جملات عاشقانه و طولانی رمانتیک را در این بخش قرار داده ایم که حاوی مضامین احساسی و زیبا هستند و می توانید این جملات طولانی را برای همسرتان بفرستید و حس عشق خود را به او منتقل کنید.
نمیتوانم لحظهای دور شوم از تو، درک کن چه حسی دارم، همیشه میمانم مال تو
کاش میشد سهم من از با تو بودن تنها آرامش و عشق باشد نه دلتنگی و انتظار …
هر گاه نیستی و دلتنگ توام، نامت را در دلم زمزمه میکنم، اینگونه است که آرام میشوم
دلم به سوی آسمان دلتنگی پر میکشد، درد دل میکند با خاطرههایت، تکرار میکند حرفهایت را
نمیتوانم لحظهای دور شوم از تو، نشستهام روی ابرهای خیال و در رویاهای سیر میکنم با تو
نه عزیزم
شاید تعجب کنی که چقدر دوستت دارم. اما تعجب نکن. تو در آسمان من خورشید هستی، رودخانهای که از روح من میگذرد و هوایی که تنفس میکنم. هر چه تو را بیشتر میبینم عشق من، بیشتر عاشقت میشوم. با گذشت هر شب و هر روز، عشق من فقط بیشتر میشود. قبل از اینکه تو را بشناسم، باور نمیکردم که کسی را آنقدر عمیق دوست داشته باشم، اما تو به من ایمان دادی که عشق واقعی وجود دارد و آن را به من سهیم شدی.
روزهای زندگیام گرم میگذرد با تو، به گرمای لحظههایی که تو در آغوشمی
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد، عشق ما نیز آرام میگذرد
و تویی سرچشمه زلال این دل، ساعت عشق ما تمام لحظههای زندگی است
ثانیههایی که پر از عطر و بوی عاشقیست
ای جان من
مهربانی و محبتهایت
وفاداری و عشق این روزهایت
امیدی است برای خوشبختی فردایت
میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند
مثل یک گل به پاکی چشمهایت
به وسعت دنیای بیهمتایت
هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی
امواجی از یاد تو را میخواهم
در دریای خاطرههای به یادماندنی
هم نفس، ای که با تو یک نفس عاشقم
هم زبان، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانهام را میگویم
حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت
که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند
چه با شوق میخوانم چشمانت را
و چه عاشقانه گرفتهایم دستهای یکدیگر را
تویی که برایم از همه چیز بالاتری
و از همه کس عزیزتر
من عشق را مثل یک احساس فانتزی تصور میکردم. تا اینکه خندههای تو خون من شد؛ بدون آن، ضربان قلب من مشکل میشد. خندههای تو هوای من شد؛ بدون آن من نمیتوانستم نفس بکشم. بوسه تو آرامش من شد؛ که بدون آن خوابیدن سخت است. تو واقعاً ملکه و حکمران احساسات من شدی.
عشق یعنی:
یعنی تو را تاریخ در کار نباشد
آرامش
آرامش
میتونه یک جُفت پا باشه
که وقت خستگیات سَرِت رو بزاری روشون
یا یک جُفت دست که بره بینِ خَرمَنِ موهاتُ گُم بشه …
آرامش
میتونه یک جُفت چِشم باشه
که با مهربونی بهت خیره میشه
پرسه زدن توی همین کوچه پس کوچههایی که عام و نَچَسب به نظر میان
و یه دنیای دیگهست یه دنیا که میشه آرامشِ زندگی
برای کوچه های پیچ در پیچ گیسوانت
خیام دو خط شعر بگوید
عشق چه بی صدا در میزند و بی باز شدن در وارد میشود
بی انتهاترین عشق من
نازنینم
و من
سرشار از بهانه با تو بودن شدم
کاش میشد بهانهها را پاسخی شایسته داد
کاش نگاه دل فریب تو ماندگار و همیشگی بود
و من
سالها از تپش قبلم برای تو پر توان میشدم
با این همه قدر دان تک تک لحظههای با تو بودنم
حتی اگر شایستگی ماندن در کنارت را نداشته باشم
خوبی دوست داشتنت همین است
نه روز و نه شب
جان دلم … بیا دستانت را در دستان من بگذار
تا تمام قواعد این دنیا و قصههایش را بهم بزنیم …
میخواهم قصه ما با یکی بود یکی نبود شروع شود،
