در این بخش مجموعه متن بلند عاشقانه خودمون و صمیمانه با جملات سرشار از حس عشق و احساسات را گردآوری کرده ایم با ما همراه باشید.
زیبایی زندگیم تنها به خاطر توست، تو معنای عشق را با توجه هایت به من نشان دادی نه با حرف هایت. می دانم که شرم تو باعث می شود که راحت با من حرف نزنی اما چشمانت از عشقی که به من داری می گویند.
جانانم،
تحسینت می کنم و دوستت دارم و مشتاقانه منتظرم که باقی زندگیم را در کنار تو بگذرانم.
عشق یعنی :
وقتی باهاشی
عشق می گفت که پایان سفر با من نیست
آتش انداخته ام در تو دگر با من نیست
آب و آیینه و مهمانی شبنم با من
ذکر و سجاده و تسبیح سحر با من نیست
گزیده شعر
عشق می گفت
دکتر منوچهر محمد زاده
چه بس دور است بین ما که این سو
پیرمردی با سپیدیهای
مو و هزاران بار مردن . رنج بردن با خمی در قامت از این راه دشوار که این سو دستهای خشکیده.
دل مرده.به ظاهر خنده ای بر لب و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ و گهگاهی دو خط شعری که
گویای همه چیز است وخود ناچیز.
تبسم را نه مي توانيم بخريم، نه مي توانيم قرض کنيم
میسپارمت به لبخند ها
قلبم بی تابانه بهانه ی کسی را میکند که بار سفر بسته و رفته است
نگاهی بی صبرانه منتظر نگاه های اوست
آدمهايى هستنند كه وجودشان در زندگيت نور اميد است
وجودشان تنت را گرم
عزیزم،
تنها تو به من احساس زیبایی و امنیت می دهی با ذره ذره قلبم دوستت دارم و از تو سپاسگزارم.
تو به من دلیلی برای زندگی، رویا پردازی و جنگیدن داده ای
تو به هر لحظه زندگی ام ارزش بخشیده ای
ممنونم که هستی و من را درک می کنی
به خاطر همه خوبی هایی که در حق من کردی
فقط می تونم بهت قول بدم که
زندگی، عشق و دنیایم برای همیشه تو خواهی بود
تو همه رازهای قلبمو می دونی
کلید قفل دلمو داری
و من مطمئنم هیچ وقت این کلید رو گم نمی کنی
دوستت دارم عشقم!
نمیتوانم لحظهای دور شوم از تو، درک کن چه حسی دارم، همیشه میمانم مال تو
کاش میشد سهم من از با تو بودن تنها آرامش و عشق باشد نه دلتنگی و انتظار …
هر گاه نیستی و دلتنگ توام، نامت را در دلم زمزمه میکنم، اینگونه است که آرام میشوم
دلم به سوی آسمان دلتنگی پر میکشد، درد دل میکند با خاطرههایت، تکرار میکند حرفهایت را
نه عزیزم
به این خیال نباش که نباشم، دنیا را از من بگیرند، با تو دوباره صاحب دنیا میشوم
این روزها میگذرد، آسمان تاریک امشب جایش را به روشنی فردا میدهد
هیچگاه آن عشقی که در قلبم نسبت به تو دارم تمام نمیشود، تمام نمیشود هیچگاه آن احساسی که به تو دارم
هر چه دوست داری از من بخواه جز فراموش کردنت،
اگر میخواهی بروی برو، اما من هستم، آنقدر میمانم تا برگردی
آنقدر عاشقت میمانم تا برگردی …
من این شب زندهداری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد، بیشتر گذشت و دلم دیوانهات شد
من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم، چه بگویم از این روزها، هر چه بگویم، این تکرار لحظههای با تو بودن را دوست دارم
بیقرارم، ساختم با دوریات، نشستم به انتظار آمدنت، من این انتظارها و بیقراریها را دوست دارم
چون تو را دارم، چون به عشق تو بیقرارم، به عشق تو اینجا مثل یک پرنده گرفتارم
بی خیالیهایت را دوست دارم، اینکه نمیآیی به دیدارم هم بماند، غرورت را نیز دوست دارم
تو یک سو باشی و تمام غمهای دنیا هم همان سو، من تو را با تمام غمهایت دوست دارم
هر چه بگویی دوست دارم، هر چه باشی دوست دارم، من تو را دوستت دارم
من این شب زندهداری را دوست دارم
اگر با تو بودن خطاست و من گناهکار، من گناه کردن را با تو دوست دارم …
تقدیم به شخص همیشگی زندگیم،
نمی توانم یک سال برای بودن در کنار تو صبر کنم چون جای دیگری نیست که دوست داشته باشم آنجا باشم به جز کنار تو با من بمان و این را هرگز فرموش نکن.
