میتوانستیم همگی باهم پروانه را در آغوش بگیریم. من، تو، مرد همسایه حتی. گَلوی نازکش را ببوسیم. گلویی که همیشه آن را میگذاشتیم لب باغچه و میبریدیم را ببوسیم. خاطرهی هزار گلوی بریده را و رنج جهالتمان را با بوسیدن گلوی پروانه جبران کنیم. خودمان دست به دست هم دادهایم تا تیغی باشیم بر گلوی گُلی.
این پوستهی هار و وحشی در «شنای پروانه» کم کم کنار میرود و در سکوتِ بعد از هیاهو، وقتی سلاحها با ردی از خون روی زمین افتادهاند، عربده کشها و خون ریزها، در سکوت با خودِ خشمگینشان که رام شده و نفس نفس میزند، مواجه میشوند و در جهنم کردار خود میسوزند.
