در این مطلب گزیده ای از اشعار عاشقانه کوتاه و بسیار زیبای اقبال لاهوری را آماده کرده ایم، امیدواریم از خواندن این شعر ها لذت ببرید. با ما همراه باشید.
سخن ها رفت از بود و نبودم
من از خجلت لب خود کم گشودم
سجود زنده مردان می شناسی
عیار کار من گیر از سجودم
نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهی
نرسی جز به تقاضای کلیم اللهی
دل زنده ئی که دادی به حجاب در نسازد
نگهی بده که بیند شرری بسنگ خاره
دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باش!
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش!
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش!
سخن درشت مگو در طریق یاری کوش
که صحبت من و تو در جهان خدا ساز است
نگاهی داشتم بر جوهر دل
تپیدم، آرمیدم در بر دل
رمیدم از هوای قریه و شهر
به باد دشت وا کردم در دل
حرفی از خویشتن آموز و در آن حرف بسوز
که درین خانقه بی سوز کلیم اند همه
هستی و نیستی از دیدن و نا دیدن من
چه زمان و چه مکان شوخی افکار من است
از حقیقت باز بگشایم دری
با تو می گویم حدیث دیگری
گردشی باید که گردون از ضمیر روزگار
دوش من باز آرد اندر کسوت فردای من
خوش آن راهی که سامانی نگیرد
بآبی سوزناکش سینه بگشای
زندگی در صدف خویش گهر ساختن است
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است
شیشه ی ماه ز طاق فلک انداختن است
روم راهی که او را منزلی نیست
من از غم ها نمی ترسم ولیکن
شهید ناز او بزم وجود است
نیاز اندر نهاد هست و بود است
نمی بینی که از مهر فلک تاب
به سیمای سحر داغ سجود است
دل دیده ئی که دارم همه لذت نظاره
چه گنه اگر تراشم صنمی ز سنگ خاره
نکشد سفینه کس به یمی بلند موجی
خطری که عشق بیند بسلامت کناره
حاجتی پیش سلاطین نبرد مرد غیور
چه توان کرد که از کوه نیاید کاهی
جهان مشت گل و دل حاصل اوست
همین یک قطرهٔ خون مشکل اوست
نگاه ما دو بین افتاد ورنه
جهان هر کسی اندر دل اوست
جهان ما که نابود است بودش
زیان توام همی زاید بسودش
کهن را نو کن و طرح دگر ریز
دل ما بر نتابد دیر و زودش
چه گویم قصه دین و وطن را
که نتوان فاش گفتن این سخن را
مرنج از من که از بی مهری تو
بنا کردم همان دیر کهن را
این گل و لاله تو گوئی که مقیم اند همه
راه پیما صفت موج نسیم اند همه
رهی در سینهٔ انجم گشائی
ولی از خویشتن ناآشنائی
یکی بر خود گشا چون دانه چشمی
که از زیر زمین نخلی بر آئی
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد!
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش!
پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش!
مپرس از کاروان جلوه مستان
ز اسباب جهان برکنده دستان
بجان شان ز آواز جرس شور
چو از موج نسیمی در نیستان
شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من
بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من
به برگ لاله رنگ آمیزی عشق
به جان ما بلا انگیزی عشق
اگر این خاکدان را واشگافی
درونش بنگری خونریزی عشق
دل من درگشا چون و چند است
بدو ویرانه ئی در دوزخ او را
بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است
عروس لاله سراپا کرشمه و ناز است
غلامم جز رضای تو نجویم
ولیکن گر به این نادان بگوئی
به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد
غم دل نگفته بهتر همه کس جگر ندارد
چه حرم چه دیر هر جا سخنی ز آشنائی
مگر اینکه کس ز راز من و تو خبر ندارد
جهان یارب چه خوش هنگامه دارد
همه را مست یک پیمانه کردی
نگه را با نگه آمیز دادی
دل از دل جان ز جان بیگانه کردی
این جهان چیست صنم خانه ی پندار من است
جلوه ی او گرو دیده ی بیدار من است
نفسم با تو کند آنچه به گل کرد نسیم
اگر از لذت آه سحری آگاهی
دلی در سینه دارم بی سروری
بگیر از من که بر من بار دوش است
سازد از خود پیکر اغیار را
میکشد از قوت بازوی خویش
دل از دست کسی بردن نداند
غم اندر سینه پروردن نداند
دم خود را دمیدی اندر آن خاک
که غیر از خوردن و مردن نداند
ترا ای تازه پرواز آفریدند
سراپا لذت بال آزمائی
هوس ما را گران پرواز دارد
تو از ذوق پریدن پر گشائی
مسلم اول شه مردان علی
عشق را سرمایه ی ایمان علی
از ولای دودمانش زنده ام
در جهان مثل گهر تابنده ام
چه حرمها که درون حرمی ساخته اند
اهل توحید یک اندیش و دو نیم اند همه
شنیدم در عدم پروانه میگفت
دمی از زندگی تاب تبم بخش
پریشان کن سحر خاکسترم را
ولیکن سوز و ساز یک شبم بخش
کسی که زخمه رساند به تار ساز حیات
ز من بگیر که آن بنده محرمراز است
سرود رفته باز آید که ناید؟
نسیمی از حجاز آید که ناید؟
سرآمد روزگار این فقیری
دگر دانای راز آید که ناید؟
چه شود اگر خرامی به سرای کاروانی
که متاع ناروانش دلکی است پاره پاره
بهر دهلیز تو از هندوستان آورده ام
سجدهٔ شوقی که خون گردید در سیمای من
منکه بهر دیگران سوزم چو شمع
بزم خود را گریه آموزم چو شمع
یارب آن اشکی که باشد دلفروز
بیقرار و مضطر و آرام سوز
دمادم نقش های تازه ریزد
بیک صورت قرار زندگی نیست
اگر امروز تو تصویر دوش است
بخاک تو شرار زندگی نیست
پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش!
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش!
دل ما بیدلان بردند و رفتند
مثال شعله افسردند و رفتند
بیا یک لحظه با عامان درآمیز
که خاصان باده ها خوردند و رفتند
آن جهانی که درو کاشته را می دروند
نور و نارش همه از سبحه و زنار من است
از تمنا رقص دل در سینه ها
طاقت پرواز بخشد خاک را
همدمیم و هست و بود ما یکیست
در جهان اصل وجود ما یکیست
دل بی قید من در پیچ و تابیست
نصیب من عتابی یا خطابیست
دل ابلیس هم نتوانم آزرد
گناه گاهگاه من صوابیست
چه شور است این که در آب و گل افتاد
ز یک دل عشق را صد مشکل افتاد
قرار یک نفس بر من حرام است
بمن رحمی که کارم با دل افتاد
بخود پیچندگان در دل اسیرند
سجود از ما چه میخواهی که شاهان