صدایش برایم کافی بود
و جایش برق عشق را
هیچ کس مثل تو وجود ندارد، هیچ کس نمی تواند جای تو را بگیرد، طرز لبخند زدنت، نگاه کردنت، اینکه همیشه می دانی به چه چیزی فکر می کنم، اینکه من را در آغوش می گیری وقتی به آن نیاز دارم، طرز گریه کردنت، خندیدنت، گوش دادنت و دوست داشتنت تو امید و رویاهایت را با من تقسیم می کنی و به من هم کمک می کنی تا آن ها را با تو تقسیم کنم.
دوستت دارم عزیزم!
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
لب تو میوه ممنوع، ولی لب هایم
لمس کن کلماتی را
که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست…
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد…
لمس کن نوشته هایی را
که لمس ناشدنیست و عریان…
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را
که خیس اشک است و پر شیار…
لمس کن لحظه هایم را…
تویی که می دانی من چگونه
عاشقت هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن…
همیشه عاشقت میمانم
دوستت دارم ای بهترین بهانه ام
کمی بمان!
کمی به من نگاه کن!
نگاهت تنها دلیل آرامشم است!
در چشمانم نگاه کن
دراین چشمان اشک آلود
که همیشه درپی رفتن تو
چشم انتظار به آمدنت بود
حال که دوباره آمدی ؛
چرا این چنین مرا از خود می رانی ؟
چرا چشمانت را از من نگاه می داری؟
دیگر تاب و توان سکوت ندارم
حس فریاد در من به اوج رسیده است
فریاد دوستت دارمِ صدایم را گوش کن
درحالی که حرفی نمی زنم
به چشمانم نگاه کن
حرفهایم را از نگاهم بخوان
آیا چیزی هست که در آن ببینی؟
آیا پاسخ دردهایم را در آن می یابی؟
آری این نهایت حرفهای من است
که در چشمانم جمع شده است
این کلماتی است
که زبانم یارای ادا کردن آن را نداشت و ندارد
این سیل اشک های من نیست
که از چشمانم روان شده است،
این تمام حرف های من است
که روزی به تو گفته بودم
چه شد ؟
مگر حرف هایم چه بود ؟
چرا دوباره چشمانت را از من گرفتی؟
مگر نگاهم تلخی رفتنت را با مرگ آرزوهام به تصویر نکشید؟
مگر این نگاه خسته؛
خسته از فریادهای بی فرجام ؛
از روز های بی تو بودن
و از بی دلیل بودن رفتنت
و از نامهربانیت سخن نگفت؟
مگر تصویر زیبای صورت خودت را
در آخرین باری که درچشمانم نگاه کردی
و در آن به یادگار مانده است را ندیدی؟
چه بود که صورتت از شرم گلگون شد؟
چه بود که اشک از چشمانت جاری؟
شاید اکنون صدایم را در عین خاموشی زبانم می شنوی
شاید …
کمی بمان!
کمی به من نگاه کن!
نگاهت تنها دلیل آرامشم است!
مرا با نگاهت مهمان کن
بعضی آدم های زندگیمان
از بقیه دروس برایمان مهمترند
