در این مطلب مجموعه شعر عاشقانه برای جذب دختر و عشق را با زیباترین اشعار جذاب گردآوری کرده ایم که برای به دست آوردن دل عشق و عزیز می توانید از آنها استفاده کنید.
با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا
خـالی از هـر تشبیه و استعـاره و ایهـام …
ای که به جز دلبری تو کار نداری
کار جز آزار جان زار نداری
ای همه داروی دل مگر تو بهشتی
وی همه آرام جان مگر تو بهاری
وقتى تو كنارم هستس
فقط
دلبری را
از مادربزرگ باید اموخت
بشقاب چینی جهیزیه اش را
در چشمانش
نگه می داشت
کرده پنهان پشت عینک ، چشم های مرمری
وقت چشمک عشوه ای آمد به رسم دلبری
قل هوَ اللهُ احد ؛ چشم بدت حیران شود
مرحبا ؛ زیبا شدی بانو ، -به چشم خواهری-
تعهد داشتن قشنگه
اینکه بدونی مال کسی هستی
من هر چه دارم پای تو دادم
خواب و خیال و عقل و ایمانم
خب دلبری اندازه ای دارد
ابری شدم لطفا ببارانم
پا پس نکش از روزگار من
از کاه من یک کوه میسازی
دست خودت هم نیست میدانم
بانوی من تو مجمع النازی
وقتی که میخندی جذاب و مستانه
یک شهر از عشقت دیوانه دیوانه
از این خیابان ها آهسته تر رد شو
یا مال من باش و یا با همه بد شو
تو را دارم ای گل، جهان با من است
کنار تو هر لحظه گویم به خویش
همسرم
می ستانم من تو را تا آخر عمر همسرم
طلوع صبح
خورشید را کنار می زنم
بخند محبوب من
رنگ دیگری به خود می گیرد
برای من ساده نیست
آب خوردن است
مست تو شوم اگر شود ساقی عشق
از تو نفسی جدا نخواهم شد چون
عالم و آدم با هم عڪس دو نفره گرفته اند
در هیچ قاب دوربینی جا نمی شوی … چه
دستت را
روے قلبم بگذار
و با دوستت دارمے سادہ
تپیدنش را
تا ابد تضمین ڪن..
دل من یکه و تنهاست
در ذهن جا ماند
حور بهشت خوانمت ماه تمام گویمت
کآدمیی ندیدهام چون تو پری به دلبری
در فکر توام فکر
در قلب منی قلب
ای عشق پیدا کن مرا ، مستانه شیدا کن مرا
چون دیدی از من دلبری ، آنگه تمنا کن مرا
مهتاب شبهایت شوم، غرق تماشایت شوم
یک شب کنار پنجره ، باز آ و پیدا کن مرا
عذرا منم وامق تویی ، مجنونی و عاشق تویی
یک شب به صحرای جنون ، پیوسته لیلا کن مرا
امشب خیالم خواب تو ، نیلوفر مرداب تو
ای شهریار قلب من ، امشب ثریا کن مرا
دل بی قراری می کند، چشم انتظاری می کند
من بی تو زار و خسته ام ، جانا بیا ما کن مرا
ای دلبر و دلدار من ، ای همدم و غمخوار من
گفتم که خواهش می کنم ، لطفاً به دل جا کن مرا..
