مکاشفه عجیب دختر مینابی

بعضی حقیقت‌ها هستند که در چارچوب منطق نمی‌گنجند و تنها دل است که می‌تواند این رازها را درک کند. مانند آن پیشگویی‌هایی که چند تن از دانش‌آموزان مدرسه میناب، درست پیش از شهادت بر زبان آوردند.

۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ۱۲:۴۳
۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ۱۲:۴۳
مکاشفه عجیب دختر مینابی

بعضی حقیقت‌ها هستند که در چارچوب منطق نمی‌گنجند و تنها دل است که می‌تواند این رازها را درک کند. مانند آن پیشگویی‌هایی که چند تن از دانش‌آموزان مدرسه میناب، درست پیش از شهادت بر زبان آوردند.

به گزارش خبرگزاری مهر، روزنامه آگاه نوشت: پیدا کردن معصومه مهران‌شیخ‌آبادی، مادر ستایش، کار دشواری بود. نه اینکه نخواهد صحبت کند؛ اتفاقا حرف‌های زیادی برای گفتن داشت. اما هر بار که تماس می‌گرفتیم، او سر مزار دخترش بود. حتی نیمه‌شب یا صبح زود. برای همین شروع گفت‌وگوی ما این‌گونه بود: «مادرجان، شما همیشه آنجایی! کی به خانه می‌آیید تا درباره ستایش عزیز صحبت کنیم؟» اما او راهی را پیشنهاد داد که پر از درد بود: «من اغلب اینجا هستم. طاقت ماندن در خانه را ندارم. هر طرف که نگاه می‌کنم یادگاری‌های ستایش را می‌بینم و آزارم می‌دهد. اینجا کنار این فرشته‌ود. بعد از اینکه کیک را بریدیم و کادوها را باز کردیم دو زانو نشستی روبه‌روی من و بابا و گفتی: «بابایی، مامانی! من دیگه امسال تولد نمی‌خوام.» گفتم: «چرا؟» پدرت گفت: «دخترم کیک بزرگ‌تری برای تو می‌گیرم.»

گفتی: «نه بابا من جشن تولد نمی‌خوام؛ من چیزهای خوشگل‌تر می‌خوام.» امروز نهم خرداد، تولد توست. با خودم گفتم ستایش چیزهای خوشگلی که می‌گفتی همین شهادتت بود؟! غرق دلتنگی و بغض بودم که شما زنگ زدید و گفتید بعد از سه ماه قرار است مصاحبه دخترم منتشر شود. نمی‌دانید چقدر ذوق کردم. حس می‌کنم ستایش خودش خواست که همین امروز و همین ساعت دلتنگی من، برای تولدش این چنین شود.» مادر ادامه می‌دهد: «روز وداع با پیکر فرشته آسمانی‌ام به دخترم گفتم: چند شب پیش گفتی امسال تولد نمی‌خواهی. چیزهای خوشگل‌تر می‌خواهی! این بود چیزهای خوشگل؟ شهادتت بود؟! این لباسی که از کربلا آوردم و امروز پوشیدی، هدیه خوشگل‌تر توست.

کد مطلب 6846801

منبع  : خبرگزاری مهر

اشتراک‌گذاری