اما با یکی بود و دیگری تا ابد کنارش ماند به پایان برسد
میخواهم کلاغ قصه من و تو، انتهای داستان به خانهاش برسد
اصلا میخواهم جوری عاشق هم باشیم که از این به بعد قصه لیلی و مجنون را فراموش کنند
و از من و تو برای عاشقی یاد کنند …
قلبم را به تو دادم که عشق منی، با تو آمدم، آمدم تا جایی که تو میخواهی
با تو میآیم، میآیم به هر جا که بروی، با تو میروم، میروم هر جا که بروی …
نیست جایی که بی تو باشم، نیست هوایی که بی تو نفس کشیده باشم
نیست یادی در قلبم جز یاد تو، نیست مهری در وجودم جز مهر تو
نیست جایی بی عطر نفسهای تو، نیست راهی بی یاد نگاه تو
همه جا خاطره، همه جا عشق، همه جا عطر حضور تو
چشمانم هنوز غرق نگاه زیبای تواند
میتابم و و میتابی، میمانم و میمانی، میدانم و میدانی
که چقدر هم تو مرا دوست داری، هم من دیوانه توام …
چه خوب میفهمی در دلم چه میگذرد، چه خوب معنا میکنی نگاهم را،
عشق یعنی بودنت حال مرا شیدا کند
عشق یعنی آنقدر مست تو باشم ماه من
من هستم و یک عشق پاک در قلبم …
وقتی تو باشی زندگی برایم زیباست عاشقی برایم با معناست
وقتی تو باشی قلبم بی آرزوست
طلوع آفتاب برایم آغاز یک روز پر خاطره دیگر با تو است
معنی با تو بودن
چه قدر در کنار تو مغرورم
من این شب زندهداری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد، بیشتر گذشت و دلم دیوانهات شد
به عشق تو نشستهام در برابر غروب، این غروب را با تمام تلخیهایش دوست دارممن این نامهربانیهایت را دوست دارم، هر چه سرد باشی با دلم، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم
من این بی محبتیهایت را دوست دارم، هر چه عذابم دهی، من آزار و اذیتهایت را دوست دارم
هر چه با دلم بازی کنی، من این بازی را دوست دارم
مرا در به در کوچه پس کوچههای دلت کردی، من این در به دری را دوست دارم
مرا نترسان از رفتنت، مرا نرجان از شکستنت، بهانه هم بگیری برایم، بهانههایت را دوست دارم
من این اشکهایی که میریزد از چشمانم را دوست دارم، آن نگاههای سردت را دوست دارم
بهار عاشقان حال تو باشد
فقط یک قلب عاشق پیشه دارم
روزهای زندگیام گرم میگذرد با تو، به گرمای لحظههایی که تو در آغوشمی
همچو یک رود که آرام میگذرد، عشق ما نیز آرام میگذرد
آفتاب
که می رسد
اونقدر آدما قبل من و تو غصه خوردن، لب پنجره سیگار کشیدن،
عاشق شدن،
فارغ شدن،
فحش دادن….
اونقدر آدمها قبل من و تو بردن، باختن، گذاشتن رفتن، گم و گور شدن..
اونقدر آدمها قبل من و تو به گذشتشون فکر کردن، حسرت خوردن، بغض کردن..
حالا کجان؟
رها کن رفیق…
رها کن بره…
آلبرکامو
امشب اجازه اش را از خدا میگیرم …
باید جورِ دیگری آغاز شود
بگویم؛من کمی بیشتر…
بگویی؛ نیم ساعت دیگر زیر افرای بلندِ سرکوچه تان منتظرم…
بگویم؛ تا نیم ساعت دیگر مواظب خودت باش…
بگویی؛ تو هم…
نه جانم،نه!!
دیگر با زنگ خوردن هیچ تلفنی قلبم در دهانم نمی آید،
دست و پایم نمی لرزد،
گونه هایم گل نمی اندازد،
فقط چشمانم نم می کشند …
چند سال و اندیست که زنگ تلفن برایم زنگ هشداریست که فلانی،
آن طرف خط کسی نیست که تا صدایت را نشنود خوابش نمیبرد،
تا حالت را نپرسد آرام نمی گیرد،
تا …
زنگ هشداریست که فلانی، خیلی وقت است شماره ات از دفترچه ی ذهنش پاک شده است…
میان تمام پرسه زدن های عالم
در حوالی تو
دیگر گوش به زنگ هیچ تلفنی نیستم وقتی قرار نیست صدایِ نفس های تو در گوشم بپیچد و طبق قرارمان من اول بگویم سلام
تو بگویی؛ به روی ماهت!!
بگویم؛ خوبی؟
بگویی؛ حالِ من بسته به احوالِ توست…
بگویم؛ خوبم!
بگویی؛ پس من یک قدم آن طرف تر از خوبی ایستاده ام..
