صدایم را در زندان بلند کردم تا دل‌های ترسان را آرامش بخشم! 

آیت‌الله خامنه‌ای درمی‌یابد که برای زندانیان سیاسی مشهد، ساختمانی با مختصاتی عجیب بالا برده‌اند! مجموعه‌ای از سلول‌های انفرادی به شکل مربع که هر سوی آن یک متر و نیم بود و البته در تاریکی محض! وی پس از ورود به محبس و به‌گاه نخستین وضو ساختن در آن درمی‌یابد که برخی از زندانیان به هراس افتاده‌اند. او در این هنگام و در راهروی زندان با صدای بلند سخن می‌گوید تا قدری از ترس آنان بکاهد 

آیت‌الله خامنه‌ای درمی‌یابد که برای زندانیان سیاسی مشهد، ساختمانی با مختصاتی عجیب بالا برده‌اند! مجموعه‌ای از سلول‌های انفرادی به شکل مربع که هر سوی آن یک متر و نیم بود و البته در تاریکی محض! وی پس از ورود به محبس و به‌گاه نخستین وضو ساختن در آن درمی‌یابد که برخی از زندانیان به هراس افتاده‌اند. او در این هنگام و در راهروی زندان با صدای بلند سخن می‌گوید تا قدری از ترس آنان بکاهد 

 جوان آنلاین: در مهر ۱۳۵۰، پنجمین دستگیری رهبر شهید انقلاب اسلامی روی داد. آن بزرگ به لحاظ تقارن چند مورد از دستگیری‌های خویش با این ماه، آن را «ماه کین» لقب داده بود! سیاق خاطرات نشان می‌دهد که دستگیری در این دوره، به لو رفتن سازمان موسوم به مجاهدین خلق بی‌ارتباط نبوده است. هرچند که در بازجویی‌ها و روایت آن سخنی در این باره نمی‌رود. آنچه در پی می‌آید، خوانشی از یادبود‌های قائد امت در باب مقدمات و چند و، چون این رویداد است؛ امید آنکه مفید و مقبول آید. 

میهمانی ناخوانده، در غم و تاریکی 

معمولاً پیش از فرارسیدن رویداد‌های پرمحنت، هاله‌ای از غم دل و ذهن انسان را در برمی‌گیرد؛ بدون آنکه از موجبات آن باخبر باشد! شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در واگویه یادمان‌های خویش از تجربه کردن چنین حالتی در آستانه پنجمین دستگیری خویش سخن به میان آورده و آن را توصیف کرده است: 

«در یک شب گرم تابستانی سال ۱۳۵۰، دچار احساس دلتنگی شدم و علتی هم برای آن نمی‌یافتم. به خدا پناه جستم و به مطالعه روی آوردم، اما ناگهان برق قطع شد. در آن سال‌ها، بیشتر روز‌ها این وضعیت پیش می‌آمد. غمی برغمم افزود و غم‌ها روی سینه‌ام سنگینی کرد. خواستم از خانه بیرون بروم، اما دیدم میلی به بیرون رفتن ندارم. در خانه چراغی آماده نبود تا بی‌برقی را جبران کند. راستی در این تاریکی چه باید می‌کردم؟ در همان حال، ناگهان در خانه را زدند. بنا بر عادت، بدون آنکه بپرسم چه کسی در می‌زند، شخصاً رفتم تا در را باز کنم. دیدم یکی از دوستان تهرانی من است. به خاطر این دیدار به موقع از ته دل شاد شدم. از او با خوشحالی استقبال کردم، اما دیدم او در مقابل خوشحال نیست، توجهی نکردم. از او خواستم به داخل بیاید. متوجه شدم که دوستم در یک حرکت ناگهانی، دستش را در جیبش برد و چیزی از آن بیرون آورد. این حرکت، کلمه رمزی میان من و یک سازمان مبارزاتی مسلحانه مخفی بود که من با رئیس و یکی از اعضای آن در تماس بودم. نشریه‌ها و بیانیه‌هایی را که آن سازمان منتشر می‌کرد، پیش از توزیع می‌دیدم تا از درستی جهت‌گیری‌ها و گرایش‌های آن اطمینان یابم….» 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *