بالاخره یک روز در فضای غم زده عصر جمعه فیلم «قصر شیرین» را دیدم، وقتی فیلم شروع شد و در دقایق اولیه پای دو کودک به میان آمد، که مادرشان در بیمارستان است و پدر، از نگهداری آنها سر باز میزند. همان بغض آشنای خودم که حساسیت بیش از حد به کودکان است، گلویم را گرفت و با خودم گفتم آیا کار درستی کردم امروز جمعه عصر که خود به خود غمگین و سنگین است، به دیدن این فیلم آمدهام؟
اما پس از چند دقیقه در کمال ناباوری با دو کودک قوی رو به رو شدم. قدرت و شخصیت این دو کودک به نظرم فیلم را تحت تاثیر قرار داد و دیگر منِ تماشاگر، دلم برای این خردسالان نمیسوخت و آنچه که بود حقارت بزرگان بود. در تمام ماههای اخیر که نام «قصرشیرین» را میشنیدم، شیرینِ خسرو و شیرینِ فرهاد در ذهنم بود؛ به خصوص که با «قصر» همراه بود. حالا در تمام طول فیلم نام شیرین را میشنوی و بدون اینکه او را ببینی. همین احساس اسطوره وار را در شیرینِ فیلم با تمام جلال و شکوه و از اعماق وجودت احساس میکنی.
