قصیده در قرن سوم هجری قمری شکوفا شد و موضوع قصیده طی قرن ها تغییر پیدا کرده است. در قرن های اولیه موضوع قصیده مدح و ستایش شاهان بود. اما بعد ها بعضی شاعران قصیده را دست مایه اشاعه عقاید، انتقادهای اجتماعی اخلاقی و حتی افکار ملی میهنی خود قرار دادند.
موضوع اصلی یک قصیده عشق نیست و به معنای کامل چیزی به نام قصیده عاشقانه نداریم. تنها در بخش «تغزل» که ابیات آغازین قصیده هستند، ممکن است شاعر به بیان عشق بپردازد. عشق در قصیده همانند مقدمهای کوتاه است که پس از آن شاعر وارد تنه اصلی و مقصود خود میشود.
عقل را تدبیر باید عشق را تدبیر نیست
عاشقان را عقل تر دامن گریبانگیر نیست
عشق عیارست و بر تزویر تقدیرش چکار
عقل با حفظست کو را کار جز تدبیر نیست
من ندانم که عاشقی چه بلاست
هر بلایی که هست عاشق راست
کاشکی دل نبودیم که مرا
اینهمه درد و سختی از دل خاست
گوهری گویا کزو شد دیده پرگوهر مرا
کرد مشکین چنبر او پشت چون چنبر مرا
تا مرا دل آس شد در آسیای عشق او
هست پنداری غبار آسیا بر سر مرا
تا دل من دل به قناعت نهاد
ملک جهان را به جهان بازداد
خسرو خرسندی من در ربود
تاج کیانی ز سر کیقباد
اگر وقت سحر بادی ز کوی یار در جنبد
دل بیمار مشتاقان ز هر سو زار در جنبد
ز باد کوی او در دم دل رنجور جان یابد
ز یاد روی او هر دم دل بیمار در جنبد
سر و عقل گر خدمت جان کنند
بسی کار دشوار که آسان کنند
چو اوضاع گیتی خیال است و خواب
چرا خاطرت را پریشان کنند
مـادر مــی را بکرد باید قربان
بـچه ی او را گرفت و کـرد به زندان
جـز که نباشد حلال دوربـکردن
بچـه کوچـک زشـیر مـادر و پـستـان
علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
تا رباید کله قاقم برف از سر کوه
یزک تابش خورشید به یغما برخاست
