گر خدا بودم ملائک را شبي فرياد ميکردم
خادمان باغ دنيا را ز روي خشم ميگفتم
دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا
من پشیمان نیستم
من صلیب سرنوشتم را
یکی مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده، سخت وامانده
که من در سالهای پیش
همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم
در انتظار خوابم و صد افسوس
اندوهگين و غمزده مي گويم
پدرم! کله ی صبح است! برو! داد نزن!
توی ذهن تو نماز است فقط! میدانم
همهء هستی من آیهء تاریکیست
به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی آه کشیدم ، آه
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینهها
و اجتماع سوگوار تجربههای پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت
زنده نبودهاست…
وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود
هیچ چیز
به جز تیک تیک ساعت دیواری
دریافتم که
باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم…
جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چون کوچه های کهنه،غم انگیز
جمعه اندیشه های تنبل بیمار
جمعه خمیازه های موزی کشدار
جمعه بی انتظار
جمعه تسلیم
خانه خالی
خانه دلگیر
خانه در بسته بر هجوم جوانی
خانه تاریکی و تصور خورشید
خانه تنهایی و تفال و تردید
خانه پرده کتاب گنجه تصاویر
اه چه ارام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چون جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
دردل این خانه های خالی دلگیر
اه… چه ارام و پر غرور گذر داشت …
