
با خودم میگویم کاش هیچوقت قرار نبود شما را تشییع کنند، انگار این صحنه باعث میشود باورم کنم که شما رفتید و ما دیگر نداریمتان، احساس میکنم هنوز هستید و ما منتظر پیامتان هستیم.
خبرگزاری مهر – مجله مهر: سلام عزیزِجانم… نمیدانم داستانِ دلبستگی ما از کجا شروع شد،نمیدانم کی بود که احساس پدرانه شما در دلم جوانه زد،نمیدانم اولین بار کجا با احترام شما را آقا خطاب کردهام،نمیدانم چندسالم بود که تصویر شما برای همیشه در ذهنم جاودانه شد، نمیدانم بار اول کجا بود که با شنیدن نام شما چشمانم برق زده، فقط میدانم که از یکجا به بعد شما همه امید وطنم شُدید،کشورم را با وجود شما سرِپا میدیدم، تصور نبودن شما را بعد از هزاربار دورازجان گفتن، آن هم در فاصلهای خیلی خیلی دور میپنداشتمبرایش غصهدار شوم، چرا باید در همهی لحظات عمرش پدرانه مراقب ما میبود که اینطور در فراقش ذره ذره آب شویم..!
نمیدانم، اینهمه خوب بودن را نمیفهمم، این حجم از صلابت و شجاعت مردانه را نمیفهمم، من هنوز درست شما را نمیشناسم و نشناخته عاشق و مریدتان بودم.
با خودم میگویم کاش هیچوقت قرار نبود شما را تشییع کنند، انگار این صحنه باعث میشود باورم کنم که شما رفتید و ما دیگر نداریمتان، احساس میکنم هنوز هستید و ما منتظر پیامتان هستیم، منتظریم تا با قباهای آراسته، انگشترهای مزین به اذکار شریفه و بدون عصا به میدان بیایید و برایمان از خدا و نصرتش بگویید، بیایید و از غرق شدن فرعونهای زمان بگویید.کاش هیچوقت از پیش ما نمیرفتید، کاش آنقدر عمر میکردید که بعد از تکتک ما شهید میشدید.ما برای تحمل غم شما خیلی خیلی کوچکیم..!
راوی: فاطمه سعیدی
