جملات تلخ و سوزناک | 100 متن جدید و عکس نوشته غمگین

بیچــآره בلـــمـ چقـבر زود عادتــ مے کنــב

در این مطلب جملات تلخ و غمگین و سوزناک در مورد غرور، انتظار، نفرت، حسرت، زندگی، دلتنگی، دنیا و … گفته شده است و می توانید از بین این متن های ناب و خاص و عکس نوشته های غم انگیز انتخاب کنید و همچنین در شبکه های اجتماعی نیز از آن ها استفاده کنید.

مراقب گرمای دلت باش
تا کاری که زمستان با زمین می کند
زندگی با دل تو نکند

آن زمان که غرور کسی را لگدمال می کنی،
آن زمان که کاخ آرزوهای کسی را خراب می کنی،
آن زمان که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آن زمان که بنده ای را نادیده می گیری،
آن زمان که حتی گوش خود را می بندی
تا صدای شکستن غرورش را نشنوی،
آن زمان که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می انگاری،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان بلند می کنی
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

سال هاست
که در انتظار رسیدن روزهای بهترم
اما نمی دانم چرا هنوز هم
دیروزها بهترند

آنقدر بـہ این روزهــاے تلخ عادتــ کرבه امـ

بیچــآره בلـــمـ چقـבر زود عادتــ مے کنــב

دستم را خوب میخوانی ولی قلبم را فقط ورق میزنی !

نگران نباش

دیگر

برای هر کسی،
یه اسم توی زندگیش هست که تا ابد هر جایی اونو بشنوه،
ناخودآگاه برمیگرده به همون سمت؛
یا از روی ذوق،
یا از روی حسرت،
یا از روی نفرت …

کاﺵ ﭼﻮﻥ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﺑﻮﺩﻡ
ﻛﺎﺵ ﭼﻮﻥ ﭘﺎﻳﻴﺰ ..ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻭ ﻣﻼﻝ ﺍنگیز ﺑﻮﺩﻡ
ﺑﺮﮔﻬﺎﻯ آﺭﺯﻭﻫﺎﻳﻢ ..ﻳﻜﺎﻳﻚ ﺯﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪ
آﺳﻤﺎﻥ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﻡ .. ﭘﺮ ﺩﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪ
ﺍﺷﻜﻬﺎﻳﻢ .. ﻫﻤﭽﻮ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺩﺍﻣﻨﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻣﻴﺰﺩ
ﻭ ﭼﻪ ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩ
ﺍﮔﺮ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﺑﻮﺩﻡ

گاهی وقتا معنیه “هیچی”،
واقعا هیچی نیست.
تناقض یعنی جایی که یه کلمه،
معنیش برعکس خودش باشه…

برای مدتی باید نباشــی
تا بفهمــی نبودنت واسه کی اهمیت داره …؟!
اونوقته که میفهمی بایــد همیشه در کنار کی باشی ….

یه چیزی رو هیچوقت نتونستم تو زندگی بفهمم،
اونم اینکه، چرا درست همون کسی که فکر می کنی باهمه فرق داره،
یه روز مثل همه تنهات می‌زاره و میره ….

و بعد از تو دلم از عطش عشق طغیان کرد

گاه در نگاهی پوچ در تاریکی شب هایم

اگر بایدی وجود داشت

وقتی که از سرخوشی یا کلافگی میبریشون لای موهات …

گفتم غم تو دارم
چیزی نگفت و بگذشت
حافظ خوشا به حالت
یارم گذشت و یارت
گفتا غمت سرآید

معشوقه ای یافته ام به اسم روزگار
این روزها مرا در آغوش خودش سخت به بازی گرفته است

طرز ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ،
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ،
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ،
یکی دیگه به خودش نمیرسه،
ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ غمگین ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ،
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ،
یکی محبت نمی کنه،
یکی دیگه محبت نمیپذیره…
اینگونه است که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند…!

من هنوز …

یواشکی نگاهت میکنم

اگــــــــر مـــے بــیــنــــے هــنـــــــوز تــنــهــــــام …
بـــــــﮧ خــــــاطـــــــــر عــشـــــق تــــــو نــیــســـت !!
مــن فــقـــــــط مـــــے تــــــرســـــــم ؛
مــــے تـــــــرســـــــم هـــمـــــــﮧ مــثـــــل تــــــو بـــــاشــــــنـد . . . !

 آهای روزگار…

می خواهم رقصم را با سازت هماهنگ کنم…

این روزها تلخ می گذرد، دستم از توصیف او می لرزد!
همین کافیست که:
نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مانند خودکشی، با تیغِ کُند است.

جمعه دلش می خواهد دست

و در انتهای خیابان عُشاق تا می تواند برقصد…

اشتباهمون اینجاس که
تمام ناراحتی و غصه هایی که
از رابطه ی قبلی جا میمونه رو
میخوایم سر رابطه بعدی خالی کنیم!
معمولا هم با این جمله شروع میشه…
“دیگه بلدم با آدما چه جوری برخورد کنم” !!
واسه همین همیشه
پای چپ رابطه هامون لنگ میزنه!!

