اشعار دو بیتی حافظ از زیباترین اشعاری هستند که می توانید برای بیان احساسات خود از آن ها استفاده کنید. ما در این مطلب مجموعه ای از دوبیتی های حافظ را برای شما عزیزان آماده کرده ایم، امیدواریم که از خواندن آن ها لذت ببرید. با ما همراه باشید.
چه جرم کردهام ای جان و دل به حضرت تو
که طاعت من بیدل نمیشود مقبول
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
چون چشم تو دل میبرد از گوشه نشینان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانهای افتادهام در دام دوست
شاهدان گر دلبری زین سان کنند
هر کجا ان شاخ نرگس بشکفد
ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم …
عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است
روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک
راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
میان مهربانان کی توان گفت
عدو با جان حافظ آن نکردی
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا در که به نوک مژهات باید سفت
بس نگویم شمهای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر
چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندیدم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
ز تاب آتش سودای عشقش
چو پیراهن شوم آسوده خاطر
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری میآشفت
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
در هجــر تو گر چشم مرا آب روان است
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم…
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
از دست رفته بود وجود ضعــیف من
حافظ نهاد نیک تو کامــت برآورد
عیب رندان مکنای زاهد پاکیزه سرشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند
دولت احمدی و معجزه سبحانی
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
