
کودک ۱۱ ساله به خانم پلیس گفت: من درکلاس چهارم ابتدایی درس میخوانم اما پدر و مادرم را خیلی کمتر میبینم چراکه هردوی آن ها سرکار میروند و مادرم نیز وقتی به خانه باز میگردد حوصله حرف زدن با مرا هم ندارد حالا به کلانتری آمدهام تا آن ها را دستگیرکنید.
ولی من دوست دارم مادرم مرا درآغوش بگیرد و برایم قصه بگوید! من هم از مدرسه و دوستانم برایش حرف بزنم ! من دوست دارم یک خواهر یا برادر داشته باشم که با او بازی کنم و برایش کتاب بخوانم اما مادرم میگوید: تو خودت هم اضافی هستی! مخارج زندگی و هزینههای تو خیلی زیاد است به همین دلیل باید در بیرون ازخانه کارکنم و پول دربیاورم تا تو نزد همکلاسیهایت خجالت نکشی! ولی من فقط دوست دارم مادرم درکنارم باشد حتی پلی استیشن را هم نمیخواهم! من هم مانند خیلی از دوستانم می خواهم با مادرم به پارک بروم و بازی کنم! به همین خاطر به کلانتری آمدم تا پلیس پدر و مادرم را دستگیر کند و به آنها بگوید که نباید مرا تنها بگذارند!…
