
مردمی که سالها با نام و سخن و حضور او زیسته بودند، اکنون با پرسشی خاموش روبهرو بودند: سرنوشت انقلابی که معمار و رهبرش پس از سالها مبارزه و هدایت حالا رفته بود چه میشد؟
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: صبح چهاردهم خرداد ۱۳۶۸، صبحی نبود که بتوان آن را با هیچ صبح دیگری سنجید؛ گویی زمان لحظهای درنگ کرده بود و هوای شهر سنگینتر از همیشه بر سینهها مینشست. ساعت هفت، اخبار رادیو آغاز شد و همان جملات، با صدایی گرفته و آمیخته به اندوه از گلوی مجری خبر، در فضای خانهها طنین انداخت.
تعریف میکرد که مثل هر روز حاضر شده بود برود مدرسه، که با صدای لرزان و بغض آلود حیاتی مجری اخبار از اتاق آمد بیرون و دنها و گریهها در فضا میپیچید و جمعیت، بیاختیار، بر سر و سینه میکوبید.
چند نفر از حال رفتند؟ نمیدانم. چند نفر زیر دست و پا ماندند؟ نمیدانم. ولی میدانم در آن روزهای گرم میانه خرداد، آبی که برای آرام کردن جمعیت بر سر مردم میپاشیدند، پیش از آنکه به زمین برسد، در میان آن انبوه دستها و چهرههای خسته ناپدید میشد؛ گویی هیچ قطرهای مجال رسیدن به خاک نمییافت؛ هیچ قطره ای به جز اشکهای مردمی که آمده بودند روح خدایشان را به خدا بسپارند.

