چـه خجسته روزی بوده اسـت
پای بر فرش قرمز وجود نهادی
گرمی ماه اردیبهشت
آن یار زیبا روی را این دل ز خویشش رانده اسـت
امان از این
اردیبهشت ڪه تمام قندهای نخورده
را در دلِ من آب می ڪند …
ڪه انگار اصلا عاشقـــــم
ڪه انگار تـو اینجایی و من
بی خیال تمام این خستگی هایِ روزگارم …
ڪه انگار تو خبراز شڪوفه ها آورده ای
ڪه انگار تو در گوشم صبحِ یڪ روزِ اردیبهشتی گفته ای :
بیدار شو جانم اردیبهشت است …
درود بـه تـو
مـن باضافه ي تـو مـا میشویم
حوالی اردیبهشت بوی بهشت می آید!
عطر شکوفه ها و خاک باران خورده
هوش از سر رهگذران شهر پرانده
فصل بهار، شوخی بردار نیست
همه را عاشق می کند …
متولد ماه اردیبهشت
روی تن خیس همین اردیبهشت
هیس!
گوش کن
صدای نفس های اردیببهشت می آید….
فروردین نغمه سرمستی چشمان
تو را می خواند
اصلا تو که باشی
بهار ،بهار تر می شود
اردیبهشت بهشتی تر
و من…عاشق تر…!
داستان شیرین اردیبهشت
گناه مـن اسـت کـه خوبی گاهی میشود زشت
به تو فکر میکنم
مثل مومنی
که به ایمان باد
وبه تکلیف بید
به توفکر میکنم
مثل خسته به خواب
و نرگس به اردیبهشت
فردا بازهم
به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه خویش
بانوی اردیبهشت
معنیه پرواز و بهشت
اُردیبهشت هم
با این بارانِ بی امانش
ذکرِ عشق میگوید
ناز میخرد و
حکمِ عاشقی امضاء میکند
عاشقان
غزلِ عشق مهیاست
متولد ماه اردیبهشت
خدایم سرنوشت از نو نوشته
ماه شاعر اسـت اردیبهشت
پرده از قلم میگیرد
چـه سبز اسـت و زیباست اردیبهشت
شب وروز آن خوش بود چون بهشت
تابستان را به آفتاب گرمش
پاییز را به برگ ریزانش
زمستان را به برف و بارانش
بهار را به اردیبهشت اش
و اردیبهشت را
به شمعدانی هایش می شناسند
و مرا به دوست داشتن تو
فروردین دارد تمام میشود
خودت را
«معشوق اردیبهشتی مـن»
نام تورا می کارم
