اصغر نوری
سیدن به آرامش از راه مواجهه با خود و پذیرش خودِ واقعی تبدیل شد.
دیگر توان زیادی برایم نمانده است، حالا دیگر میدانم که رفتنیام. ناراحت نباش. دیشب خوابی دیدم. میدانی که مادربزرگم کمی جادوگر بود و من به این چیزها باور دارم. در خواب، مادربزرگم به من میگفت که قرار نیست بمیرم، نه واقعا، بلکه از این پس به شکل دیگری زندگی میکنم: یک گاو نر، اما گاو نری متفاوت از بقیه، تماما سفید. پس اگر روزی دوباره مسیرهامان برحسب اتفاق بههم رسید، عشق من، از دیدن یک گاو نر سفید و بزرگ که بهطرفت میدود تعجب نکن.
اگر خدا کر است، باید او را ببخشیم. او را ببخشیم، نه نصفهونیمه، برای روزهای زخمخورده و دلهای لنگانمان.
