«کمپ ایکس ری» از یک سو دربردارنده تصویر ایدهآل اسلام از منظر هالیوود است اما در عین حال فاقد استانداردهای سینمای آمریکا در قوت ساختار و قدرت جذب مخاطبان بوده و از این منظر به نمونهای متناقض مبدل میشود. کما اینکه استقبال کم رمق محافل هنری و گیشههای سینما از این فیلم گواهی بر این مدعاست.
سوره سینما – محمد رضوانیپور : «یک زندانی از پشت میلههای زندان تلاش میکند تا با تنها سلاحش یعنی «گفتار»، خود را به فردی که آنسوی حصار ایستاده نزدیک و به شخصیت او نفوذ کند.» این بخش مهمی از موقعیتی است که در «کمپ ایکس ری» با آن مواجه هستیم که البته نظیر آن را قبلاً هم دیدهایم. از قضا در پلانی از فیلم، شخصیت امی کول(کریستین استوارت)، علی امیر(پیمان معادی) را به هانیبال لکتر ارجاع میدهد و از او میخواهد تا مانند ضد قهرمان مشهور «سکوت برهها» رفتار نکند. همین اشاره کوتاه بس است تا قبل از هر چیز، اختلاف شدید غنای عناصر روایی در دو فیلم مذکور در ذهنمان تداعی شود. برخلاف فیلم جاناتان دمی که شخصیتهای عمیق و پیرنگ جذاب و پیچیدهاش هنوز در ذهن سینما دوستها به یادگار مانده، «کمپ ایکس ری» حتی در نزدیک شدن به مرز خلق یک درام پر کشش هم موفق نیست. پیتر ستلر در جایگاه کارگردان و فیلمنامهنویس در طول مدت زمان دو ساعته فیلم از پرداخت به وجوه درونی دو کاراکتر اصلی داستان یعنی ترسیم پرسپکتیو شخصیتی، رنجهای درونی و گرایشات آنان عاجز است و داستان خود را با دو تیپ خام پیش میبرد. آن هم چنین داستانی که تکیه قابل توجهی به احساسات درونی شخصیتها و روند سینوسی تحولات و دگرگونیهای فکریشان دارد. منطق روایی فیلمنامه با محوریت راوی دانای کل جلو میرود و از همین رو دست فیلمساز باز است تا با کند و کاو در خلوت شخصیتها، آنها را به مخاطب شناسانده و نزدیک کند اما در معدود سکانسهایی که بدین منظور در فیلم گنجانده شده(مانند سکانس گفت و گوی امی با مادرش) چیزی جز پارهای جزئیات بیاهمیت دستگیر مخاطب نمیشود. دیگر مثال این سردرگمی در شخصیتپردازی، مشخص نبودن عقیده امی درباره مقصران حادثه یازده سپتامبر است. بعد از سپری شدن حدود هشتاد دقیقه از فیلم تازه مشخص میشود امی اعتقادی به اتهام زندانیان گوآنتانامو ندارد! پس اصلاً او چرا اینجاست؟ این عقیده معلول تحول پنهانی او در این مدت است یا قبل از اعزام به ارتش هم چنین عقیدهای داشته و فیلمساز آن را از مخاطب مخفی نگاه داشته؟ با این حساب اگر امی به جنگ عراق هم اعزام میشد ممکن بود یک دفعه وسط میدان نبرد بگوید که این جنگ بی فایده است و مانند کاری که در گوآنتانامو با علی کرد، بدون مقدمهچینی با یکی از عراقیها دوست شود و او را مورد تکریم خویش قرار دهد! ماجرا درباره شخصیت علی از این هم مبهمتر است. فیلم حتی دلیل روشنی را برای گناهکار بودن/نبودن این فرد ارائه نمیکند و تصمیم به خودکشی گرفتن توسط وی نیز فاقد زمینهسازی دراماتیک و تحمیلی به نظر میرسد. غریبهگی و انفصال موجود بین منطق رفتاری این دو شخصیت و تماشاگر سبب میشود تا همذاتپنداری شکل نگیرد و در نتیجه ارتباط دوسویه فیلم و مخاطب عقیم بماند فلذا تأثیرگذارترین صحنهها از نظر فیلمساز(مانند پلانی که علی و امی دست در دست هم دارند) در نگاه مخاطب کماهمیت و ساکن جلوه میکند. بیننده نگران یا طرفدار هیچ یک از شخصیتها نیست و در نتیجه از آغاز تا پایان فیلم در نقش یک «نظارهگرِ بیرونیِ بیتفاوت» باقی میماند.

