است شب که در راه بودیم، نماز شب میخواند! این قاچاقچی ما را سوار ماشینی کرد و لب آب برد که من طبعاً نمیفهمیدم کجا هستیم. آنجا ما را سوار بلم کوچکی کردند و دو تا بلمچی و این قاچاقچی و ما شش نفر همه در این بلم سوار شدیم و راه افتادیم. شب بود و روی آب تنها میرفتیم. منظره حزنآوری بود و من در عالم بچگی احساس غم میکردم؛ احتمالاً این انعکاس حالت پدر و مادر و سرنشینان این قایق بود که طبعاً خیلی احساس امنیت نداشتند. حادثهای هم وسط آب برای ما پیش آمد که فضا حزنآورتر هم شد؛ یک لنج بزرگ که با موتور حرکت میکرد، در جهت مقابل ما همینطور مستقیم میآمد. بلمچیها دستپاچه شدند و تند پارو زدند که خودشان را کنار بکشند. لنج نزدیک ما که رسید، راهش را منحرف کرد و رفت، اما موج حرکت آن، قایق ما را به تلاطم واداشت و درون قایق آب ریخت! بلمچیها پاهایشان را در دو طرف قایق گذاشته بودند تا قایق را نگه دارند. بعد هم با سطل و هر چه داشتند، شروع کردند به بیرون ریختن آب. مقداری خوراکی مثل قند همراهمان داشتیم که بهکلی خراب شد، به هر حال وارد یک خور شدیم؛ خورهای باریک فراوانی در ساحل غربی اروند وجود دارد که من بعدها آنجا را با جزیره مینو تطبیق کردم. به نظرم، آن شب در جزیره مینو یا ساحل مقابل آن خوابیدیم. دوباره راه افتادیم و پس از مدتی به نقطهای در یکی از خورها رسیدیم که باید از قایق پیاده میشدیم؛ منتها سطح آب از سطح زمین خیلی – شاید یک متر- پایینتر بود. با زحمت، ما بچهها را بالا دادند و دست بزرگترها را هم گرفتند و آمدیم بیرون و شبانه در نخلستان به راه افتادیم. دو جا باید از خورهای مشابهی عبور میکردیم. این بار به جای قایق، پل بود. یکی از این پلها را دقیقاً یادم است؛ دو تا الوار را با ریسمان به هم بسته بودند و این شده بود پل و ما همگی باید از روی همان میگذشتیم. مادرم دست و پادار و زرنگ بود و مشکلی نداشت؛ یک مقدار اثاثی را که داشتیم، برمیداشت و دست ما را میگرفت و میآورد، اما برای آقا که چشمش ضعیف بود، خیلی مشکل بود که بتواند در شب از روی این پل عبور کند. قاچاقچیها دست آقا را گرفتند و آوردند و همگی از خور رد شدیم. بعدها من تا سالها وقتی به یاد آن منظره میافتادم، تعجب میکردم که چطور توانستیم عبور کنیم. عرض خور، شاید چهار، پنج متر یا بیشتر میشد. همه ما از روی این پلهای باریک الواری عبور کردیم. خیلی خطرناک و عجیب و غریب بود….»
عشایر به خاطر علاقه به سادات و روحانیون از خانواده ما پذیرایی گرمی کردند
خانواده آقا سیدجواد خامنهای پس از طیکردن مسیری دشوار و نسبتاً رعبآور، نهایتاً بخش مهمی از راه خروج از کشور را طی کردند و به منطقهای به نام «ابوفلوس» رسیدند. آنان پس از استراحت در منزل خانوادهای از عشایر – که به سادات و روحانیون بس علاقهمندند- سفر را پِی گرفتند:
«همینطور ساعاتی طولانی از شب را آمدیم تا رسیدیم به منطقهای به نام ابوالفلوس. این قاچاقچی و بلمچیها که خودشان عرب یا عراقی یا خوزستانی عرب بودند، ما را در آنجا به منزلی بردند که اهالی آن منزل عشایر عرب بودند. عربهای عشایری، به سادات و روحانیون خیلی احترام میگذارند؛ آقا هم سید و روحانی بود و برای همین از ما بهخوبی پذیرایی کردند. شب را آنجا خوابیدیم. صبح وقتی از خواب بلند شدیم، فضای باز، روشن و خوبی بود. برای ما صبحانه آوردند. مادرم با آن زنهای عربی که آنجا بودند، گرم گرفتند و با هم مأنوس شدند. ساعتی که گذشت، دوباره همان قاچاقچی آمد که برویم؛ بلمچیها دیگر نبودند. کمی که راه رفتیم به جایی رسیدیم به نام ابوالخصیب. اسم ابوالخصیب را بعد از گذشت سالها در جنگ و به مناسبت کربلای ۴ و کربلای ۵ مکرر میشنیدم. بعدها در نقشه ریز عراق در همین منطقه، ابوالفلوس را هم پیدا کردم. بعدازظهر هم ما را در خانه دیگری اسکان دادند که آنها هم خیلی گرم گرفتند و غذای خوبی برای ما تهیه کردند. برای استراحت آقا، اتاقی را معین کردند که ایشان در آنجا بخوابد. به آقا خیلی احترام میکردند. خانم هم که گرم و گیرا بود و مینشست با این زنهای عرب صحبت میکرد. عصر که آقا از خواب بلند شد، ماشینی آوردند و با ماشین تا بصره آمدیم….»