دلت آبی تر از دریا رفیقم
الهی دائما چون گل بخندی
داغ” را شمع بر افروخته میداند و من
آنکه یک عمر دلش سوخته میداند و من
پاکدامانم و این را فقط آنکس که به لطف
وصله بر پیرهنم دوخته میداند و من
حال و روز من دلباختهی غمزده را
آنکه جز “هیچ” نیندوخته میداند و من
خطر فتنه ی چشمان تو را آنکه به تو
اینچنین دلبری آموخته میداند و من
هرکه از داغ لبت سوخته با من طرف است
آنطرف هرکه لبش سوخته میداند و من
من با همین ها عاشقت هستم
با دلبری ها دلنوازی ها
هی زیرِ باران خیس، هی آغوش
اصلا همین دیوانه بازی ها
عاشقانه زندگی کن
همینجاست کنار تو …
نزدیکت می شوم بوی دریا می آید
دور که می شوم صدای باران
بگو تکلیفم با چشم هایم چیست؟
لنگر بیندازم و عاشقی کنم یا چتر بردارم و دلبری کنم؟
بسیارند از تو بلندتر،بلندتر…
بسیارند از تو زلال تر،زلال تر…
بسیارند از تو زیباتر،زیباتر…
اما آقا تویی…
بیا عادلانه دلبری کنیم
شعر از من
واژه از چشم های تــو
هرکجا کم آوردم
نگاهم کن …
” دل” چه دنیای قشنگی دارد
“بزرگ” میشود،عاشق میشود
“تنگ” میشود،میشکند میگرید
میریزد،دلبری میکند
میتپد و میمیرد
چون “می ایستد” تمام میشود
جاذبــــــہ همان چشمهاے توست
ﻧﻔﺴﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺯ ﻫﻮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
حالا که دلبری را بلد شدید
هنر دل نگه داشتن را هم زودتر یاد بگیرید
دل هر کسی آداب خاص خودش را دارد
باید هوای دلی که به شما سپرده را داشته باشید
حال دل را باید بلد باشید تا از دست ندهید!
باید بلد باشید تا زخمی اش نکنید…
تا همیشه صاحبش بمانید…
نباید به حال خودش رهایش کنید
یادتان نرود نگهداری از دل خیلی سخت تر است از دلبری…
آدم های زیادی دلبری را بلدند
اما نگهداری از دل را بلد نیستند
اگر اینگونه اید
لطفا دل دیگری را هوایی نکنید…
بوسه یعنی لذت دلدادگی ، لذت از شب لذت از دیوانگی ،
بوسه آغازی برای ما شدن ، لحظه ای با دلبری تنها شدن ،
بوسه آتش می زند بر جسم و جان ،
بوسه یعنی عشق من با من بمان
دخترهای ساده دلبری بلد نیستند
بلد نیستند نگاهشان را عاشقانه کنند
ولی به پای کسی ماندن را خوب بلدند!
سوختن و ساختن را بلدند!
بدیهایت را دور میریزند و خوبی هایت را فقط میبینند!
این دخترها زندگی ساختن را خوب بلدند ولی برای مرد زندگی!
تو فقط بگو دوستت دارم …
من احساسم را
چنان به نگاه هایت گره خواهم زد
که خورشید هر روز صبح
قربان صدقه دلبری های ما برود
مرا خوب زیر و رو کن جانم
من همین هستم که میبینی
گاهی برایت دلبری میکنم
برایم حوصله باش
گاهی برایت ناز میکنم
خریدارم باش
گاهی دلم تنهایی میخواهد
درکم کن
مبادا بعدِها
چیزی به چشمانت بیاید و
بهانه شود برای رفتن!
مرا خوب زیر و رو کن جانم
یه جُفت چشمِ تیره ی درشت…
خُمارِشون کرد و نگاهِشو قفل کرد روی چشمام…
اومد جِلو…
بی هیچ هشداری یه بوس کاشت…
یکه خوردم و گُر گرفت تمومِ بدنم!
دست هایت برایم مرحمی است…
مرحمی برای گریز از ترس دوری
و نبودنت
لمس دستانت مرا به نهایت می برد
، نهایت بودن و داشتنت
چشم هایت برایم امیدی است
امیدی برای بودن، ماندن، انرژی
گرفتن و اعتلا
نگاهت هر بار در عمق وجودم
ریشه میکند…
جمعه ها دارد دلم حال و هوای دیگری
می پرد برق از نگاهم با صدای هر دری
شوق دیدار تو دارم خسته ام از بی کسی
خوشبحال هر که دارد، در کنارش دلبری
زندگی را باید کنار گذاشت
آدم باید شش دانگ حواسش
بعضی ها
آنهایی که می گویند :
