در این بخش چند شعر در مورد یادگاری با اشعار زیبا با واژه یادگاری را گردآوری کرده ایم.
این باقی عمر با تو باشم
اگر ملک را یادگاری بباید
اگر من یادگاری یادگاری
خون آبه جگر بود کز چشم تر فشاندم
مرو زنهار ای پیکان یار از سینه ام بیرون
ز مجنون یادگاری نیست جز من، جای آن دارد
یادگاری به تو بدهیم دل تنگ و به راه
تو مرا این شکر و ثناها را غنیمت دان
کی شدندی عالمی در عشق تو یعقوب وار
عمر سعدی گر سر آید در حدیث عشق
نیست رنجی گر تن از غم مو شد و رنج است و بس
دردهای کهنه داریم از تو در دل یادگار
هجر می داند که چون من ناتوانی چون زید
برای یادگار خویش شعری چند از هاتف
از در روم تا به هند و ختای
به هر وقت از سخن های حکیمان
نه ز گیتی غمگساری اندرو جز بانگ غول
شاعران را تو زجدان یادگاری، زین قبل
به غم شادم ازان، کاندر فراقت
عمر جاویدست مدی کوته از احسان او
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
بهار از دکه من حله گیرد
لؤلؤی دیده عزیز است به چشم من، ازآنک
دو بوسی یادگاری داد ما را
از آن دو لب سخنی
ای از رخ دوست یادگاری
زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری
بخواهم یادگاری از تو، لیکن
دردا و حسرتا که بجز بار غم نماند
کنون رؤیای ما باغی است
سر هر شاخه اش گلبرگ های نازک لبخند
در شبی طوفانی
و هر آنچه یادگاری از عشق ما بود
شاعر که شدم
تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم
تخته سنگ یادگاری ها امشب
وقتی قرار است بروی، حتما دل شوره هایت را مرور کرده ای
به تو نزدیکم
چون درختی دست نخورده
