مجموعه عکس های پروفایل و متن کپشن نا امیدی و جملات سنگین یاس و شکست را در این بخش تاپ ناز قرار داده ایم و امیدواریم که مورد توجه شما قرار بگیرد و برای شبکه های اجتماعی استفاده کنید. با ما همراه باشید.
من شعر تمام شده نیستم ، و من آهنگی نیستم که مرا به آن تبدیل کرده ای. من یک انسان جدا شده و در دنیایی هستم که دائماً سعی می کند مرا کنار بگذارد ، و شما که نامه ها و ایمیل ها و هدایای زیبا برای من ارسال می کنید حتی اگر مرا دیدید در خیابان هایی که در آن زندگی می کنم ، مرا نمی شناسید.
نداشتهها و تنهاییهای کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند
نداشتهها و تنهاییهای خیلی خیلی خیلی بزرگ، فقط با خدا
مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل فهم
باشد و وقت انسانها برایمان کم
شکر که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست
هر وقت دلت خواست، مهمانش کن در بهترین جایی که او میپسندد، در قلبت
و به دستان خالیات نگاه نکن، تو فقط خانهی دلت را برایش نگهدار
اسباب پذیرایی با اوست.
می خندم!
داغ هم نیستم
خدایا ته نشین شد آرزوهایم،
فردا
من خسته و فرسوده ام و چشمی که می بینید نقاشی یا الهام بخش نخواهد بود
خودکشی کردن که کاری نداره…
گاهی اوقات فرسودگی نتیجه ای نیست که بیش از حد وقت صرف چیزی شود ، بلکه بدانید که در جای خود ، دیگر هیچ وقت برای چیز دیگری صرف نمی شود. و خستگی رخ می دهد.
زمانی که دیگر به جای انتظار داشتن، پذیرفتن را یاد بگیری، اونوقتِ که ناامیدی کمتری خواهی داشت.
لحظاتی هست که هیچ چیز این زندگی قانعت نمی کند
ماهی در برکه و برکه تهی از آب
دانه در کویر و کویر تشنه
پرنده در قفس و آسمان در انتظار او
شب در کمین روز خفته
چشمها بسته
همه خسته ، همه بی کس
شهر پر از زندان در بسته
امید ناامیدان روزنی است از نور
غافل از آنکه روزن را نیست طاقت آن نور
پـــایــیـــز اســـت
بــرگـــم
جانی من را متهم به تعقیب می کند. او با اشک عصبانی می شود و می پرسد آیا دلیل پیر شدن چیست او هر روز چشمگیر تر می شود – در حالی که من هنوز ایستاده ام. آرامش را اینجا ترجیح می دهم. من از زمین خسته ام. از این مردم. من از گرفتار شدن در گرفتگی زندگی آنها خسته شده ام.
زندگی، ساعتی شنی ست
زندگی دو چیز را یادم داد:
مرگ آرزو
حس رنگ زرد چراغ راهنمایی رانندگی رو دارم
دستمال که هیچ، کل زندگیام زیر درخت آلبالو گم شده است!
درک این مسئله بسیار مهم است که هر وقت ناراحت می شوید ، انرژی عاطفی شما را تخلیه می کند. از دست دادن خونسردی شما را خسته می کند. عصبانی شدن و دیگر خستگی شما را افسرده خواهد کرد.
خالی تر از سکوتم …
انبـوهــی از ترانـه
بــا یـاد صبـح روشـن اما …
امیـد باطل
شب دائـمی ست انـگار …
انسانی به عقب نگاه کرد و با چرخاندن سرش ، به ساختمان های قهوه ای تاریک پروژه هایی که برای بلوک های دراز کشیده بودند ، نگاه کرد. چیزی درون او غرق در چشمانش برق زد و ناگهان احساس شکست کرد، و خستگی را پذیرفت.
زندگی…
زندگی…
تو کور بودی
و من کر و لال
من برایت دست تکان دادم
و تو مرا صدا زدی …
برای همین بود
که ما
هرگز بهم نرسیدیم …!
باران کمی آهستهتر، اینجا کسی در خانه نیست
خدایا خسته ام!
از بـے کسـے
غروب جمعه…
چگونه استـــ حال من
باکنایه ها می سوزم
گول دنیا را نخور ماهیان شهر ما از کوسهها وحشیترند
سایه از سایه هراسان در میان کوچهها زندهها هم آبروی مردگان را میبرند
حس میکنم گـــم شده ام . . .
امّا تلخ تر اینکه ، کسی دنبالم هم نمی گردد . . .
سکوت نکن
قدم بزن در کوچههای زندگی
او با ناراحتی در صندلی خود جابجا شد. در یک سال گذشته ، شروع به تجربه این لحظه های پوچی ناامیدی کرده بود ، گویی که هیچ چیز برایش مهم نبود ، هرگز چیزی تغییر نمی کرد ، چیز جدیدی وجود نداشت. و او می تواند زندگی خود را در حال کشش مثل قبل ببیند – یک روز بی پایان طولانی بعد از روز دیگر ، که در آن هر روز اساساً یکسان بود.
زندگی زمان دارد
زندگی، زمان تیک تاک با صدای قلب هماهنگ میشود
یک شب یک غریبه میاد میشه همه کَست …
و
یک شب همه کَست میشه یک غریبه …
تلخترین قسمت زندگی اون جاییه که آدم به خودش میگه:
برای سفر به گذشته نیازی به ماشین زمان ندارم
هر روز به گذشته سفر می کنم !
کرم دندانهایم را خورد …
گوشه نــدارد که یـکـــ گوشه اش بنشینمـــ
و نفسی تــازه کنمـــ …
گــرد گــرد استـــ
این زمین
ایــنــ روزگــــار
خدایا میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم، دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد.
خدا میشود بلیطم را پس بگیری . . . ؟
تو زندگی خیلی از ما یه شبایی بوده که فقط خدا میدونه چجوری سر کردیم تا صبح
بعضی وقت ها چیزی می نویسی از دلت
برای یک نفر !
اما دلت می گیرد ،
چشمانت پر از اشک می شود ،
قلبت خالی می شود ،
وقتی یادت می آید ،
همه آن را می خوانند و می پسندند ،
جز همان یک نفر …!
یک انسان در تمام زندگی تلاش می کند و تلاش خود را برای تبدیل شدن به چیزی که خود او بود – موجودی بوجود آمده بود و سپس ، یک روز صبح ، او را گرفتار کرد و او از خواب بیدار شده بود و فهمید که در جهان زندگی می کند. او به مقصد خود رسیده بود و هر آنچه را که در آن کار کرده بود سخت بود: یک حرفه ای خیره کننده ، یک شوهر دوست داشتنی که به او احترام می گذارد و یک دختر یازده ساله زیبا که او را دوست داشت. انسان هیجان زده شد. اما در عوض ، او احساس خستگی کرد. زیرا همه چیزها متعلق به شخص دیگری بود.
کوچک که بودم کشتیهایم که غرق میشد سریع برگی از دفتر مشقم می کندم و دوباره یکی عین آن را میساختم!
میگیم میگذره، آره میگذره
افسوس که روزامون گذشت و فردامون مثل امروز، امروزمون مثل دیروز
حرفهای دلم را هرگز کسی نمیفهمد، فقط روزی مورچهها خواهند فهمید!
یادم میاد آجرهای قرمز حیاط رو خیس میکردم و ساعتها به دیوار آجری خیس تکیه میدادم،
ایستادگی عحیبی داشتم پای چیزایی که دوست داشتم!
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم ؛
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست …
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد …
خوش به حال عروسک آویزان به آینه ماشین