یا که نه بر حسب اتفاق بگویم؛
کمی ناخوش احوالم…
بگویی؛ مگر من مرده ام که احوالِ تو خوش نیست و من یادم برود بد بودنِ حالم را…
یا که به رسم عادتِ همیشگی ات بی هوا بگویی دوستت دارم،
کیلو کیلو قند در دلم آب شود و بگویم من هم…
بگویی؛ میمیرم برایت!!
لبم را گاز بگیرم،
بگویم؛من هم…
بگویی؛ دلم برایت تنگ شده!!
کنار تو نشسته ام
دوای درد من شده
به رسمِ “رفاقت” برایت دعاهای خوب می کنم ؛
دعا می کنم لبخندهایت از تهِ دل باشد ، و غصه هایت سطحی و زود گذر
دعا می کنم مسیرِ موفقیتت هموار باشد و انگیزه های صعود و پروازت ، بسیار …
دعا می کنم هرگز در پیچ و تابِ زمانه ، بی پناه نباشی ،
هرگز دلت نگیرد ،
و چشم های روشنت ، هیچ زمانی خیس و اشک آلود نباشد !
دعا می کنم عاشقِ کسی باشی ؛
که عاشقت باشد ،
و کسانی کنارت باشند ؛
که تو را می فهمند و هوای دلت را دارند …
من خوشبختی ات را ، شادی ات را ، آرامشت را ؛
من آرزوهای زیبای تو را آرزو می کنم …
آرزو می کنم به معنای واقعی “زندگی کنی” …
ببین، بیا بریم از کنار کلیسای وانک راه بیفتیم، آروم آروم راه بریم کنار رودخونه، مست بشیم از عطر تاریخ و کاشی و معاشقه و غزل. بگردیم دور میدون اصلی چالوس، ببرمت جلوی بیمارستانی که توش به دنیا اومدم برات داستان تولدمو وسط سفر خونوادم تعریف کنم غش غش بخندی. بریم یزد، جلوی مسجد جامع ببوسمت، اون پیرمرد مهربونه برامون اسفند دود کنه. بریم اردبیل، تو مقبره شیخ صفی گریه کنیم برای آغشتگی خون و دین. بریم آبادان، با بچه های شط برقصیم، لنج سواری کنیم و من تو رو به اقیانوس نشون بدم و بگم هوی، ببین پری دریایی منو… بریم نوشهر، آتیش روشن کنیم نزدیک دکه مجید، نوشابه شیشه ای بخوریم، مست بشیم از بودن هم، دراز بکشیم روی شن های خنک اردیبهشت و حرف بزنیم و کم کم صبح بشه.
حمید سلیمی
به جز حضور تو
جدی نگرفتم
من یک افراطی بی مرزم
از هر چیزی نهایتش را میخواهم
در هر چیزی غرق میشوم
افراطی دوستت دارم
باید افراطی مرا بخواهی
در نهایت عشق باید غرقم کنی
برای خواستنت نباید مرز بگذاری
مرا افراطی ببوس و در آغوشت غرقم کن
من چیزی از کم و یک ذره نمیفهمم
من یک افراطی بی مرزم
از خودت
بودنت
حضورت
حد نشانم نده
بگذار در نهایتت غرق شوم
تو را دوست دارم
حقیقتی است که مرا
بی انتها ترین عشق من
نازنینم سال هاست راه را برای آمدنت پر از عطر یاس کرده ام
می دانستم می آیی و من چشم به راه آمدنت بودم
با فرشی از مخمل گل ها و قلبی سرشار از شوق
آمدی و چه حوش بود آمدنت
و چه بی رنگ شد انتظار در نگاه زیبای تو
و من
سرشار از بهانه ی با تو بودن شدم
کاش می شد بهانه ها را پاسخی شایسته داد
کاش نگاه دل فریب تو ماندگار و همیشگی بود
و من
سال ها از تپش قبلم برای تو پر توان می شدم
با این همه قدر دان تک تک لحظه های با تو بودنم
حتی اگر شایستگی ماندن در کنارت را نداشته باشم
به خود می بالم که با تو بودن را هر چند اندک تجربه می کنم
و سال ها خاطرم از حضور روشن تو پر نور خواهد بود
و همچنان جاده از عطر حضور تو تا بی انتها معطر
بی انتها ترین عشق من دوستت دارم
لحظه های بهاری
بهانه ی لحظه های بهاری من
لبخند پر طراوت توست
بهار تا وقتی برایم شور داشت
که تو را نداشتم
اکنون بهار من تویی
به خنده ای میهمانم کن
نگاه تو
نگاه زیبایت دلنشین تر از هرکلامیست
مرا به نیم نگاهی میهمان کن
تا بی نیازترین باشم
