بر آستان، مگرم پاسبان بگردانی
ز گلبنی، که گلش دیده باشی ای بلبل
سوخت دل، اما غبار کینه از کس برنداشت
دوش در بزم تو دیدم غیر را و زنده ام
وقتی به غمم رسیده باشی
بر ناله ی غیر، نایدت رحم
تیر تو کز استخوان ما جست
رازی که از اوست نازش عقل
کسی را چون به بیدادت شکی نیست
به دشت عشق، صیادی است؛ کش دام
بر آستان توام، شب چو شد، فغانی هست
دلم پر است، دم نزع شکوه تا نکنم
غیر، بیهوده، پی یار وفادار من است
شب به گوشت چو رسد ناله ی مرغان اسیر
کو خضر راهی؟ کز خیل آن ماه
از دل صبوری، هنگام دوری
هم خنده خوش است و هم خرامت
از دام مکن مرا هم آزاد
از خنده چه آلوده شود لب به عتابت
از قتل من بیگنه، ای شوخ بپرهیز
هم خنده خوش است و هم خرامت
از دام مکن مرا هم آزاد
کی بود کی رو به خاک آستان آرم تو را؟
قوت پروازم ای صیاد چون سوی تو نیست
مرغ اسیرم، چمنم آرزوست
خنده ی گل چیست؟ از آن غنچه لب
فزود هر نفسم عشق، کز خط شبگون
چو نیست تاب فراقم، مرو که گر بروی
سر آمد روز هجر و با توام لب بر لب است امشب
طلوع صبح، از آن چاک گریبان میدهد یادم
خداوندا دری از جود بگشا رهی کو بایدت بنمود بنما
از این در سوی خود کش محملم را وز آن ره سوی خود کن منزلم را
دلی ده کو بود حکمت شناست زیانی کو به جا آرد سپاست
به رای خود بگردانم ز هر راه بدار از غیر خویشم دست کوتاه
صبح، مگر میدمد از کوی تو
توبه دهد بابلیان را ز سحر
رازی که از یاران نهان، با یار گفتم بارها
من وصل یارم آرزو، او را به سوی غیر رو
