زیباترین اشعار کوتاه عنصری بلخی؛ گلچین شعر عاشقانه زیبا از این شاعر

از مهم‌ترین آثار این شاعر گراسنگ می‌توان از دیوان‌ شعر، مثنوی‌ شادبهر و عین‌الحیوة، مثنوی‌ وامق‌ و عذرا و مثنوی‌ خنگ‌ بت‌ و سرخ‌بت‌ نام‌ برد. در این بخش از تاپ ناز گزیده ای از بهترین اشعار عنصری را برایتان جمع آوری کرده ایم. امیدواریم که از خواندن آن ها لذت ببرید.

از مهم‌ترین آثار این شاعر گراسنگ می‌توان از دیوان‌ شعر، مثنوی‌ شادبهر و عین‌الحیوة، مثنوی‌ وامق‌ و عذرا و مثنوی‌ خنگ‌ بت‌ و سرخ‌بت‌ نام‌ برد. در این بخش از تاپ ناز گزیده ای از بهترین اشعار عنصری را برایتان جمع آوری کرده ایم. امیدواریم که از خواندن آن ها لذت ببرید.

نمرود به گاه پور آذر
می‌گفت خدای خلق ماییم

آفاق بپای آه ما فرسنگیست

در پای امید ماست هر جا خاریست

عجب مدار که نامرد، مردی آموزد
از آن خجسته رسوم و از آن خجسته سِیَر

دلی که رامش جوید نیابد آن دانش
سری که بالش جوید، نباید او افسر

ابروت به زه کرده کمان آمد راست

ما را ز تو دلبری گمان آمد راست

ای ماه بروی لاله رنگ آمده ای
از سینه و دل حریر و سنگ آمده ای
گر تو بدهان و چشم تنگ آمده ای
دلتنگ چرایی ؟ نه بجنگ آمده ای

بگرفت سر زلف تو رنگ از دل تو
نزدود وفا و مهر زنگ از دل تو
تا کم نشود کبر پلنگ از دل تو
موم از دل من برند و سنگ از دل تو

گفتم صنما دلم ترا جویانست

گفتم که همیشه از منت هجرانست

شدم به دریا غوطه زدم ندیدم در
گناه بخت منست این گناه دریا نیست

شنگرف چکانیده ترا بر شکرست

حورات مگر مادر و غلمان پدرست

جهانرا اگر چه هست ، فراوان کده رسد

بشکفته گلیست بر رخ فرخ دوست

همچون گل سرخ پوست آن برگ نکوست

از مشک نگر که لاله بنگاه گرفت

بر ماه بشست زلفکان راه گرفت

حورات نخوانم که تو را عار بود

آن را که چنین لطیف دیدار بود

همی بوستان سازی از دشت او
چمنهاش پر لاله و چاوله

ای ماه سخنگوی من ای حور نژاد

در سحر بدلبری شدستی استاد

گفتم صنما دلم تو را جویانست
گفتا که لبم درد تو را درمانست

از بوسه تو مرده با روان تانی کرد

رخ گاه گل و گه ارغوان تانی کرد

غزل رودکی وار نیکو بود
غزلهای من رودکی وار نیست

گفتم چشمم ز بس کزو خون آید

گفت آنهمه خون نبد که بیرون آمد ؟

چون میگذرد کار چه آسان و چه سخت
وین یکدم عاریت چه ادبار و چه بخت
چون جای دگر نهاد میباید رخت
نزدیک خردمند چه تابوت و چه تخت

آن لب نمزم گرچه مرا آن سازد

چشمم ز غمانش زرگری آغازد

تا هـمی جـولان زلـفـش گـرد لالستـان بـود       عشـق زلفـش را بگـزد هـر دلـی جـولان بـود

مـر مـرا پـیـدا نـیـامـد تـا نـدیـدم زلـف او          کـز شبـَه زنـجیـر باشـد باز شـب چوگان بود

جام از لب تو گونۀ مرجان گیرد
وز جعد تو باد بوی ریحان گیرد
نقاش چو نقش تو نیاراید به
دیدار تو باز دل گروگان گیرد

تا نسْرائی سخن، دهانت نبُوَد

تا از کمر و سخن نشانت نبُوَد

باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود
تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود

روی‌بند هر زمینی حلهٔ چینی شود
گوشوار هر درختی رشتهٔ گوهر شود

زلف تو کمندیست همه حلقه و بند

آن چاه بر آن سیم زنخدانت که کند؟

گل بر رخ تست و چشم من غرقه به آب
من تافته و زلف تو پیچیده به تاب

جام از لب تو گونۀ مرجان گیرد

نقاش چو نقش تو نیاراید به

در عشق تو کس پای ندارد جز من       

با دشمن و با دوست بدت می گویم      

معشوقۀ خانگی بکاری ناید

معشوقه خراباتی و مطرب باید

تا هـمی جـولان زلـفـش گـرد لالستـان بـود عشـق زلفـش را بگـزد هـر دلـی جـولان بـود

مـر مـرا پـیـدا نـیـامـد تـا نـدیـدم زلـف او کـز شبـَه زنـجیـر باشـد باز شـب چوگان بود

آن زلف که او به بوی مرزَنگوش است

زین باز عجبتر آن لب خاموش است

آنچه با رنج یافتیش و به دل
تو بآسانی از گزافه مدیش

کی عیب سر زلف بت از کاستن است

روز طرب و نشاط و می خواستن است

سر زلف مشکین جانان من
مرا کشت و پیچید بر جان من

دو ابرند زلف تو و چشم من
به عشق اندرون هر دو برهان من

گل بر رخ تست و چشم من غرقه به آب

زلف تو بر آتش است و من گشته کباب

من گفت نیارم که تو ماهی صنما

من شاه جهان مرا تو شاهی صنما

باد نوروزی همی دربوستان بتگرشود          

باغ هم‌چون کلبه بزاز پر دیبا شود              

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *