نگاه دخترک را دیدهای؛ نمیدانم نگاهش چه میخواهد از جان این اتوبوسهای رهگذر، بغض مادران شهر را حس کردهای، رنج پدرانش را خواندهای، اصلا این شهر را قدم زدهای؟ به کجا چنین شتابان میروی زائر راهیاننور وقتی شهر همچنان تاریک است.
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو- یادداشت دانشجویی*؛ این متن دست نویس های پایانی یک سفر آسمانی است. نمیدانم باید به ترتیب برایت بنویسم یعنی از دوکوهه سخن را آغاز کنم یا می شود ابتدا از طلاییه نوشت؟ لطفا با چشمهایت نخوان، این خط خطی ها را بسپار به دست دلت، خودش می داند چه بلایی سر چشم ها بیاورد.
برای من هم از دوکوهه شروع شد، از دیوار های ساختمان گردان حبیب، از نماز صبح حسینیه همت، من هم دوکوهه را قدم زدم، متوسلیان را در ذهن به تصویر کشیدم و وزوایی را تا تسخیر لانه جاسوسی رصد کردم، دوکوهه را از زبان آوینی شنیده ای؟! آنجا که با حسینیه خالی همت حرف ها می زند،