همه غمگین بودند؛ زیرا غم، نفرینی بود که هر کس برای دیگری می‌خواست، اما نفرین‌ها پیش از آنکه به دیگری برسد به خود می‌رسید و نفرت ها پیش از آنکه
دیگری را از پای در آورد، خود را از پای در آورده بود!

رو اونی حساب باز کن که از راه دور هواتو داره ،
دوستت داره ، از تمام حالو روزت خبر داره
و بهت نشون میده که به فکرته ‌‌…
نه اونی که فقط وقتی کنارشی ،
دست تو دست باهاشی و هرروز میبینیش ،
آدم ها تا وقتی تو بغلشونی مسلما” دوستت دارن…
ولی باید ببینی کی با فاصله تورو یادش میره
و کی یادش میمونه …

دلت را زمانی غم مـی گیــرد
که نــگــاهــت به دستـــانِ گـــره خورده ی
دو نفر،
خیـــره مـــی مـــاند!

عاشق خسته ام از عشق جدایم نکنید

بگذارید بمیرم ز پشیمانی خویش

رگِ خوابم روی لبهایش بود…

لبخندش؛

برای من
برای دردهایم
برای تو
برای چشمانت
برای ما
برای این همه تنهایی
ای کاش خدا کاری کند

تلخی روزگار

خیلی چیزها رو میشه خواست

عاشق که باشی حتی با خستگیا و بی‌حوصلگیا‌شم کنار میای

همانقدر که زن را باید فهمید …

همانقدر که زن “بودن” میخواهد …

Love all trust few. Not everything is real and not everyone is true
همه را دوست داشته باشید به تعداد کمی اعتماد کنید.
همه چیز واقعی نیست همه آدمها درست نیستند .

انقدر زمین خورده ام که رنگ آسمان را فراموش کرده ام

ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ

ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻔﻪ ﻧﺸﻢ

صبحی که بجای عشق با سیگار شروع بشه …
یک شروع دوباره نیست
امتداد پایان است
برای کسی که دیگر امیدی به ادامه ندارد!!

بار دیگر دلتنگی به سراغم آمده تا بگوید به یادت هستم
اشکهایم جاری شده تا بگویم خیلی دوستت دارم
تو خود حس و حال مرا میدانی، آنچه که قلب مرا به این روز انداخته را خودت میدانی
تو خودت میدانی چقدر برایم خاص و عزیزی، خودت میدانی و اینطور مانند من به عشق دیدنم مینشینی
در لحظه دیدارمان چه عاشقانه به چشمانم نگاه میکردی
وقتی فکر میکنم به آن لحظه نفسم میگیرد
وقتی فکر میکنم به داشتن تو، با خود میگویم ای کاش که زودتر تو را داشتم
تو مرواریدی هستی در اعماق قلب زندگی ام پنهان شدی
که با حضورت زندگی مرا زیبا کردی، عاشقانه کرده ای صحنه بی پایان لحظه های تو را داشتن را
دلتنگی آمده تا بگوید همیشه در قلب منی
عشق تو در دلم غوغا کرده تا بگویم تا ابد مال منی
نفسهایم آمده تا بگوید به عشق تو است که زنده ام
احساسم آمده تا بگوید به عشق تو است که این شعر عاشقانه را برایت نوشته ام…

What a lot of people can’t understand is “sorry” is not eraser!
آنچه که خیلی از آدم ها نمیفهمن این است که واژه “ببخشید” پاک کن نیست!

چه دشوار است؛
در مسیری که در آن؛
هیچ بادی نمی وزد …
دلتنگ قاصدک بودن …

وقتی غم ها و غصه ها می‌آیند،
تنها نیستند،
لشکری با خود همراه دارند!

بعضی وقت ها دلت بهانه هایی می گیرد که خودت متعجب می مانی…
بعضی وقت ها دلتنگی هایی داری که تنها باید فریادشان بزنی ولی سکوت می کنی …
بعضی وقت ها پشیمانی از کرده و ناکرده ات…
بعضی وقت ها دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری، انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که…
بعضی وقت ها فقط دلت می خواهد زانوهایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ترین کنجی…!
که می شناسی بنشینی و”فقط” نگاه کنی…
بعضی وقت ها چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود…
بعضی وقت ها دلگیری…شاید از خودت…شاید

بمیرد غرور
فهمیدی نمی مانم . . دیدی میروم . . رفتم
باز هم ایستاده ای نگاه می‌کنی
آخرم می کشد تو را این غرور لعنتی

دلگیرم
از آدمی که منو غرق خویش کرد!
اما نجاتم نداد …

بعضی وقتها روبروی آینه می ایستم…
خودم را در آن می بینم …
دســتم را روی شانـه هایــش می گذارم
و می گویم: . . . . چه طاقتی دارد … دلت …

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *