حکایت علیرضا بیرانوند حکایت همان لاک پشتی است که بی موقع دهان باز کرد و از چوبی که دو لک لک (مرغابی) حمل می کردند، فاصله گرفت و روی زمین افتاد…
به گزارش خبرورزشی، قصه آن لاک پشت نگون بختی که با دو لک لک (مرغابی) در حال مهاجرت بود را حتما شنیده اید…
در کلیله و دمنه آمده؛ لاک پشتی در فصل مهاجرت از دو پرنده خواست او را هم با خود به دریاچه ای پر آب ببرند و لک لک ها (مرغابی ها) چوبی آوردند و به این شرط که او در طول سفر دهان باز نکند، او را با خود همراه کردند. هر پرنده یک طرف چوب را با منقار خود گرفت و لاک پشت هم دهان به چوب گذاشت و سفر شروع شد اما در میانه راه لاک پشت دهان باز کرد تا چیزی بگوید و باز شدن دهان همان و رها شدن چوب همان…