در این مطلب مجموعه ای از اشعار زیبای فرخی سیستانی را آماده کرده ایم. امیدواریم که مورد توجه شما قرار بگیرد.
شادمان باد و یافته ز خدای
مهرگانش خجسته باد چنان
طبع او چون هواست روشن و پاک
هر که با او به دشمنی کوشد
گفتم که بیا وعدهٔ دوشینه بیار
گفتا دهم ای همه جفا ، نک زنهار!
چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده
ببارید و ز هم بگسست و گردان گشت بر گردون
آن خواجه غریبتر که ازو
اثر نعمت و عنایت او
سخت بسیار حیله باید کرد
ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید
گر چه گیتی ز ابر تازه شود
تا هوا را گشادگی و خوشیست
میر ابوالفتح کز فتوت و فضل
صفتش: مهتر گشاده کفست
قوام دین پیغمبر، ملک محمود دین پرور
شهنشاهی که شاهان را ز دیده خواب برباید
دل ببردی و جان شد از پس دل
بر دل دوستان فرامشتی
دل پیش من نهادی و بفریفتی مرا
پنداشتم همی که دل از دوستی دهی
بخشش او طبیعی و گهریست
راد مرد و کریم و بیخللست
سیاه چشما مِهر تو غمگسار من است
دلم شکار سیه چشمکان توست و رواست
ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی
گر چه آباش سیدان بودند
دست او را مکن قیاس به ابر
ندهم دل به دست تو ندهم
کوی تو جایگاه فتنه شدهست
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
من این روز را داشتم چشم وزین غم
زرد و خمیده گشتم از غم عشق
کاشکی دل نبودیم که مرا
دل دادن تو از پی آن بود تا مرا
کشتی مرا به دوستی و کس نکشته بود
هر تنی زیر بار منت اوست
او ز جود و ز فضل تنها نیست
تو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویش
همیرفت از بر گردون، گهی تاری گهی روشن
یاری بودی سخت بیین و بسنگ
این خو تو ازو گرفتهای ای سرهنگ
تو گفتی گرد زنگارست بر آیینهٔ چینی
به سان مرغزار سبز رنگ اندر شده گردش
تیغ او بر سر مخالف او
دشمن او ازو به جان نرهد
بوسهای از دوست ببردم به نرد
سرخی رخسارهی آن ماهروی
عشق بر من در عنا بگشاد
در جهان سختتر ز آتش عشق
ادبا را شریک دولت کرد
شعرا را رفیق نعمت کرد
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید
چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید
نیکویی را ثواب هفتادست
اندکست این ز فضل او هر چند
برآمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریا
به سخا نامورتر از دریاست
دست او هست ابر و دریا دل
سپردم به تو دل، ندانسته بودم
دریغا دریغا که آگه نبودم
بستی به مهر با دل من چند بار عهد
با تو رهیت را چو به دل ایمنی نبود
به سان چندن سوهانزده بر لوح پیروزه
چو دودین آتشی، کآبش به روی اندر زنی ناگه
دل من همی داد گفتی گواهی
با من چو گل شکفته باشی گه گه
روزی همه آری کنی و روزی نه
سرخی رخسارهی آن ماهروی
گاه بخایید همی پشت دست
دل بود جای عشق و چون دل شد
دل من چون رعیتیست مطیع
من ندانم که عاشقی چه بلاست
دل من همی داد گفتی گواهی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
دوستان از فراق تو شکهند
گر من لابه ساز چرب سخن
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید
بهر امسال پنداری همی خوشتر ز یار آید
هوای روشن از رنگش مغبر گشت و شد تیره
یمین دولت و دولت بدو آراسته گیتی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
برد و برد هر چه بیند و دید
وای آن کو به دام عشق آویخت
