در این بخش مجموعه اشعار سنایی شاعر قصیده گو و مثنوی سرای ایرانی را گردآوری کرده ایم.
ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی در سال 473 هجری قمری در غزنی از شهرهای خراسان بزرگ آن روز و افغانستان امروزی به دنیا آمد. او از بزرگترین صوفیان و شاعران قصیدهگو و مثنویسرای زبان پارسی در قرن پنجم و ششم هجری است.
جان جهان خواند مرا آن صنم
کیست درین عالم کو را دگر
مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده
ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمینگاهی
بندگی کردیم و دیدیم از تو ما پاداش خویش
حال ببین پیش بپرس از همه
دوش مرا گفت که آن توام
احـسـنـت و زه ای نـگـار زیـبــا
امروز به جای تو کسم نیست
رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبر
در حسرت آن عنبر و دیبای نو آیین
غم خوردن این جهان فانی هوس است
نیکویی کن اگر ترا دسترس است
هر چند بسوختی به هر باب مرا
زین بیش مکن به خیره در تاب مرا
ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی
دُرّ دریا تو چگونه به کف آری که همی
ای بسا شب کز برای دیدن دیدار تو
امـروز زمـانـه خــوش گــذاریـم
مـن طــاقـت هـجــر تــو نـدارم
ما عجب خواریم در چشم تو ای یار عزیز
تا تولا کردهایم از عاشقی در دوستیت
در منزل وصل توشهای نیست مرا
گر بگریزم ز صحبت نااهلان
منبر و اسرار تو هردم تمام و مطلع
هر کجا مهر تو آمد بهره برگیرد مراد
به تو من زان سپردم دل نگارا تا مرا باشی
زدی اندر دل و جانم ز عشقت آتش هجران
هر کرا در بر گرفتی «لاتخافوا» ملک اوست
آن چه دولت بد که شاگرد تو دید اندر ازل
تا این دل من همیشه عشق اندیش است
عیبم مکنید اگر دل من ریش است
در دست منت همیشه دامن بادا
برگم نبود که کس ترا دارد دوست
ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را
روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش
عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع
آنجا که سر تیغ ترا یافتن است
زان تیغ اگرچه روی برتافتن است
اندوه تو دلشاد کند مرجان را
دل راحت وصل تو مبیناد دمی
دلبرا ما دل به چنگال بلا بسپردهایم
غریب و عاشقم بر من نظر کن
ببین آن روی زرد و چشم گریان
ناگهان خاتم برون شد چند روز از دست او
کحل حجت بود آن در چشم هر بینندهای
از بس که همی جویم دیدار فلان را
از ناله که مینالم مانندهی نالم
الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
عشقا تو در آتش نهادی ما را
صبرا به تو در گریختم تا چکنی
روزی بت من مست به بازار برآمد
صد دلشده را از غم او روز فرو شد
آن کس که به یاد او مرا کار نکوست
گر دشمن بنده را همی دارد دوست
بـگـشـای کـمر پـیاله بـسـتـان
تــا کـی کـمـر و کــلـاه و مـوزه
ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی
آنی که قرار با تو باشد ما را
هر چند بسی به گرد سر برگردم
گر سنایی را سنایی باشد اندر انس تو
شراب عشق روی خـرمت کرد
اگـر روزی کـف پـایـت بـبـوسـم
زان سوزد چشم تو زان ریزد آب
ابروی تو محراب و بسوزد به عذاب
منه بر خط گردون سر ز عمر خویش بر خور
چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی
جمالت کرد جانا هست ما را
دل آرا ما نگارا چون تو هستی
از برای کشتن ما چند تازی اسب کین
قرنها باید که تا از پشت آدم نطفهای
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب
ماهها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و خاک
با دل گفتم: چگونهای، داد جواب
ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب
چون من به خودی نیامدم روز نخست
هر چند رهی اسیر در قبضه توست
دانی نتوان کشید ازین بیش
جام مالامال دادی عاشقان را زان قبل
صدهزاران جان فدای خاک نعلین تو باد
نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم
همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی
دوست چنان باید کان منست
عاشق و معشوق چو ما در جهان
