
سالها کار کردن، در بدترین شرایط عرق ریختن و استخوان خرد کردن، برای آنکه نانآور آبرومند خانوادهات باشی، همگی به این امید است که روزی در دوران پیری و ازکارافتادگی خیالت راحت باشد؛ حداقلی از رفاه را تجربه کنی و دستت جلوی دیگران دراز نباشد. اما گویا این تصویر برای طبقه کارگر در ایران، رویایی دستنیافتنی و محال است. این کابوس زمانی پررنگتر میشود که شغلِ این کارگران، فاقد امنیت شغلی و جغرافیای زندگیشان در حاشیهها و استانهای محروم کشور باشد.
یکی از هزاران قربانیِ این ساختارِ بیرحم، «حبیبالله سبزی» است؛ مردی که سالها شرافتمندانه زحمت کشید تا دستش جلوی کسی دراز نباشد، اما گویی دستانِ پینهبستهاش در برابر هیولای نئولیبرالیسم و آزادسازی، توان و رمقی برای جنگیدن نداشت. او هرچه تقلا کرد به جایی نرسید؛ شرایط او را به نقطهای رساند که برخلاف میل باطنیاش، فریادِ کمکخواهی سر دهد.
